گنجور

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بسم الله الرحمن الرحیم

 

سپاس و آفرین آن پادشا را
که گیتی را پدید آورد و ما را
بدو زیباست ملک و پادشایی
که هر گز ناید از ملکش جدایی
خدای پاک و بی همتا و بی یار
هم از اندیشه دور و هم ز دیدار
نه بتواند مرو را چشم دیدن
نه اندیشه درو داند رسیدن
نه نقصانی پذیرد همچو جوهر
نه زان گردد مرو را حال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » گفتار اندر ستایش محمد مصطفى علیه السلام

 

کنون گویم ثناهای پیمبر
که ما را سوی یزدانست رهبر
چو گمراهی ز گیتی سر بر آورد
شب بی دانشی سایه بگسترد
بیامد دیو و دام کفر بنهاد
همه گیتی بدان دام اندر افتاد
ز عمری هر کسی چون گاو و خر بود
همه چشمی و گوشی کور و کر بود
یکی ناقوس در دست و چلیپا
یکی آتش پرست و زند و استا
یکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » گفتار اندر ستایش سلطان ابوطالب طغرلبک

 

سه طاعت واجب آمد بر خردمند
که آن هر سه به هم دارند پیوند
از یشانست دل را شاد کامی
وزیشانست جان را نیک نامی
دل از فرمان این هر سه مگردان
اگر شواهی که یابی هر دو گیهان
بدین گیتی ستوده زندگانی
بدان گیتی نهشت جاودانی
یکی فرمان دادار جهانست
که جان را زو نجات جاودانست
دوم فرمان پیغمبر محمد
که آن را کافی بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » گفتار اندر ستایش خواجه ابو نصر منصور بن مهمد

 

چو ایزد بنده ای را یار باشد
دو چشم دولتش بیدار باشد
ز پیروزی به دست آرد همه کام
ز به روزی به چنگ آرد همه نام
کجا چیزی بود زیبا و شهوار
کجا مردی بود شایستهء کار
دهد یزدان بدان بنده سراسر
که او باشد بدان هنواره در خور
بدین گونه که داد اکنون به سلطان
گزین از هرچه تو دانی به گیهان
همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » گفتار اندر گرفتن سلطان شهر اصفهان را

 

چو سلطان معاصم شاه شاهان
به فال نیک آمد در صفاهان
به شادی دید شهری چون بهاری
چو گوهر گرد شهر اندر حصاری
خلاف شاه او را کرده ویران
کجا ماند خلاف شه به طوفان
اگر نه شاه بودی سخن عادل
به گاه مهر و بخشایش نکو دل
صفاهان را نماندی خشت بر خشت
نکردی کس به صد سال اندر و کشت
ولیکن مردمی را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » گفتار اندر ستایش عمید ابو الفتح مظفر

 

چه خواهی نیکوترین ای صفاهان
که گشتی دار ملک شاه شاهان
همی رشک آرد اکنون بر تو بغداد
که او را نیست آنچ ایزد ترا داد
شهنشاهی چو سلطان معظم
به پیروزی شه شاهان عالم
خداوندی چو بوالفتح مظفر
ز سلطان یافته هم جاه و هم فر
هم از تخمه بزرگ و هم ز دولت
هم از پایه بلند و هم ز همت
هم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گویندهء کتاب

 

چو کوس از درگه سلطان بغرّید
تو گفتی کوه و سنگ از هم بدرّید
به خاور مهر تابان رخ بپوشید
به گردون زهره را زهّره بجوشید
سپاهی رفت بیرون از صفاهان
که صد یک زان ندیدند ایچ شاهان
خداوند جهان سلطان اعظم
برون رفت از صفاهان شاد و خرم
رکابش داشت عژ جاودانی
چو چترش داشت فر آسمانی
به هامون بود لشکر گاه سلطان
زبس خرگاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آغاز داستان ویس و رامین

 

نوشته یافتم اندر سمرها
ز گفت راویان اندر خبرها
که بود اندر زمانه شهریاری
به شاهی کامگاری بختیاری
همه شاهان مو را بنده بودند
ز بهر او به گیتی زنده بودند
نوشته یافتم اندر سمرها
ز گفت راویان خبرها
به پایه بت تراز گردنده گردون
به مال افزونتر از کسری و قارون
گه بخشش چو ابر نوبهاری
گه کوشش چو شیر مرغزاری
به بزم اندر چو خورشید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد

 

چنان آمد که روزی شاه شاهان
که خواندندش همی موبد منیکان
بدین آن سیمتن سروِ روان را
بت خندان و ماه بانوان را
به تنهایی مرُو را پیش خود خواند
به سان ماه نو بر گاه بنشاند
به رنگ روی آن حور پری زاد
گل صد برگ یک دسته بدو داد
به ناز و خنده و بازی و خوشّی
بدو گفت ای همه خوبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » گفتاراندر زادن ویس از مادر

 

جهان را رنگ و شکل بیشمارست
خرد را بافرینش کارزارست
زمانه بندها داند نهادن
که نتواند خرد آن را گشادن
نگر کاین دام طرفه چون نهادست
که چونان خسروی دروی فتادست
هوا را در دلش چونان بیاراست
که نازاده عروسی را همی خواست
خرد این راز را بر وی بگشاد
که از مادر بلای وی همی راز
چو این دو نامور پیمان بکردند
درستی را به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » نامه نوشتن دایه نزد شهرو و کس فرستادن شهرو به صلب ویس

 

چو قدّ ویس بت پیکر چنان شد
که همبالای سرو بوستان شد
شد آگنده بلورین بازوانش
چو یازنده کمند گیسوانش
سر زلفش به گل بر سایه گسترد
به ناز دل نیازی را بپرورد
پراگنده شده در شهر نامش
ز دایه نامه ای شد نزد مامش
به نامه سرزنش کرده فراوان
که چون تو نیست بد مهتی به گیهان
نه بر فرزند جانت مهربانست
نه بر آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » دادن شهرو ویس را به ویرو و مراد نیافتن هر دو

 

چو مادر دید ویس دلستان را
به گونه خوار کرده گلستان را
بدو گفت ای همه خوبی و فرهنگ
جهان را از تو پیرایه ست و اورنگ
ترا خسرو پدر بانوت مادر
ندانم در خورت شویی به کضور
چو در گیتی ترا همسر ندانم
به ناهمسرت دادن چون توانم
در ایران نیست جفتی با تو همسر
مگر ویرو که هستت خود برادر
تو او را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آمدن زرد پیش شهرو به رسولى

 

چو بد فرجام خواهد بد یکی کار
هم از آغاز او آید پدیدار
چو خواهد بود سال بد به گیهان
پدید آیدش خشکی در زمستان
درختی کاو نباشد راست بالا
چو بر روید شود کژّیش پیدا
چو خواهد بود بر شاخ اندکی بار
به نوروزان بود بر گلش دیدار
چو تیر از زه بخواهد تافتن سر
پدید آید در آهنگ کمانور
همیدون کار ماه دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » خبردار شدن موبد از خواستن ویرو ویس را و رفتن به جنگ

 

چو داد آن آگاهی مر شاه را زرد
رخان از خشم شد مر شاه را زرد
رخی کز سرخیش گفتی نبیدست
بدان سان که گفتی شنبلیدست
زبس خوی کز سر و رویش همی تاخت
تنش گفتی ز تاب خشم بگداخت
زبس کینه همی لرزید چون بید
چو در آب رونده عکس خورشید
بپرسید از برادر کاین تو دیدی
به چشم خویش یا جایی شنیدی
مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آگاه شدن ویرو از آمدن موبد بهر جنگ

 

چو از شاه آگهی آمد به ویرو
که هم زو کینه دارد هم ز شهرو
ز هر شهری و از هر جایگاهی
همی آمد به درگاهش سپاهی
بدان زن خواستن مر چه مهتر
گزینان و مهان چند کضور
ز آذربایگان و ریّ و گیلان
ز خوزستان و اصطرخ و سپاهان
همه بودند مهمان نزد ویرو
زن و فرزندشان نزدک شهرو
در آن سورو عروسی پنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » اندر صفت جنگ موبد و ویرو

 

چو از خاور بر آمد اختران شاه
شهی کش مه وزیرست آسمان گاه
دو کوس کین بغرید از دو درگاه
به جنگ آمد دو لشکر پیش دو شاه
نه کوس جنگ بود آن دیو کین بود
که پر کین گشت هرک آن بانگ بشنود
عدیل صور شد نای دمنده
تبیره مرده را می کرد زنده
چنان کز بانگ رعد نوبهاران
برون آید بهار از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آمدن شاه موبد به گوراب به جهت ویس

 

چو خورشید بتان ویس دلارام
تن خود دید همچون مرغ در دام
به فندق مشک را از سیم بر کند
ز نرگس بر سمن گوهر پراگند
خروشان زان با دایه همی گفت
به زاری نیست در گیتی مرا جفت
ندانم زاری خود با که گویم
ندانمچارهء خویش از که جویم
بدین هنگام فریاد از که خواهم
ز بیداد جهان داد از که خواهم
به ویرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » جواب دادن ویس رسول شاه موبد را

 

چو ویس دلبر این پیغام بشنید
تو گفتی زو بسی دشنام بشنید
حریرین جامه را بر تن زدش چاک
بلورین سیه را میک کوفد بی باک
چو او زد چاک بر تن پرنیانش
پدید آمد ز گردن تا میانش
هوای فتنهء عشقی نهیبی
بلای تن گدازی دلفریبی
حریری قاقمی خزّی پرندی
خرد بر صبر سوزی خواب بندی
چو جامه چاک زد ماه دو هفته
پدید آورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » نامه نوشتن موبد نزد شهر و و فریفتن به مال

 

شهنشه را خوش آمد پاسخ زرد
همانگه نزد شهرو نامه ای کرد
به نامه در سخنها گفت شیرین
به گوهر کرده وی را گوهر آگین
فراوان دانش و گفتار زیبا
ز شیرینی سخنهای فریبا
که شهرو راه مینو را مفرموش
سخنهایم به گوش دلت بنیوش
به یاد آور ز شرم جاودانت
کجا از دادگر بیند روانت
به یاد آور ز داور گاه دادار
ز هول دوزخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آگاهى یافتن ویرو از بردن شاه ویس را

 

چو ویرو از شهنشاه آگاهی یافت
ز تارام باز گشت و تیره بشتافت
چو او آمد شهنشه بود رفته
به چاره ماهرویش را گرفته
هزاران گوهر زیبا سپرده
به جای او یکی گوهر ببرده
بخورده با پسر زنهار شهرو
نهاده آتش اندر جان ویرو
دل ویرو پر از پیکان تیمار
هم از مادر هم از خواهر بآزار
هم از باغ وفا رفته بهارش
هم از کاخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » دیدن رامین ویس را و عاشق شدن بر وى

 

چو روشن گشت شه را چشم امید
ز پستا زی خراسان برد خورشید
به راه اندر همی شد خرم و شاد
جفاهای جهانش رفته از یاد
صز روی ویس بت پیکر عماری
به راه اندر چو پر گوهر سماریص
چو بادی بر عماری بر گذشتی
جهان از بوی او خوش بوی گشتی
تو گفتی آن عماری گنبدی بود
ز موی ویس یکسر عنبر آلود
نگاریده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » رسیدن شاه موبد به مرو با ویس و جشن عروسى

 

چو در مرو گزین شد شاه شاهان
عدیل شاه شاهان ماه ماهان
به مرو اندر هزار آذین ببستند
پری رویان بر آذینها نشستند
مهانش گوهر و عنبر فشاندند
کهانش فندق و شکر فشاندند
غبارش برهوا خود عنبرین بود
چو ریگ اندر زمینش گوهرین بود
جهان را خود همان روزی شمردند
به جای خاک سیم و زر سپردند
بهشت آن روز مرو شاهجان بود
بدو در گلستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آگاهى یافتن دایه از کار ویس و رفتن به مرو

 

چو دایه شد ز کار ویس آگاه
که چون آواره برد او را شهنشاه
جهان تریک شد بردیدگانش
تو گفتی دود شد در مغز جانش
بجز گریه نبودش هیچ کاری
بجز موبد نبودش هیچ چاری
به گریه دشتها را کرد جیحون
به موبد کوهها را کرد هامون
همی گفت ای دو هفته ماه تابان
بتان ماهان شده تو ماه ماهان
چه کین دارد به جای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » اندر بستن دایه مر شاه موبد را بر ویس

 

چو دایه ویس را چونان بیاراست
که خورشید از رخ او نور می خواست
دو چشم ویس از گریه نیاسود
تو گفتی هر زمانش درد بفزود
نهان از هر کسی مر دایه را گفت
که بخت شور من با من بر آشفت
دلم را سیر کرد از زندگانی
وزو بر کند بیخ شادمانی
اگر تو مر مرا چاره نجویی
وزین اندیشه جانم را نضویی
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی
 

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بغایت رسیدن عشق رامین بر ویس

 

چو بر رمین بیدل کار شد سخت
به عشق اندر مرورا خوار شد بخت
همچنین جای بیانبوه جستی
که بنشستی به تنهایی گرستی
به شب پهلو سوی بستر نبودی
همه شب تا به روز اختر شمردی
به روز از هیچ گونه نارمیدی
چو گور و آهن از مردم رمیدی
ز بس کاو قد دجبر کردی
کجا سروی بدیدی سجده بردی
به باغ اندر گل صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فخرالدین اسعد گرگانی