گنجور

 
جامی

قلاش وش دیدم بتی ای وقت آن قلاش خوش

کو باخت نقد دین و دل در عشق آن قلاش وش

طوبی ز قد او خجل مانده صنوبر پا به گل

سروی بغایت معتدل بالا خوش و رفتار خوش

هستند بی جام و سبو مست لب میگون او

صوفی وشان صاف جو صافی دلان دردکش

زان لب به بزم عاشقان آمد حدیثی در میان

ساقی ز یکسو داد جان مطرب ز یکسو کرد غش

می بینم از زلف دو تا بر طرف رویش خال را

افتاده در چین و خطا مسکین غریبی از حبش

خوش آنکه خواهم زان صنم بوسه پی تسکین غم

دو یا یکی و او از کرم بخشد سه چار و پنج و شش

جامی صلای باده ده کز هر چه گویی باده به

بر سر سبوی باده نه تا چند ازین دستار و فش