گنجور

 
جامی

مرید توام زان که جان را مرادی

الیک استنادی علیک اعتمادی

عجب دلفروزی عجب خانه سوزی

که صد خان و مان را به آتش نهادی

عجب کینه جویی عجب تندخویی

که جان دادم از عشق و دادم ندادی

به داد تو نازم وداد تو ورزم

که سلطان دادی و شاه ودادی

چو در کعبه رویت نبینم چه حاصل

ز طی بیابان و قطع بوادی

جمال تو نادیده جان داد جامی

زهی ناامیدی زهی نامرادی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

ایا مانده بی‌موجب هر مرادی

همه ساله در محنت اجتهادی

نه در حق خود مر ترا انزعاجی

نه در حق حق مر ترا انقیادی

چو دیوانگان دایم اندر به فکری

[...]

انوری

خداوند من عصمةالدین همیشه

بجز ساکن ستر عصمت مبادی

ز غم جاودان باد در خواب خصمت

تو از بخت بیدار اندی که شادی

تویی عالم داد و دین را مدبر

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

دلم قفل محنت بروبر گشادی

دریغا اگر چرخ یاری ندادی

حکیم نزاری

مرا جز تو باری نباشد مرادی

که وحدت نبودست بی اتحادی

به عقد ِ بناگوشِ تست اعتقادم

جز اینم نباشد دگر اعتقادی

اگر نه به تو زنده باشم چه باشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه