گنجور

شعرهای جامی با وزن «مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)» - صفحهٔ ۱

 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

از خارخار عشق تو در سینه دارم خارها

هر دم شکفته بر رخم زان خارها گلزارها

از بس فغان و شیونم چنگی ست خم گشته تنم

اشک آمده تا دامنم از هر مژه چون تارها

ره جانب بستان فکن کز شوق تو گل در چمن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۰

 

جان بخشد از لب کشته را وانگه به خون فرمان دهد

خون خواری آن شوخ بین کز بهر کشتن جان دهد

خاکم پس از فرسودگی ریزید در میدان او

باشد سمند خویش را روزی بر آن جولان دهد

جانم فدای ساقیی کو آشکارا می خورد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۶

 

عید است و چون گل هر کسی خندان به روی یار خود

ما و دلی چون غنچه خون بی سر و گل رخسار خود

خلقی شده در جست و جو هر سو که ماه عید کو

عید من آن کان ماهرو بنمایدم دیدار خود

تا چند خون دل خورم کو ساقی جان پرورم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۷

 

عید است و دارد هر کسی عزم تماشای دگر

ما را نباشد غیر تو دل در تمنای دگر

صد خوب پیش آید مرا خاطر نیاساید مرا

زینها چه بگشاید مرا چون عاشقم جای دگر

نی ره مرا در خانه ای نی جای در کاشانه ای

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۶

 

قلاش وش دیدم بتی ای وقت آن قلاش خوش

کو باخت نقد دین و دل در عشق آن قلاش وش

طوبی ز قد او خجل مانده صنوبر پا به گل

سروی بغایت معتدل بالا خوش و رفتار خوش

هستند بی جام و سبو مست لب میگون او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۴

 

سینه شکافم هر سحر کاید صبا زان منزلم

باشد خورد زین رهگذر یک لحظه بادی بر دلم

چشمم ز خوبان خون فشان دل همدم آه و فغان

طبع بلاجو هم چنان باشد بدیشان مایلم

هستم ز مرغ بسته پر در دام زلفش بسته تر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۵

 

بنمای ساعد ز آستین آن دم که خواهی بسملم

چون خواهیم خون ریختن باری به دست آور دلم

فارغ دلان را ده فروغ ای شمع مجلس بعد ازین

کین شعله های آه بس شبها چرا محفلم

جان مرغ طرف بام تو من می طپم بر خاک ره

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۸

 

منزل نکرده دل هنوز اندر حریم سینه ام

عشق تو در دل داشت جا من عاشق دیرینه ام

از دل خراش افغان من تیغت به خونم تیز شد

تیغ تو را سوهان بود گویی خراش سینه ام

من دانه چین مرغی نیم کایم به دام کس فرو

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۵

 

روی تو غایب از نظر گل را تماشا چون کنم

چون لاله داغم بر جگر گلگشت صحرا چون کنم

مثل تو جویم هر زمان تا باشدم آرام جان

بی مثل بودی در جهان مثل تو پیدا چون کنم

گیرم به لب مهری نهم کز ناله و افغان رهم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۹

 

زان خط کرام الکاتبین تا خواند حسب حال من

ننوشت جز سودای او در نامه اعمال من

زینسان که با من می کند هندوی زلفش سرکشی

خواهد شد از کف عاقبت سرشته اقبال من

هرگه که تنها رو نهم تا بینم آن خورشید را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۲

 

ای خاک پای توسنت افزوده آب روی من

در عشقت از روز ازل با محنت و غم خوی من

هر روز بر شکل دگر خود را به راهت افکنم

باشد ندانی کان منم بینی به رحمت سوی من

در جست و جوی وصل تو آمد به سر عمرم ولی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۰

 

ای دیده بشنو گفت من نظاره آن رو مکن

من خو به هجران کرده ام دیگر مرا بدخو مکن

ای کز پی نظاره ره بر کوی آن مه می کنی

یا ترک دین و دل بگو یا خود گذر زانسو مکن

رویش ببین ای باغبان شرمی بدار از روی خود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۵

 

هر سو مرو جولان کنان چابک سوارا بیش ازین

از کف برون رفته عنان مپسند ما را بیش ازین

بهر نثارت هر نفس جانی به دست آییم و بس

بستان که نبود دسترس مشتی گدا را بیش ازین

خون دل هر مرد و زن آمد برون از هر شکن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۶

 

مردم شکارا کین مجو با دوستداران بیش ازین

کافر سوارا سرمکش زین خاکساران بیش ازین

آهنگ ناز و کین مکن تاراج عقل و دین مکن

بهر خدا آیین مکن آزار یاران بیش ازین

بر ریش دل مرهم بود داغت منه بهر خدا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۲

 

چون نیست بخت آنکه من یک دم شوم همراز تو

با دیگران می کن سخن تا بشنوم آواز تو

چشمت چو خصم جان شود لب را بگو خندان شود

تا ترک جان آسان شود بر عاشق جانباز تو

خواهم ز تو گویم غمی لیکن ندارم محرمی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۳

 

من برنخواهم داشت دل از مهر یاری همچو تو

آخر چرا شوید کسی دست از نگاری همچو تو

زینسان که تو ای نازنین جولان کنی از پشت زین

ناید به میدان بعد ازین چابک سواری همچو تو

گفتی برو در کنج غم بنشین صبوری پیشه کن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۶

 

ای ز ابروانت متصل عشاق را محراب دو

با غمزه و چشم تو دل قربان یکی قصاب دو

مقصود ما زان ابروان باشد سجود روی تو

قبله نباشد جز یکی گرچه بود محراب دو

بگشای برقع زان دو رخ تا چشم انجم بر زمین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قصاید » شمارهٔ ۱۹

 

بانگ رحیل از قافله برخاست خیز ای ساربان

رختم بنه بر راحله آهنگ رحلت کن روان

بندش ز زانو برگشا بهر حدی برکش نوا

ساز از نوای جانفزا بر وی سبک بار گران

ناقه ز الحان عرب آسوده از رنج و تعب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

بندم به سینه دمبدم از سیم مژگان تارها

وز دل بر این قانون ز غم بیرون دهم آزارها

تا لعل شکر خای تو شد قیمتی کالای تو

درهر سر از سودای تو شوریست در بازارها

باشدکه یک گلبرگ تر آید چو رویت در نظر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۱۷

 

جز شمع کافوری مخوان آن سرو سیم اندام را

کز تن چو پیراهن کشد روشن کند حمام را

گیسوی مشکین بر تنش گویی نهاده باغبان

بهر شکار بلبلان بر خرمن گل دام را

نبود شب مهمانیش حاجت به شمع افروختن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

[۱] [۲]