گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳

 

خلیلی لاحت لنا دور سلمی
نشان های سلمی شد از دور پیدا
کهن ناشده داغ او گشت تازه
قفا نبک من ذکر من لیس ینسی
ازین ربع و اطلال هر جا گیاهی
که بینیم گویا زبانی ست گویا
جز افسون سلمی و افسانه او
نخوانند بر ما نگویند با ما
خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مرة […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۹

 

بدا برق بطحاء و الدمع ساکب
زهی عشق مستولی و شوق غالب
خوش آن برق رخشان که از کوی جانان
درخشد چو بر آسمان نجم ثاقب
نگاری که روبند حوران جنت
غبار دیارش به مسکین ذوایب
دلم سوخت از شوق او گر چه دایم
خیال رخش هست با جان مصاحب
ایا حادی العیس بالله شمر
لقطع الفیافی و طی السباسب
ازان منزل خوش وزان ربع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۰

 

ز خاکم چو خونین گیایی برآید
ز هر شاخ برگ وفایی برآید
چو آتش مشو تند و سرکش مبادا
که دود از دل مبتلایی برآید
به بوی تو از جا جهم مست و بی خود
ز هر سو که آواز پایی برآید
نکو گوش کن کان منم گرد کویت
چون شبها فغان گدایی برآید
دوم پیش چون اشک و حال تو پرسم
ز کوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۶

 

دمی نگذرد کز غمت خون نگریم
ز وصلت جدا مانده ام چون نگریم
چو افزون شود دمبدم بی تو دردم
نه مردم اگر هم دم افزون نگریم
نبینم به طرف چمن سرو نازی
که از شوق آن قد موزون نگریم
نیارم گهی سوی لب جام باده
که بر یاد آن لعل میگون نگریم
ز لیلی مرا هیچ گه یاد ناید
که بر محنت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۷

 

فزاید ز خط حسن نازک عذاران
علیکم بحسن الخط ای دوستداران
شود تازه از خط بهار نکویی
بدان گونه کز سبزه عهد بهاران
میا خوی فشان می چکان از رخ و لب
به هم بر مزن وقت پرهیزگاران
قرارت نه این بود با ما ز اول
که باشی قرار دل بی قراران
ندانم چه بود اینکه گشتند آخر
چنین ناامید از تو امیدواران
شد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۰

 

زهی ابرویت قبله پاک دینان
به ناز تو خوش خاطر نازنینان
چه پنهان فتاده ست راز میانت
که گم شد در او فکر باریک بینان
فسونهای آن چشم جادو چه گویم
کزو بسته شد نطق سحرآفرینان
تو را دل خوش از حشمت خوبرویی
چه دانی غم و درد اندوهگینان
چو نعل سمندت به ره گاه سجده
نشان مانده از ابروی مه جبینان
تویی خرمن حسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۶

 

بیا وز لب لعل جامم بگردان
دل از باده لعل فامم بگردان
به کوی خودم خوان و روی ارادت
ز احرام بیت الحرامم بگردان
سگم نام کردی ورم فخر نبود
بدین نام فرخنده نامم بگردان
علیک ار نگویی به دشنامی آخر
زبان در جواب سلامم بگردان
نهان ساز در آستین سیم ساعد
درون از طمع های خامم بگردان
کشد محملم بخت ازان کوی و جانم
خروشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۷

 

حدیث جم و جام لاغ است و لابه
خوش آن سر که با جام گوید قرابه
به آب می آباد کن کاخ عیشم
که رو در خرابی نهاد این خرابه
نخواهم ز درد قدح دست شستن
اگر مه بود طشت و مهر آفتابه
بود قصر عشرت بسی خوش چه بودی
که حرف بقا داشتی بر کتابه
پی سر عرفان متن تار فکرت
خریدار یوسف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۰

 

رسید از ره آن شاه خوبان پیاده
قبا چست کرده کله کج نهاده
پی قتل عشاق ز ابرو و غمزه
کمانی کشیده خدنگی گشاده
ز روی زمین چون قدم برگرفته
جهانی به خدمت زمین بوسه داده
سرشکم که هرگز ستادن نداند
چو با خاک پایش رسیده ستاده
پری و آدمی قاصرند از جمالش
همانا که از ماه و خورشید زاده
سگ آستان نیازم که دارم
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۵

 

میفکن به روز دگر قتل بنده
که روز دگر را که مرده که زنده
بود حق بنده ز تیغ تو زخمی
خدا را مکن ظلم در حق بنده
نبودم پسندیده صحبت تو
به دیداری از دور کردم بسنده
ز چاک گریبان تن نازک تو
مرا چاک در دامن جان فکنده
دل سخت چون سنگ شیرین چه آگه
ز جانی که فرهاد در کوه کنده
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۵

 

مغنی به آواز چنگ و چغانه
چه خوش گفت وقت صبوح این ترانه
که ای خواجه برخیز کانفاس عمرت
بود مایه دولت جاودانه
درین بزمگه چند غافل نشینی
ز صوت اغانی و جام مغانه
مباش از می لعل غافل زمانی
که پیداست پایان کار زمانه
غنیمت شمر روز عشرت که داند
که روزی دگر زنده باشیم یا نه
به هر خانه کز دوست یابم نشانی
نتابم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۸

 

مرید توام زان که جان را مرادی
الیک استنادی علیک اعتمادی
عجب دلفروزی عجب خانه سوزی
که صد خان و مان را به آتش نهادی
عجب کینه جویی عجب تندخویی
که جان دادم از عشق و دادم ندادی
به داد تو نازم وداد تو ورزم
که سلطان دادی و شاه ودادی
چو در کعبه رویت نبینم چه حاصل
ز طی بیابان و قطع بوادی
جمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۵

 

مرا بر دل است از تو چون کوه باری
وز آن کوه چشمم بود چشمه ساری
وز آن چشمه سار است هر دم دمیده
ز خون جگر گرد من لاله زاری
چه باشد که روزی به عزم تماشا
فتد سوی این لاله زارت گذاری
نروبم رهت را به مژگان که ترسم
نشیند به دامان پاکت غباری
خوشا آنکه تو جان و من بوسه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قصاید » شمارهٔ ۱۳

 

چو پیوند با دوست می خواهی ای دل
ز چیزی که جز اوست پیوند بگسل
مکن شهپر عرش پرواز خود را
درین وحشت آباد آلوده گل
تو را ذروه اوج عزت نشیمن
تو خوش کرده در مرکز خاک منزل
ز آمیزش جسم و آویزش او
چنان گشتی از جوهر خویش غافل
که جان را به صد فکرت از تن ندانی
زهی فکر قاصر زهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قصاید » شمارهٔ ۱۵

 

سلام علیک ای نبی مکرم
مکرم تر از آدم و نسل آدم
سلام علیک ای ز آباء علوی
به صورت مؤخر به معنی مقدم
سلام علیک ای ز آغاز فطرت
طفیل وجود تو ایجاد عالم
سلام علیک ای ز اسماء حسنی
جمال تو آیینه اسم اعظم
سلام علیک ای به ملک رسالت
تو را خاتم المرسلین نقش خاتم
سلام علیک ای شناسا به صد سر
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۲۰

 

مشو با کم از خود مصاحب که عاقل
همه صحبت بهتر از خود گزیند
گرانی مکن با به از خود که او هم
نخواهد که با کمتر از خود نشیند


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » سایر اشعار » شمارهٔ ۵ - فی منقبت الامام علی بن موسی الرضا رضی الله عنهما

 

سلام علی آل طه ویس
سلام علی آل خیر النبیین
سلام علی روضة حل فیها
امام یباهی به الملک والدین
امام به حق شاه مطلق که آمد
حریم درش قبله گاه سلاطین
شه کاخ عرفان گل باغ احسان
در درج امکان مه برج تمکین
علی بن موسی الرضا کز خدایش
رضا شد لقب چون رضا بودش آیین
ز فضل و شرف بینی او را جهانی
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳

 

مرا نیست بر خوردن باده باعث
بجز غفلت از عالم پر حوادث
چه جمعیت آید ز گردنده چرخی
که بر وضع واحد دوان نیست لابث
بده ساقیا می که بی بهره از وی
بود در همه شغل لاهی و عابث
ازان می که کنیت ابوالطیباتش
سزاوار باشد نه ام الخبائث
ازان می که سوگند تائب نگردد
ز شربش به شرع خردمند حانث
ازان می که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۲

 

ز شوقت زنم دم زبانم بسوزد
صبوری کنم پیشه جانم بسوزد
نیارم ز دل آتشین آه بیرون
که ترسم همه خان و مانم بسوزد
چو بالای عشقت گشایم دکانی
جهد برق غیرت دکانم بسوزد
چنان گرم گشت از تب دوریم تن
که نزدیک شد کاستخوانم بسوزد
گر از خون دل بسترم تر نگردد
ز تاب تن ناتوانم بسوزد
چه سان جز غمت طعمه سازم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱

 

به هر خانه کان نازنین می نماید
به چشمم بهشت برین می نماید
به هر جا که او بر زمین می نهد پا
سر عالمی بر زمین می نماید
چه سود است از آنم که سیمینبر آمد
چو دل در برش آهنین می نماید
چو ابرو نماید مبینید سویش
که غارتگر عقل و دین می نماید
مزن طعن لیلی اگر بست برقع
که لایق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۳

 

دلم بی جمال تو نوری ندارد
جدا از وصالت سروری ندارد
ببین لاله را با همه باد در سر
که پیش تو چندان غروری ندارد
به می زان دهم نقد هستی که هر کس
نشد غایب از خود حضوری ندارد
تجلی طلب موسی توست جانم
که جز کوه اندوه طوری ندارد
به تلخی به سر می برد عمر شیرین
ز شیرین لبت هرکه شوری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹

 

جبین نظم حسن رخت راست مطلع
دو ابرو ز مطلع فروتر دو مصرع
چنان می درخشد زبرقع جمالت
که شد رشته نور هر تار برقع
فتد بخیه بر رو چو از پرده پوشی
نزد شیخ ما وصله ای بر مرقع
غمت در دلم تخم عیش ابد شد
بلی این سراآن سرا راست مزرع
به میخانه گر قالبم خشت گردد
روم بر سر خم نشینم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۴

 

به چشم تو زینسان که صیدی حقیرم
کی از غمزه سازی مشرف به تیرم
چو بر من کشی تیر ترسم که تیرت
به من نارسیده ز شادی بمیرم
برآورده دست نیازم که شاید
بدین دست دامان وصل تو گیرم
به مهر تو جنبم به گرد تو گردم
درین شیوه این کهنه چرخ است پیرم
پی مرغ وصل تو باشد صفیری
چو شبهای هجران برآید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » قصاید » شمارهٔ ۲۴

 

بنامیزد این منزل روح پرور
که ذات البروج است این چرخ اخضر
در او برجها سربه گردون کشیده
به هر برج گردان یکی روشن اختر
درونش بود روشن از اختران شب
چو بیرون او روز از مشعل خور
به دل گر دهی جای هر کشوری را
نیابی چنین جای در هیچ کشور
نظیرش نبینند هرچند انجم
نظرها گشایند ازین سبز منظر
نه خانه ست این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » قطعات » شمارهٔ ۳۵

 

یکی خمسه ارسال کردم که خامه
چو پا بهر تسوید او سوده تارک
پی بهره گیری ز خوان کرامت
به کف بادت این خمسه خمس المبارک


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی