گنجور

 
جامی

عید است و دارد هر کسی عزم تماشای دگر

ما را نباشد غیر تو دل در تمنای دگر

صد خوب پیش آید مرا خاطر نیاساید مرا

زینها چه بگشاید مرا چون عاشقم جای دگر

نی ره مرا در خانه ای نی جای در کاشانه ای

هر لحظه چون دیوانه ای گردم به صحرای دگر

بگداخت از غم جان و تن چندان نخواهم زیستن

می بین به رحمت سوی من امروز و فردای دگر

از من چه پرسی این و آن خواهی بخوان خواهی بران

محکوم فرمانم به جان نبود مرا رای دگر

ای فاخته دل می نهی بر قامت سرو سهی

گویی نداری آگهی از قد و بالای دگر

جامی نخواهد از تو دل زیرا که در چین و چگل

همچون تو ای پیمان گسل نبود دلارای دگر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شمارهٔ ۴۴۷ به خوانش فاطمه زندی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
بابافغانی

عید است و هرسو جلوه‌گر شوخ دلارای دگر

دارم من خونین‌جگر میل تماشای دگر

چون عقد زلفی بنگرم پیچد دل غم‌پرورم

ترسم که افتد در سرم بیهوده سودای دگر

دارم دل صدپاره‌ای از غمزهٔ خونخواره‌ای

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بابافغانی
فیاض لاهیجی

ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگر

در دل ز سودای توام هر دم سویدای دگر

گفتم مگر اندوه دل کم گردد از سودای تو

انگیخت هر سودای تو در سینه سودای دگر

من این سویدای کثیف از دل به ناخن برکنم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه