گنجور

شعرهای امیرخسرو دهلوی با وزن «فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)»

 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۶۴

 

بتم ناگه آمد به پیش و ز دستم

فرو ریخت همه گل که برچیده بودم

بدیدم رخش را و دیوانه گشتم

من این روز را پیش ازین دیده بودم

بخندید بر حال من خلق عالم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۶۵

 

غمش بود و من گم شدم دردل خود

که همراه غولی به ویرانه بودم


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۶۲۶

 

چو کار جهان نیست جز بی‌وفایی

در و با امید و فا چند پایی

رها کن چرا می‌کنی قصر و ایوان

به جایی که نبود امید رهایی

بلند آفتابیست هر یک که بینی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - زمان ارکان هر دو بار باز هم روبرو شدند و از هر دو جانب شاعران قصیده‌ها سرودند قصیدهٔ معروف امیر خسرو شاید در همین مجالس قرائت شده باشد:

 

زهی ملک خوش چون دو سلطان یکی شد

زهی عهد خوش چون دو پیمان یکی شد

دو چتر از دو سو سر برآورد از در

زمین زان دوابر در افشان یکی شد

پسر بادشاه و پدر نیرسلطان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۹۳ - ذکر عمارتی که بدار الخلاقه شد بلند و آغاز آن ز جامع دین بست کردگار

 

چو بنشست بر تخت قطب زمانه

که چون قطب بادش بقا جاودانه

هوس خاستش کاز پی ملک داری

بکار بناها کند استواری

چو صاحب خلافه شد از عدل رافه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰

 

بهار آمد و سبزه نو شد به جوها

عروسان بستان گشادند روها

گل کوزه بر شاخ می گوید اینک

که کوزه ز ما و ز مستان سبوها

چو گشت آبها شیشه گر گفت بلبل

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۹

 

مناز، ای بت چین، که چین هم نماند

قرار جهان اینچنین هم نماند

به بحر غم ار عاشقان کشته گردند

شکر خنده نازنین هم نماند

نه جم ماند اینجا، نه نقش نگینش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۰

 

اگر دلبری چون تو جایی برآید

به هر جا که شنید بلایی برآید

قد تست چون در گلستان در آیی

اگر سروی اندر قبایی برآید

برآید به هر جا گل، اما چو رویت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۱

 

چو آن شوخ شب در دل زار گردد

مرا خواب در دیده دشوار گردد

دلم گرد آن زلف گردد همه شب

چو دزدی که اندر شب تار گردد

شب و روز گردد در آن کوی جانم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۲

 

بدان دلفریبی که گیتی نماید

خردمند را دل نهادن نشاید

چه بندی دل اندر خیالات عالم؟

که آیینه رو عاریت می نماید

گره های غمزه مبین سخت و محکم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۳

 

بر آن است جانم که ناگه برآید

چو از بهر یک دیدنت می نپاید

مزن غمزه چون من ز هجران بمردم

که کس تیغ بر کشتگان نازماید

ازان دیده بر خاک پای تو سایم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۴

 

ز من بشنو، ای دل که خوبان چه چیزند؟

عزیزان قومند و قومی عزیزند

به لعل چو آتش جهانی بسوزند

به تیغ مژه خلق را خون بریزند

کمان ابروانند با تیر غمزه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۴

 

اگر سرو من در چمن جا بگیرد

عجب باشد، ار سرو بالا بگیرد

چو شانه کند زلف عنبر فشان را

جهانی بوی عنبرین را بگیرد

به زلفش مدام از پی خون دلها

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۶

 

اگر از خطت سبزه صحرا بگیرد

سرش سبز بادا، بگو تا بگیرد

نهانی مریز، ای پسر، خون عاشق

که روزی ترا آشکارا بگیرد

لبش خورده خونم، گرش من بگیرم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷۹

 

سحرگه که بیدار گردیده بودم

صبوحی دو سه باده نوشیده بودم

شدم بامدادان بدانسان که دل را

کنم خوش که محمود ژولیده بودم

بتم ناگه آمد به پیش و ز دستم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸۰

 

من از دست دل دوش دیوانه بودم

همه شب در افسون و افسانه بودم

غمش بود و من گم شدم در دل خود

که همراه غولی به ویرانه بودم

ز دل شعله شوق می زد به یادش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸۱

 

من آن ترک طناز را می شناسم

من آن شوخ بدساز را می شناسم

مبینید تا می توانید در وی

که من آن سرانداز را می شناسم

نبینم به سویش ز بیم دو چشمش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸۲

 

ز عشقت من خسته جان می خراشم

چگونه ز هر دیده خونی نپاشم؟

به یک جرعه ای، ساقیا، جمله زهدم

کزین بیشتر می نیرزد قماشم

سر گنج شاهان ندارم، مرا بس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸۲

 

چو کار جهان نیست جز بیوفایی

درو با امید وفا چند پایی

رها کن، چرا می کنی قصر و ایوان

به جایی که نبود امید رهایی

بلند آفتابی ست هر یک که بینی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی