گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲

 

به جان تو که مرو از میان کار مخسبز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب
هزار شب تو برای هوای خود خفتییکی شبی چه شود از برای یار مخسب
برای یار لطیفی که شب نمی‌خسبدموافقت کن و دل را بدو سپار مخسب
بترس از آن شب رنجوریی که تو تا روزفغان و یارب و یارب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳

 

رباب مشرب عشقست و مونس اصحابکه ابر را عربان نام کرده‌اند رباب
چنانک ابر سقای گل و گلستانسترباب قوت ضمیرست و ساقی الباب
در آتشی بدمی شعله‌ها برافزودبجز غبار نخیزد چو دردمی به تراب
رباب دعوت بازست سوی شه بازآبه طبل باز نیاید به سوی شاه غراب
گشایش گره مشکلات عشاقستچو مشکلیش نباشد چه درخورست جواب
جواب مشکل حیوان گیاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴

 

تو را که عشق نداری تو را رواست بخسببرو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیمتو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب
به جست و جوی وصالش چو آب می‌پویمتو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب
طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشدچو عشق و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴

 

ز عشق روی تو روشن دل بنین و بناتبیا که از تو شود سیئاتهم حسنات
خیال تو چو درآید به سینه عاشقدرون خانه تن پر شود چراغ حیات
دود به پیش خیالت خیال‌های دگرچنانک خاطر زندانیان به بانگ نجات
به گرد سنبل تو جان‌ها چو مور و ملخکه تا ز خرمن لطفت برند جمله زکات
به مرده‌ای نگری صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵

 

بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداستبدانک مست تجلی به ماه راه نماست
میان روز شتر بر سر مناره رودهر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست
بگرد عاشق اگر صد هزار خام بودمرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست
بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویمکه از دهان و لب من پری رخی گویاست
کسی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

بخند بر همه عالم که جای خنده تو راستکه بنده قد و ابروی تست هر کژ و راست
فتد به پای تو دولت نهد به پیش تو سرکه آدمی و پری در ره تو بی‌سر و پاست
پریر جان من از عشق سوی گلشن رفتتو را ندید به گلشن دمی نشست و نخاست
برون دوید ز گلشن چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷

 

ز آفتاب سعادت مرا شراباتستکه ذره‌های تنم حلقه خراباتست
صلای چهره خورشید ما که فردوسستصلای سایه زلفین او که جناتست
به آسمان و زمین لطف ایتیا فرمودکه آسمان و زمین مست آن مراعاتست
ز هست و نیست برون‌ست تختگاه ملکهزار ساله از آن سوی نفی و اثباتست
هزار در ز صفا اندرون دل بازستشتاب کن که ز تأخیرها بس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸

 

وجود من به کف یار جز که ساغر نیستنگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست
چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغربه دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست
به غیر خون مسلمان نمی‌خورد این عشقبیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست
هزار صورت زاید چو آدم و حواجهان پرست ز نقش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹

 

ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینستبهانه کن که بتان را بهانه آیینست
از آن لب شکرینت بهانه‌های دروغبه جای فاتحه و کاف‌ها و یاسینست
وفا طمع نکنم زانک جور خوبان راطبیعت است و سرشت است و عادت و دینست
اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانیبه قاصد است و به مکر است و آن دروغینست
ز دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰

 

به حق آن که در این دل به جز ولای تو نیستولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست
مباد جانم بی‌غم اگر فدای تو نیستمباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست
وفا مباد امیدم اگر به غیر تو استخراب باد وجودم اگر برای تو نیست
کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو استکدام شاه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱

 

چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیستجهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست
سزای آنک زید بی‌رخ تو زین بترستسزای بنده مده گر چه او سزای تو نیست
نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جانکه خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست
مبارکست هوای تو بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲

 

برات عاشق نو کن رسید روز براتزکات لعل ادا کن رسید وقت زکات
برات و قدر خیالت دو عید چیست وصالچو این و آن نبود هست نوبت حسرات
به باغ‌های حقایق برات دوست رسیدز تخته بند زمستان شکوفه یافت نجات
چو طوطیان خبر قند دوست آوردندز دشت و کوه برویید صد هزار نبات
دو شادیست عروسان باغ را امروزوفات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳

 

هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاستبدانک خصم دلست و مراقب تن‌هاست
به چنگ و تنتن این تن نهاده‌ای گوشیتن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست
هوای نفس تو همچون هوای گردانگیزعدو دیده و بیناییست و خصم ضیاست
تویی مگر مگس این مطاعم عسلینکه زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست
در آن زمان که در این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴

 

هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدستبه هر چه روی نهی بی‌وی ار نکوست بدست
چو مغز خام بود در درون پوست نکوستچو پخته گشت از این پس بدانک پوست بدست
درون بیضه چو آن مرغ پر و بال گرفتبدانک بیضه از این پس حجاب اوست بدست
به خلق خوب اگر با جهان بسازد کسچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۵

 

سه روز شد که نگارین من دگرگونستشکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به چشمه‌ای که در او آب زندگانی بودسبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست
به روضه‌ای که در او صد هزار گل می‌رستبه جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست
فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمماز آنک کار پری خوان همیشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۶

 

به حق چشم خمار لطیف تابانتبه حلقه حلقه آن طره پریشانت
بدان حلاوت بی‌مر و تنگ‌های شکرکه تعبیه‌ست در آن لعل شکرافشانت
به کهربایی کاندر دو لعل تو درجستکه گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت
به حق غنچه و گل‌های لعل روحانیکه دام بلبل عقل‌ست در گلستانت
به آب حسن و به تاب جمال جان پرورکز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷

 

چو عید و چون عرفه عارفان این عرفاتبه هر که قدر تو دانست می‌دهند برات
هلال وار ز راه دراز می‌آیندبرای کارگزاری ز قاضی الحاجات
به مفلسان که ز بازارشان نصیبی نیستز مخزن زر سلطان همی‌کشند زکات
پی گشادن درهای بسته می‌آیندگرفته زیر بغل‌ها کلیدهای نجات
به دست هر جان زنبیل زفت می‌آیدشنیده بانگ تعالو لتأخذوا الصدقات
بیا بیا گذری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۸

 

در این سلام مرا با تو دار و گیر جداستدمی عظیم نهان‌ست و در حجاب خداست
ز چنگ سخت عجیب‌ست آن ترنگ ترنگچه‌هاست نعره برآورده کان چه‌هاست چه‌هاست
شراب لعل بیاورد شاه کاین رکنی‌ستخمش که وقت جنون و نه وقت کشف غطاست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹

 

اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراستبرون شیشه ز حال درون شیشه گواست
پدید باشد مستی میان صد هشیارز بوی رنگ و ز چشم و فتادن از چپ و راست
علی الخصوص شرابی که اولیا نوشندکه جوش و نوش و قوامش ز خم لطف خداست
خم شراب میان هزار خم دگربه کف و تف و به جوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰

 

مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توستهمیشه سجده گهم آستان خرگه توست
به هر شبی کشدم تا به روز زنده کندنوای آن سگ کو پاسبان درگه توست
ز پیش آب و گل من بدید روح تو راخرد بگفت که سجده کنش که او شه توست
سجود کرد و در آن سجده ماند تا به ابدنهاده روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱

 

جهان و کار جهان سر به سر اگر بادستچرا ز باد مکافات داد و بیدادست
به باد و بود محمد نگر که چون باقیستز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست
ز باد بولهب و جنس او نمی‌بینیکه از برای فضیحت فسانه شان یادست
چنین ثبات و بقا باد را کجا باشددر این ثبات که قاف کمتر آحادست
نبود باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲

 

ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدستبه بام چند برآیی و خانه را چه شدست
فسرده چند نشینی میان هستی خویشتنور آتش عشق و زبانه را چه شدست
بگرد آتش عشقش ز دور می‌گردیاگر تو نقره صافی میانه را چه شدست
ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشویجمال یار و شراب مغانه را چه شدست
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳

 

تو مردی و نظرت در جهان جان نگریستچو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست
هر آن کسی که چو ادریس مرد و بازآمدمدرس ملکوتست و بر غیوب حفیست
بیا بگو به کدامین ره از جهان رفتیو زان طرف به کدامین ره آمدی که خفیست
رهی که جمله جان‌ها به هر شبی بپرندکه شهر شهر قفس‌ها به شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۸

 

چو درد گیرد دندان تو عدو گرددزبان تو به طبیبی بگرد او گردد
یکی کدو ز کدوها اگر شکست آردشکسته بند همه گرد آن کدو گردد
ز صد سبو چو سبوی سبوگری برد آبهمیشه خاطر او گرد آن سبو گردد
شکستگان تویم ای حبیب و نیست عجبتو پادشاهی و لطف تو بنده جو گردد
به قند لطف تو کاین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۹

 

چه پادشاست که از خاک پادشا سازدز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد
باقرضواالله کدیه کند چو مسکینانکه تا تو را بدهد ملک و متکا سازد
به مرده برگذرد مرده را حیات دهدبه درد درنگرد درد را دوا سازد
چو باد را فسراند ز باد آب کندچو آب را بدهد جوش از او هوا سازد
نظر مکن به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی