گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

و زآن پس بخوردند چیزی که بود

ز خوردن سوی خواب رفتند زود

هم آنگه برآمد یکی باد و ابر

هوا گشت بر سان چشم هژبر

چو برف از زمین بادبان برکشید

نبد نیزهٔ نامداران پدید

یکایک به برف اندرون ماندند

ندانم بدان جای چون ماندند

زمانی تپیدند در زیر برف

یکی چاه شد کنده هر جای ژرف

نماند ایچ کس را از ایشان توان

برآمد به فرجام شیرین روان

همی بود رستم بر آن کوهسار

همان زال و گودرز و چندی سوار

بدان کوه بودند یکسر سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی فروز

بگفتند کاین کار شد با درنگ

چنین چند باشیم بر کوه و سنگ

اگر شاه شد از جهان ناپدید

چو باد هوا از میان بردمید

دگر نامداران کجا رفته‌اند

مگر پند خسرو نپذرفته‌اند

ببودند یک هفته بر پشت کوه

سر هفته گشتند یکسر ستوه

بدیشان همه زار و گریان شدند

بر آن آتش درد بریان شدند

همی کند گودرز کشواد موی

همی ریخت آب و همی خست روی

همی گفت گودرز کاین کس ندید

که از تخم کاووس بر من رسید

نبیره پسر داشتم لشکری

جهاندار و بر هر سری افسری

به کین سیاوش همه کشته شد

همه دوده زیر و زبر گشته شد

کنون دیگر از چشم شد ناپدید

که دید این شگفتی که بر من رسید

سخنهای دیرینه دستان بگفت

که با داد یزدان خرد باد جفت

چو از برف پیدا شود راه شاه

مگر بازگردند و یابند راه

نشاید بدین کوه سر بر بدن

خورش نیست ز ایدر بباید شدن

پیاده فرستیم چندی به راه

بیابند روزی نشان سپاه

برفتند زان کوه گریان به درد

همی هر کسی از کسی یاد کرد

ز فرزند و خویشان وز دوستان

و زآن شاه چون سرو در بوستان

جهان را چنین است آیین و دین

نماندست همواره در به گزین

یکی را ز خاک سیه برکشد

یکی را ز تخت کیان درکشد

نه ز این شاد باشد نه ز آن دردمند

چنین است رسم سرای گزند

کجا آن یلان و کیان جهان

از اندیشه دل دور کن تا توان