گنجور

 
جامی

بنمای ساعد ز آستین آن دم که خواهی بسملم

چون خواهیم خون ریختن باری به دست آور دلم

فارغ دلان را ده فروغ ای شمع مجلس بعد ازین

کین شعله های آه بس شبها چرا محفلم

جان مرغ طرف بام تو من می طپم بر خاک ره

عیسی دمی کو تا کند مرغی دگر ز آب و گلم

تو بار ره بستی و دل خود را ز طرف محملت

ناله کنان آویخته یعنی درای محملم

عمریست بیمار توام در کشتنم تعجیل کن

زیرا که غیر از تیغ تو نبود شفای عاجلم

چشمت به انبازی لب نقد دل از من می برد

آن در کمین بنشسته خوش وین کرده افسون غافلم

گفتی که جامی بگسل از فتراک من دست هوس

گر رشته جان بگسلد من دست از آنجا نگسلم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

سینه شکافم هر سحر کاید صبا زان منزلم

باشد خورد زین رهگذر یک لحظه بادی بر دلم

چشمم ز خوبان خون فشان دل همدم آه و فغان

طبع بلاجو هم چنان باشد بدیشان مایلم

هستم ز مرغ بسته پر در دام زلفش بسته تر

[...]

رهی معیری

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم

تا خود چه باشد حاصلی از گریهٔ بی‌حاصلم؟

چون سایه دور از روی تو افتاده‌ام در کوی تو

چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم

از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه