گنجور

 
جامی

من برنخواهم داشت دل از مهر یاری همچو تو

آخر چرا شوید کسی دست از نگاری همچو تو

زینسان که تو ای نازنین جولان کنی از پشت زین

ناید به میدان بعد ازین چابک سواری همچو تو

گفتی برو در کنج غم بنشین صبوری پیشه کن

آخر صبوری چون توان بی غم گذاری همچو تو

در سینه گر خارم خلد یا خارخارم در جگر

حاشا که دل دیگر کنم با گل عذاری همچو تو

دل کی دهد گرد گل و گلزار گشتن هر که را

گردد درون جای و دل باغ و بهاری همچو تو

صد ره کشم خاک رهش در دیده ای باد صبا

روزی به کویش گر مرا افتد گذاری همچو تو

آوازه آن خوبرو چون رفت جامی هر طرف

آواره خواهد شد بسی از هر دیاری همچو تو