گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجاشمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟
ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ایخونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیختهصد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
بر دل چو آتش می‌روی تیز آمدی کش می‌رویدرجوی جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

آن خال جو سنگش ببین، آن روی گندمگون نگربر خاک راه او مرا جو جو دل پر خون‌نگر
هست از پری رخساره‌ای در نسل آدم شورشیشور بنی آدم همه ز آن روی گندمگون نگر
من تلخ گریم چون قدح او خوش بخندد همچو میاین گریهٔ ناساز بین آن خندهٔ موزون نگر
باغی است طاووس رخش ماری است افسون‌گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون اوهم ناخنی کمتر نگشت اندوه روز افزون او
دل خاک آن خون خواره شد تا آب او یک‌باره شدصیدی کزو آواره شد خاکش بهست از خون او
از جور او خون شد دلم وز دست بیرون شد دلمدر کار او چون شد دلم چون کار کرد افسون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶

 

شد آبروی عاشقان از خوی آتش‌ناک توبنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو
بس کن ز شور انگیختن وز خون ناحق ریختنکز بس شکار آویختن فرسوده شد فتراک تو
ای قدر ایمان کم شده زان زلف سر درهم شدهوی قد خوبان خم شده پیش قد چالاک تو
بردی دل من ناگهان کردی به زلف اندر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴

 

افدی بنفس من بدت فی‌المهد عنی غافلهلوقابلت شمس‌الضحی حارت و صارت آفله
ماهی ستاره زیورش هر هفت کرده پیکرشهر هشت خلد از منظرش دیدم میان قافله
قلت ار حمینی هیت لک فالقلب فی‌البلوی هلکقالت جنون عادلک هاوی هموم قاتله
زلفش نگر دلال دل از من چه پرسی حال دلزان زلف پرس احوال دل یا شکر دارد یا گله
قلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸

 

ای از پی آشوب ما از رخ نقاب انداختهلعل تو سنگ سرزنش بر افتاب انداخته
مه با خیال روی تو، گم‌گشته اندر کوی توشب با جمال موی تو، مشکین حجاب انداخته
ای عاقلان را بارها بر لب زده مسمارهاوی خستگان را خارها در جای خواب انداخته
ای کرده غارت منزلم آتش زده آب و گلمزلف تو در حلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵

 

ای راحت جان‌ها به تو، آرام جان کیستیدل در هوس جان می‌دهد، تو دلستان کیستی
ای گلبن نادیده دی اصل تو چه وصل تو کیبا بوی مشک و رنگ می از گلستان کیستی
از از بتان دلخواه تو، در حسن شاهنشاه توما را بگو ای ماه تو، کز آسمان کیستی
بگشا صدف یعنی دهن بفشان گهر یعنی سخنپنهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴

 

گر زیر زلف بند او باد صبا جا یافتیصد یوسف گم گشته را در هر خمی وا یافتی
گر تن مقیمستی برش بی‌پرده دیدی پیکرشدر آتش جان پرورش باد مسیحا یافتی
گر دل خطی بنگاشتی زلف و لبش پنداشتیهم عقد پروین داشتی هم طوق جوزا یافتی
گر شانه در زلف آردی از شانه دلها باردیور آینه برداردی آئینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۵

 

یارب لیل مظلم قد قلت یارب ارحمحتی تجلی الصبح لی فی‌الساترین المعلم
جام صبوحی ده قوی چون صبح بنمود از نویبوئی چو باد عیسوی رنگ چو اشک مریمی
هات من الدن دما فاشرب هنیا فی‌الملافالنفس من قبل الصبی ربت جنانا بالدم
خون خورده‌ای نه مه پسر خون رزان می خور دگرکاین آدمی را آبخور خون است مسکین آدمی


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱

 

باز از نوای دلبری سازی دگرگون می‌زنیدیر است تا در پرده‌ای از پرده بیرون می‌زنی
تا مهره وامالیده‌ای کژ باختن بگزیده‌اینقشی که در کف دیده‌ای نه کم نه افزون می‌زنی
آه از دل پر خون من زین درد روز افزون منهر شب برای خون من رای شبیخون می‌زنی
خاقانی از چشم و زبان شد پیش تو گوهرفشانتو عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۷ - در ستایش شروان شاه

 

صورت نمی‌بندد مرا کان شوخ پیمان نشکندکام من اندر دل شکست امید در جان نشکند
از خام کاری خوی او افغان کنم در کوی اوگر شحنهٔ بدگوی او در حلقم افغان نشکند
گفتار من باد آیدش، خون ریختن داد آیدشگر رنج من یاد آیدش عهد من آسان نشکند
تا هجر او سوزد جگر از صبر چون سازم سپردانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۸۹ - در مدح جلال الدین شروان شاه اخستان بن منوچهر

 

خورشید کسری تاج بین ایوان نو پرداختهیک اسبه بر گوی فلک میدان نو پرداخته
عیسی کده خرگاه او وز دلو یوسف چاه اودر حوت یونس گاه او برسان نوپرداخته
این علت جان بین همی، علت‌زدای عالمیسرسام وی را هردمی درمان نو پرداخته
ابر از هوا بر گل چکان ماند به زنگی دایگاندر کام رومی بچگان پستان نو پرداخته
برده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۰ - در مدح ابوالفتح شروان شاه منوچهر

 

در کام صبح از ناف شب مشک است عمدا ریختهگردون هزاران نرگسه از سقف مینا ریخته
صبح است گل‌گون تاخته، شمشیر بیرون آختهبر شب شبیخون ساخته، خونش به عمدا ریخته
کیمخت سبز آسمان، دارد ادیم بی‌کرانخون شب است این بی‌گمان بر طاق خضرا ریخته
صبح آمده زرین سلب، نوروز نوراهان طلبزهره شکاف افتاده شب، وز زهره صفرا ریخته
شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۱ - مطلع دوم

 

ای تیر باران غمت، خون دل ما ریختهنگذاشت طوفان غمت، خون دلی ناریخته
ای صد یک از عشقت خرد، جان صیدت از یک تا به صدچشم تو در یک چشم زد، صد خون تنها ریخته
ای ریخته سیل ستم بر جان ما سر تا قدمپس ذرهٔ ناکرده کم، ما تن زده تا ریخته
ماهی و جوزا زیورت، وز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۲ - مطلع سوم

 

باز از تف زرین صدف، شد آب دریا ریختهابر نهنگ آسا ز کف، لولوی لالا ریخته
شاه یک اسبه بر فلک خون ریخت دی را نیست شکاینک سلاحش یک به یک، در قلب هیجا ریخته
با شاخ سرو اینک کمان، با برگ بید اینک سنانآیینهٔ برگستوان، گرد شمرها ریخته
دیده مهی برخوان دی، بزغالهٔ پر زهر ویزانجا برون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۶ - در مدح خاقان اکبر منوچهر شروان شاه

 

دور فلک ده جام را از نور عذرا داشتهچون عده داران چار مه در طارمی واداشته
در آب خضر آتش زده، خم‌خانه زو مریمکدههم حامل روح آمده هم نفس عذرا داشته
جام بلور از جوهرش، سقلاب و روم اندر برشاز نار موسی پیکرش در کف بیضا داشته
مجلس ز می زیورزده، وز جرعه خاک افسر زدهصبح از جگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۰ - در تهنیت عید و مدح جلال الدین شروان شاه اخستان‌بن منوچهر

 

عید است و پیش از صبح‌دم مژده به خمار آمدهبر چرخ دوش از جام جم یک نیمه دیدار آمده
عید آمد از خلد برین، شد شحنهٔ روی زمینهان ماه نو طغراش بین امروز در کار آمده
کرده در آن خرم فضا صید گوزنان چند جاشاخ گوزن اندر هوا اینک نگون‌سار آمده
پرچم ز شب پرداخته، مه طاس پرچم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۱ - مطلع دوم

 

ای با دل سودائیان عشق تو در کار آمدهترکان غمزت را به جان دلها خریدار آمده
آئینه بردار و ببین آن غمزهٔ سحر آفرینبا زهر پیکان در کمین ترکان خون‌خوار آمده
تو بادی و من خاک تو، تو آب و من خاشاک توبا خوی آتش‌ناک تو صبر من آوار آمده
دانم که ندهی داد من، روزی نیاری یاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۲ - مطلع سوم

 

مهر است یا زرین صدف خرچنگ را یار آمدهخرچنگ ناپروا ز تف، پروانهٔ نار آمده
بیمار بوده جرم خور سرطانش داده زور و فرمعجون سرطانی نگر داروی بیمار آمده
آن کعبهٔ محرم نشان، وان زمزم آتش فشاندر کاخ مه دامن کشان یک مه به پروار آمده
هر سنگ را گر ساحری کرده صبا میناگریاز خشت زر خاوری میناش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی