گنجور

 
مولانا

بده یک جام ای پیر خرابات

مگو فردا که فی التأخیر آفات

به جای باده درده خون فرعون

که آمد موسی جانم به میقات

شراب ما ز خون خصم باشد

که شیران را ز صیادیست لذات

چه پرخونست پوز و پنجه شیر

ز خون ما گرفتست این علامات

نگیرم گور و نی هم خون انگور

که من از نفی مستم نی ز اثبات

چو بازم گرد صید زنده گردم

نگردم همچو زاغان گرد اموات

بیا ای زاغ و بازی شو به همت

مصفا شو ز زاغی پیش مصفات

بیفشان وصف‌های باز را هم

مجردتر شو اندر خویش چون ذات

نه خاکست این زمین طشتیست پرخون

ز خون عاشقان و زخم شهمات

خروسا چند گویی صبح آمد

نماید صبح را خود نور مشکات