گنجور

 
جامی

ای خاک پای توسنت افزوده آب روی من

در عشقت از روز ازل با محنت و غم خوی من

هر روز بر شکل دگر خود را به راهت افکنم

باشد ندانی کان منم بینی به رحمت سوی من

در جست و جوی وصل تو آمد به سر عمرم ولی

نبود به جز بی حاصلی محصول جست و جوی من

تا کی پی آغوش تو هر سو برم دست هوس

مشکل که آرد چون تویی سر در خم بازوی من

زین گونه کز سر تا قدم بگرفت دردت مو به مو

شاید که خیزد دمبدم صد ناله از هر موی من

دانم که گردد عاقبت آلوده خراب اجل

این سر که دارد روز و شب بالین سر زانوی من

خوش آنکه شب با پاسبان گفتی که جامی را بران

تا چند باشد تنگ ازو جا بر سگان کوی من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

گفتی که چون باد صبا، هر دم میا در کوی من

ناگه مباد از حال من، بوئی برد بدگوی من

موئی شدم در عشق تو، وان موی بر آتش نهم

حقا اگر از یاد تو، خالی شود یک موی من

انصاف مظلومان بده، خود گو که این نیکو بود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه