گنجور

آمار شعرها

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی فرخ زاد » پادشاهی فرخ زاد

 

ز جهرم فرخ زاد راخواندند

بران تخت شاهیش بنشاندند

چو برتخت بنشست و کرد آفرین

ز نیکی دهش بر جهان آفرین

منم گفت فرزند شاهنشهان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱

 

چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد

به ماه سفندار مذ روز ارد

چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر

چو از گردش روز برگشت سیر

که باری نزادی مرا مادرم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲

 

عمر سعد وقاس را با سپاه

فرستاد تا جنگ جوید ز شاه

چو آگاه شد زان سخن یزگرد

ز هر سو سپاه اندر آورد گرد

بفرمود تا پور هرمزد راه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳

 

فرستادهٔ نیز چون برق و رعد

فرستاد تازان به نزدیک سعد

یکی نامه‌ای بر حریر سپید

نویسنده بنوشت تابان چوشید

به عنوان بر از پور هرمزد شاه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۴

 

چو بشنید سعد آن گرانمایه مرد

پذیره شدش با سپاهی چو گرد

فرود آوریدندش اندر زمان

بپرسید سعد از تن پهلوان

هم از شاه و دستور و ز لشکرش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۵

 

بفرمود تابرکشیدند نای

سپاه اندر آمد چو دریا ز جای

برآمد یکی ابر و برشد خروش

همی کر شد مردم تیزگوش

سنانهای الماس در تیره گرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۶

 

فرخ زاد هر مزد با آب چشم

به اروند رود اندر آمد بخشم

به کرخ اندر آمد یکی حمله برد

که از نیزه داران نماند ایچ گرد

هم آنگه ز بغداد بیرون شدند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۷

 

دبیر جهاندیده راپیش خواند

دل آگنده بودش همه برفشاند

جهاندار چون کرد آهنگ مرو

به ماهوی سوری کنارنگ مرو

یکی نامه بنوشت با درد و خشم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۸

 

یکی نامه بنوشت دیگر بطوس

پر از خون دل و روی چون سندروس

نخست آفرین کرد بر دادگر

کزو دید نیرو و بخت و هنر

خداوند پیروزی و فرهی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۹

 

وزان جایگه برکشیدند کوس

ز بست و نشاپور شد تا به طوس

خبر یافت ماهوی سوری ز شاه

که تا مرز طوس اندر آمد سپاه

پذیره شدشت با سپاه گران

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۰

 

یکی پهلوان بود گسترده کام

نژادش ز طرخان و بیژن بنام

نشستش به شهر سمرقند بود

بران مرز چندیش پیوند بود

چو ماهوی بدبخت خودکامه شد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۱

 

چو ماهوی دل را برآورد گرد

بدانست کو نیست جز یزدگرد

بدو گفت بشتاب زین انجمن

هم اکنون جدا کن سرش را ز تن

و گرنه هم اکنون ببرم سرت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۲

 

چو بشنید ماهوی بیدادگر

سخن‌ها کجا گفت او را پسر

چنین گفت با آسیابان که خیز

سواران ببر خون دشمن بریز

چو بشنید از او آسیابان سخن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۳

 

چنین دادخوانیم بر یزدگرد

وگرکینه خوانیم ازین هفت گرد

اگر خود نداند همی کین و داد

مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد

وگر گفت دینی همه بسته گفت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۴

 

کس آمد به ماهوی سوری بگفت

که شاه جهان گشت با خاک جفت

سکوبا و قسیس و رهبان روم

همه سوگواران آن مرز و بوم

برفتند با مویه برنا و پیر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۵

 

چنین تا به بیژن رسید آگهی

که ماهوی بگرفت تخت مهی

بهر سوی فرستاد مهر و نگین

همی رام گردد برو بر زمین

کنون سوی جیحون نهادست روی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۶

 

چو بیژن سپه را همه راست کرد

به ایرانیان برکمین خواست کرد

بدانست ماهوی و از قلبگاه

خروشان برفت ازمیان سپاه

نگه کرد بیژن درفشش بدید

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷

 

چو بگذشت سال ازبرم شست و پنج

فزون کردم اندیشهٔ درد و رنج

به تاریخ شاهان نیاز آمدم

به پیش اختر دیرساز آمدم

بزرگان و با دانش آزادگان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

[صفحهٔ اول] … [۳۷] [۳۸] [۳۹]