گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - زمان ارکان هر دو بار باز هم روبرو شدند و از هر دو جانب شاعران قصیده‌ها سرودند قصیدهٔ معروف امیر خسرو شاید در همین مجالس قرائت شده باشد:

 

زهی ملک خوش چون دو سلطان یکی شدزهی عهد خوش چون دو پیمان یکی شد
دو چتر از دو سو سر برآورد از درزمین زان دوابر در افشان یکی شد
پسر بادشاه و پدر نیرسلطانکنون ملک بین چون دو سلطان یکی شد
ز بهر جهان داری و بادشاهیجهان‌را دو شاه جهانبان یکی شد
یکی ناصر عهد محمود سلطانکه فرمانش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۹۳ - ذکر عمارتی که بدار الخلاقه شد بلند و آغاز آن ز جامع دین بست کردگار

 

چو بنشست بر تخت قطب زمانهکه چون قطب بادش بقا جاودانه
هوس خاستش کاز پی ملک داریبکار بناها کند استواری
چو صاحب خلافه شد از عدل رافهنهاده لقب حصن دارالخلافه
چو نیت چنان داشت در دل نهانیکه رایت برآرد به کشور ستانی
شدش در دل به بنیاد خیرات مایلز نور نیت کرد یک طرف حایل
به فرمود کاول برارند جامعکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۶۴

 

بتم ناگه آمد به پیش و ز دستمفرو ریخت همه گل که برچیده بودم
بدیدم رخش را و دیوانه گشتممن این روز را پیش ازین دیده بودم
بخندید بر حال من خلق عالمکه داند که من بر که خندیده بودم ؟


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۶۵

 

غمش بود و من گم شدم دردل خودکه همراه غولی به ویرانه بودم


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۶۲۶

 

چو کار جهان نیست جز بی‌وفاییدر و با امید و فا چند پایی
رها کن چرا می‌کنی قصر و ایوانبه جایی که نبود امید رهایی
بلند آفتابیست هر یک که بینیبگرداند رو در هوای هوایی
اگر آدمی غرقه گردد به دریااز ان به که با کس کند آشنایی
اگر چه بسی دردها هست ، لیکنجداگانه دردی است درد جدایی
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰

 

بهار آمد و سبزه نو شد به جوها
عروسان بستان گشادند روها
گل کوزه بر شاخ می گوید اینک
که کوزه ز ما و ز مستان سبوها
چو گشت آبها شیشه گر گفت بلبل
قواریر من فضت قدروها
نگوید ز آزادگی هیچ سوسن
چو بلبل ز مستی کند گفت و گوها
ازین پس پیاله به کف خوبرویان
خرامنده بینی به لبهای جوها
به هر شاخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۹

 

مناز، ای بت چین، که چین هم نماند
قرار جهان اینچنین هم نماند
به بحر غم ار عاشقان کشته گردند
شکر خنده نازنین هم نماند
نه جم ماند اینجا، نه نقش نگینش
چه نقش نگین، بل نگین هم نماند
نماند به چین هیچ بتخانه، آوخ
چه بتخانه چین که چین هم نماند
به چرخ برین می کنی تکیه دایم
بر آنی که چرخ برین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۰

 

اگر دلبری چون تو جایی برآید
به هر جا که شنید بلایی برآید
قد تست چون در گلستان در آیی
اگر سروی اندر قبایی برآید
برآید به هر جا گل، اما چو رویت
به نزدیک ما دور جایی برآید
به کوی تو هر سال از خون خلقی
زهر سبزه مردم گیایی بر آید
رسد ناله من ز پیشت به جایی
که از هفت گنبد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۱

 

چو آن شوخ شب در دل زار گردد
مرا خواب در دیده دشوار گردد
دلم گرد آن زلف گردد همه شب
چو دزدی که اندر شب تار گردد
شب و روز گردد در آن کوی جانم
چو بادی که بر بام و دیوار گردد
بلایی جز این نیست بر جان مسکین
که آن شوخ در سینه بسیار گردد
مرا کشت و بیداری بخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۲

 

بدان دلفریبی که گیتی نماید
خردمند را دل نهادن نشاید
چه بندی دل اندر خیالات عالم؟
که آیینه رو عاریت می نماید
گره های غمزه مبین سخت و محکم
که چرخش ندید آن، مگر می گشاید
چه بیهوده گویی که پاینده مانم
تو مانی، اگر زندگانی نپاید؟
کسی زنده ماند به معنی و صورت
که از راه صورت به معنی گراید
دل خلق سنگین و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۳

 

بر آن است جانم که ناگه برآید
چو از بهر یک دیدنت می نپاید
مزن غمزه چون من ز هجران بمردم
که کس تیغ بر کشتگان نازماید
ازان دیده بر خاک پای تو سایم
که زنگار اشکم ز راهت زداید
دلت در قبا راست کاری نداند
چو کج باشد آیینه رو کج نماید
اگر در وفاهای وعده بخیلی
جوانمردی عشق چندین نشاید
مگو، خسروا، «ترک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۴

 

ز من بشنو، ای دل که خوبان چه چیزند؟
عزیزان قومند و قومی عزیزند
به لعل چو آتش جهانی بسوزند
به تیغ مژه خلق را خون بریزند
کمان ابروانند با تیر غمزه
به خون ریختن همچو شمشیر تیزند
بجز دور چشمانش خود کس ندیده ست
که مستان به هشیار مردم ستیزند
به چشم آهوانند و مردم به صورت
از آن همچو آهو ز مردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۴

 

اگر سرو من در چمن جا بگیرد
عجب باشد، ار سرو بالا بگیرد
چو شانه کند زلف عنبر فشان را
جهانی بوی عنبرین را بگیرد
به زلفش مدام از پی خون دلها
همه موی او یک دگر را بگیرد
کسی کو گرفتار آن رو شد، او را
دل از جمله روهای زیبا بگیرد
اگر بخت یاری دهد، آید آن مه
شبی با من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۶

 

اگر از خطت سبزه صحرا بگیرد
سرش سبز بادا، بگو تا بگیرد
نهانی مریز، ای پسر، خون عاشق
که روزی ترا آشکارا بگیرد
لبش خورده خونم، گرش من بگیرم
همان هر دو لب یکدگر را بگیرد
دو زلفت دو عقد است رأس و ذنب را
که خورشید را بی محابا بگیرد
وزان عقد خورشید یابد رهایی
دگر خدمت شاه والا بگیرد


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷۹

 

سحرگه که بیدار گردیده بودم
صبوحی دو سه باده نوشیده بودم
شدم بامدادان بدانسان که دل را
کنم خوش که محمود ژولیده بودم
بتم ناگه آمد به پیش و ز دستم
فرو ریخت هر گل که برچیده بودم
بدیدم رخش را و دیوانه گشتم
من این روز را پیش از این دیده بودم
بخندید بر حال من خلق عالم
که داند که من بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸۰

 

من از دست دل دوش دیوانه بودم
همه شب در افسون و افسانه بودم
غمش بود و من گم شدم در دل خود
که همراه غولی به ویرانه بودم
ز دل شعله شوق می زد به یادش
بر آن شعله شوق پروانه بودم
به مسجد رود صبح هر کس به مذهب
من نامسلمان به بتخانه بودم
دل و جان و تن با خیالش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸۱

 

من آن ترک طناز را می شناسم
من آن شوخ بدساز را می شناسم
مبینید تا می توانید در وی
که من آن سرانداز را می شناسم
نبینم به سویش ز بیم دو چشمش
که آن هر دو غماز را می شناسم
شبم تازه شد جان به دشنام مستی
تو بودی، من آواز را می شناسم
ز من پرس ذوق سخنهای خسرو
که من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸۲

 

ز عشقت من خسته جان می خراشم
چگونه ز هر دیده خونی نپاشم؟
به یک جرعه ای، ساقیا، جمله زهدم
کزین بیشتر می نیرزد قماشم
سر گنج شاهان ندارم، مرا بس
رخ خوبرویان وجوه معاشم
به میخانه ها بس که دیوانه گشتم
مرا دیو گیرد چو زو دور باشم
چو بر سر کله شد سفال شرابم
ز سر خود سزد، گر سفالی تراشم
زهی سرخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸۲

 

چو کار جهان نیست جز بیوفایی
درو با امید وفا چند پایی
رها کن، چرا می کنی قصر و ایوان
به جایی که نبود امید رهایی
بلند آفتابی ست هر یک که بینی
بگرد اندرو در هوای هوایی
اگر آدمی غرقه گردد به دریا
از آن به که با کس کند آشنایی
اگر چه بسی دردها هست، لیکن
جداگانه دردی ست درد جدایی
چو دیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی