گنجور

 
جامی

حدیث جم و جام لاغ است و لابه

خوش آن سر که با جام گوید قرابه

به آب می آباد کن کاخ عیشم

که رو در خرابی نهاد این خرابه

نخواهم ز درد قدح دست شستن

اگر مه بود طشت و مهر آفتابه

بود قصر عشرت بسی خوش چه بودی

که حرف بقا داشتی بر کتابه

پی سر عرفان متن تار فکرت

خریدار یوسف مشو زین کلابه

بکش ز اطلس چرخ پای ارادت

که حیف است این پا بدان پای تابه

کف جامی از جام خالی مبادا

اجب دعوتی یا ولی الاجابه

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مشتاق اصفهانی

مرا حسن و عشقست زاری و لابه

خداوندگار و نبی و صحابه

کشد ماه در پرده سر گربرآرد

سر از پرده آن ماه زرین عصابه

تراود ز چاک دلم روز و شب خون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه