گنجور

 
جامی

دمی نگذرد کز غمت خون نگریم

ز وصلت جدا مانده ام چون نگریم

چو افزون شود دمبدم بی تو دردم

نه مردم اگر هم دم افزون نگریم

نبینم به طرف چمن سرو نازی

که از شوق آن قد موزون نگریم

نیارم گهی سوی لب جام باده

که بر یاد آن لعل میگون نگریم

ز لیلی مرا هیچ گه یاد ناید

که بر محنت و درد مجنون نگریم

نه خون جگر ماند نی آب دیده

نه از بیغمی دان که اکنون نگریم

نبینم گهی گریه زار جامی

که از دیده و دل بر او خون نگریم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رفیق اصفهانی

گرفتم ز نادیدنت خون نگریم

چو با دیگری بینمت چون نگریم

از آن ماه بی مهر گریم وگرنه

ز بی مهری دور گردون نگریم

نبینم به روی گلی در گلستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه