گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

بدیدم جهان را نوایی نداردجهان در جهان آشنایی ندارد
بدین ماه زرینش در خیمه منگرکه در اندرون بوریایی ندارد
به عمری از آن خلوتی دست ندهدکه بیرون از این خیمه جایی ندارد
به نادر اگر بازی راست بازدنباشد که با آن دغایی ندارد
نیاید به سنگی در انگشت پاییکه تا او درو دست و پایی ندارد
به معشوق نتوان گرفتن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

چو کاری ز یارم همی برنیایدچو نوری به کارم همی درنیاید
چه باشد که من در غم او سرآیمچو بر من غم او همی سرنیاید
ولیکن همین غم به آخر که با اینهمی هیچ شادی برابر نیاید
مرا کز در دل درآید غم اوز صد شادی دیگر آن در نیاید
به پیغامش از حال خود بازگویمکش از من نیاید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷

 

ز عهد تو بوی وفا می‌نیایدکه از خوی تو جز جفا می‌نیاید
جهانیست حسنت که جز تخم فتنهبر آن آب و خاک و هوا می‌نیاید
مگر بر کجا آمد آسیب هجرتنشان ده بگو بر کجا می‌نیاید
چنان دست بر خون روان کرد چشمتکه یک تیر غمزه‌اش خطا می‌نیاید
بنامیزد از دوستان زمانهیکی با یکی آشنا می‌نیاید
از این پس وفا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹

 

بیا تا ببینی که من بر چه کارمنیایی میا برگ این هم ندارم
به جانی که بی‌تو مرا می‌برآیدچه باید جهانی به هم برنیارم
دلی دارم آنجا نه بی پای مردمغمی دارم آنجا نه بی‌دستیارم
مرا گویی از عشق من بر چه کاریاگر کار این است بر هیچ کارم
منم گاه و بی‌گاه در دخل و خرجیغمی می‌ستانم دمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

تو دانی که من جز تو کس را ندانمتویی یار پیدا و یار نهانم
مرا جای صبر است و دانم که دانیترا جای شکرست و دانی که دانم
برانی که خونم به خواری بریزیبرای رضای تو من بر همانم
مرا گویی که از من به جز غم نبینیهمین است اگر راست خواهی گمانم
گر از وصل تو شاد گردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶

 

تو گر دوست داری مرا ور نداریمنم همچنان بر سر دوستداری
به هر دست خواهی برون آی با منز تو دست‌برد و ز من بردباری
چه دارم ز عشق تو عمری گذشتهنیاری بدین خاصیت روزگاری
چو گویم که خوارم ز عشق تو گوییهم از مادر عشق زادست خواری
من از کار تو دست باری بشستمزهی پایداری زهی دست کاری
تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲

 

نگفتی کزین پس کنم سازگاریبه نام ایزد الحق نکو قول یاری
بهانه چه جویی کرانه چه گیریبیا در میان نه به حق هرچه داری
همی گویی انصاف تو بدهم آریتو معروف باشی به انصاف کاری
همه عذر لنگست کز تو بدیدمسر ما نداری بهانه چه آری
به انصاف بشنو چنین راست نایدکه دل می‌ربایی و غم می‌گذاری
غم دل چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در مدح ملک عادل یوسف

 

ملک یوسف ای حاتم طی غلامتملوک جهان جمله در اهتمامت
خداوند خاص و خداوند عامیاز آن بندگی می‌کند خاص و عامت
جهان کیست پروردهٔ اصطناعتفلک چیست دروازهٔ احتشامت
نه جز بذل از شهریاری مرادتنه جز عدل در پادشاهی امامت
رخ خطبه رخشان ز تعظیم ذکرتلب سکه خندان ز شادی نامت
اجل پرتو شعلهای سنانتظفر ماهی چشمهای حسامت
بر اطراف گردون غبار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۷ - در مدح ناصرالدین طاهربن مظفر

 

زهی دست تو بر سر آفرینشوجود تو سر دفتر آفرینش
فضا خطبه‌ها کرده در ملک و ملتبه نام تو بر منبر آفرینش
چهل سال مشاطه کون کردهرسوم ترا زیور آفرینش
طرازی نه چون طاهربن مظفربه عهد تو در ششتر آفرینش
اگر فضلهٔ گوهر تو نبودیحقیر آمدی گوهر آفرینش
گشاد نفاذ تو گردون فطرتبپردازد از دفتر آفرینش
وگر اختر تو نبودی نگشتیسعادت‌رسان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۵ - چون صدراعظم مجدالدین ابوالحسن عمرانی از سمرقند بازآمد و سلطان تشریفش فرمود اعدا بر او افتریها کردند در دفع آن افتریها انوری این قصیدهٔ بگفت

 

سه ماهه فراقت بر اهل خراسانبسی سال بودست آسان و آسان
به جانت که گر بی‌خبرهاء خیرتخبر داشت کس را تن از دل دل از جان
زبان بود در کامها بی‌تو خنجرنظر بود در دیده‌ها بی‌تو پیکان
یکی از تف سینه در قعر دوزخیکی از نم دیده در موج طوفان
ز بس خار هجر تو در دیده و دلز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۷

 

زهی کارت از چرخ بالا گرفتهحدیثت ز چین تا به صنعا گرفته
رکاب ترا چرخ توسن بسودهعنان ترا بخت والا گرفته
به نامت هنر فال فرخنده جستهبه یادت خرد جام صهبا گرفته
زهی نعل شبدیز و لعل کلاهتز تحت‌الثری تا ثریا گرفته
به هنگام جود و به گاه سخاوتدل و همتت رسم دریا گرفته
ز لفظ خطیبان مدحت سرایتهمه عرصهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۱ - در مدح امیر اجل فخرالدین ابوالمفاخر معروف به آبی

 

دو عیدست ما را ز روی دو معنیهم از روی دین و هم از روی دنیی
همایون یکی عید تشریف سلطانمبارک دگر عید قربان و اضحی
به صد عید چونین فلک باد ضامنخداوند ما را ز ایزد تعالی
امیر اجل فخر دین بوالمفاخرامیری به صورت امیری به معنی
به پیش کف راد او فقر و فاقهچو پیش زمرد بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۴ - در مذمت فرمان‌برداری از زن

 

کرا عقل باشد زبر دست شهوتچرا زیردستی کند هیچ زن را
عیال زن خویش باشد هرآنکسکه فرمان بر زن کند خویشتن را
ولیکن کسی را که زن شوی باشدکجا درگذارد به گوش این سخن را


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۵۰

 

اگر بخت یاری دهد چون منی راجنیبت بدو شاه سنجر فرستد
دو دست و دو پای خر استغفراللهکه او دوستان را چنین خر فرستد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۷۸ - در مدح ملک‌الشرق علاء الدین محمد امیر کوه

 

امیرالجبال آنکه با جاه جودشنه گردون براند نه دریا ستیزد
چو دست گهر بار او نیست گردونبه پرویزن ابر گوهر چه بیزد
پلنگ خلافش نزد هیچ کس راکه درحال موش اجل برنمیزد
فلک ساغر ماه نو پیش داردکه از جام همت جراعی بریزد
مگر سیم سیماب شد دستش آتشهر آنجا که این آمد آن می‌گریزد
که از موج دریای دستش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۸۶

 

غلام توام چون غلامت نباشدهر آنکس که در نام نام تو باشد
چنین صد حوادث تو دانم که دانیکه در عهدهٔ یک پیام تو باشد
چه باشد که کامم درین برنیایدچو امروز گیتی به کام تو نباشد
گرفتم غلامت نباشد غلامتنه آخر غلام غلام تو باشد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۴۲ - از کسی درخواست پنبه کند

 

زهی صاحب ملک پرور که گیتیسخای ترا چرخ یک روزه آید
زلعل نگین تو درحکم مطلقهمی لرزه در چرخ پیروزه آید
چو وهم تو در سیر برهان نمایدازو باد را سنگ در موزه آید
اگر آز من نعمت تو بدانددر ایام تو نوبت روزه آید
زدهر سیه کاسه الحق چنانمکه از پشت من دستهٔ کوزه آید
هوا ماه دیگر چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۳۴ - انوری در جواب این قطعه گفته و او را ستوده است

 

به حمد و ثنا چون کنم رای نظمینه دشوار گویم نه آسان فرستم
ولیکن به حامی جناب حمیدیاگر وحی باشد هراسان فرستم
ز فضل و هنر چیست کان نیست او رابگو تا مرا گر بود آن فرستم
همی شرم دارم که پای ملخ راسوی بارگاه سلیمان فرستم
همی ترسم از ریشخند ریاحینکه خار مغیلان به بستان فرستم
من و قطره‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۲۰ - در حسب حال خویش گوید

 

تو با من نسازی که از صحبت منملامت فزاید شما را و تاسه
تو زر خواهی و من سخن عرضه دارمتو در فاژه افتی و من در عطاسه
نه هرجا که باشد سخن زر نباشدکه پابند زر دیده‌ام صد حماسه
نه من بوفراسم امیر قبیلهتو خود می‌شناسی به علم فراسه
کتاب و کراسه است اینجا تجملچه آید ترا از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۲۳ - معما در مدح رشیدالدین

 

خرد دوش از من بپرسید و گفتاکه ای پیش نطق تو منطق فسانه
بگو چیست آن طرفه صیاد دلهاکه از لفظ و معنیش دامست و دانه
دلم گفت خاموش تا من بگویمکه من حاکم عدلم اندر میانه
هوا و نفاق از میان برگرفتمکلام رشید آن خداوند خانه
رشید اختیار زمانه است و طبعشدر این فن چو در زلف ژولیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۴۸ - در مدح عصمةالدین

 

خداوند من عصمةالدین همیشهبجز ساکن ستر عصمت مبادی
ز غم جاودان باد در خواب خصمتتو از بخت بیدار اندی که شادی
تویی عالم داد و دین را مدبرنه بل خود تو هم عالم دین و دادی
ز کل جهان کس نظیری نزادتاز آن روز کز مادر دهر زادی
تو از عصمت صرف و تایید محضینه از آتش و آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۷۲ - در هجو سیف‌الدین نامی گفته

 

تو ای سیف زنگ اجل چون نگیریکه الحق به انصاف درخورد آنی
بدین تیزی و روشنایی و گوهرترا در کجا می‌خورد زندگانی
نه در دست تقدیر ملکی بگیرینه در حرب ایام خونی برانی
ترا ذوالفقار علی خود گرفتمگران قلتبانی گران قلتبانی
حقوقی که در گردنت هست واجببه گوش دلت چون فرو می‌نخوانی
بدین مایه داد و ستد بعد ماهیچه تاخیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۸۶ - مدح سدید فقیهی

 

جهان را دلم گفت لطفی کن آخردلت سیر ناید ز چندین سفیهی
جهان گفت از من لطافت نیایدسدید فقیهی سدید فقیهی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۸۹ - در قناعت و خویشتن‌داری

 

مرا دوستی گفت آخر کجاییچرا بیشتر نزد ما می‌نیایی
به تشویر گفتم که از بی‌ستوریبه بیگانگی می‌کشد آشنایی
مرا گفت چون بارگیری نخواهیکه از خدمتت نیست روی رهایی
به بیت عمادی جوابش بگفتمکه گفتمش گفتم که ای روشنایی
مرا از شکستن چنان باک نایدکه از ناکسان خواستن مومیایی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری