گنجور

 
فخرالدین اسعد گرگانی

چو مادر دید ویس دلستان را

به گونه خوار کرده گلستان را

بدو گفت ای همه خوبی و فرهنگ

جهان را از تو پیرایه ست و اورنگ

ترا خسرو پدر بانوت مادر

ندانم در خورت شویی به کشور

چو در گیتی ترا همسر ندانم

به ناهمسرت دادن چون توانم

در ایران نیست جفتی با تو همسر

مگر ویرو که هستت خود برادر

تو او را جفت باش و دوده بفروز

وزین پیوند فرّخ کن مرا روز

زن ویرو بود شایسته خواهر

عروس من بود بایسته دختر

ازان خوشتر نباشد روزگارم

که ارزانی به ارزانی سپارم

چو بشنید این سخن ویسه ز مادر

شد از بس شرم رویش چون مُعصفر

بجنبیدش به دل بر مهربانی

نمود از خامشی همداستانی

نگفت از نیک و بد بر روی مادر

که بود اندر دلش مهر برادر

دلش از مهربانی شادمان شد

فروزان همچو ماه آسمان شد

به رنگی می شدی هر دم عذارش

به رو افتاده زلف تابدارش

بدانست از دلش مادر همانگاه

که آمد دخترش را خامشی راه

کجا او بود پیر کار دیده

بد و نیک جهان بسیار دیده

به بُرنایی همان حال آه

همان خاموش او را نیز بوده

چو دید از مهر دختر را نکو رای

بخواند اخترشناسان را ز هر جای

بپرسید از شمار آسمانی

کزو کی سود باشد کی زیانی

از اختر کی بود روز گزیده

بد بهرام و کیوان زو بریده

که بیند دخترش شوی و پسر زن

که بهتر آن ز هر شوی این ز هر زن

همه اختر شناسان زیج بردند

شمار اختران یک یک بکردند

چو گردشهای گردون را بدیدند

ز آذر ماه روزی بر گزیدند

کجا آنگه ز گشت روزگاران

در آذر ماه بودی نوبهاران

چو آذر ماه روز دی در آمد

همان از روز شش ساعت بر آمد

به ایوان کیانی رفت شهرو

گرفته دست ویس و دست ویرو

بسی کرد آفرین بر پاک دادار

چو بر دیو دژم نفرین بسیار

سروشان را به نام نیک بستود

نیایشهای بی اندازه بنمود

پس آنگه گفت با هر دو گرامی

شما را باد ناز و شاد کامی

نباید زیور و چیزی دلارای

برادر را و خواهر را به یک جای

به نامه مُهر موبد هم نباید

گوا گر کس نباشد نیز شاید

گواتان بس بود دادار داور

سروش و ماه و مهر و چرخ و اختر

پس آنگه دست ایشان را به هم داد

بسی کرد آفرین بر هر دوان یاد

که شال و ماهتان از خرّمی باد

همیشه کارتان از مردمی باد

به نیکی یکدگر را یار باشید

وزین پیوند بر خوردار باشید

بمانید اندرین پیوند جاوید

فروزنده به هم چون ماه و خورشید