گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

جهاندیده گودرز برپای خاست

بیاراست با شاه گفتار راست

چنین گفت کای شاه پیروز بخت

ندیدیم چون تو خداوند تخت

ز گاه منوچهر تا کیقباد

ز کاووس تا گاه فرخ نژاد

به پیش بزرگان کمر بسته‌ام

بی‌آزار یک روز ننشسته‌ام

نبیره پسر بود هفتاد و هشت

کنون ماند هشت و دگر برگذشت

همان گیو بیداردل هفت سال

به توران زمین بود بی‌خورد و هال

به دشت اندرون گور بد خوردنش

هم از چرم نخچیر پیراهنش

به ایران رسید آنچه بد شاه دید

که تیمار او گیو چندی کشید

جهاندار سیر آمد از تاج و گاه

هم او چشم دارد به نیکی ز شاه

چنین داد پاسخ که بیش است از این

که بر گیو بادا هزار آفرین

خداوند گیتی ورا یار باد

دل بدسگالانش پرخار باد

کم و بیش ما پاک بر دست تست

که روشن روان بادی و تن درست

بفرمود عهد قم و اصفهان

نهاد بزرگان و جای مهان

نویسد ز مشک و ز عنبر دبیر

یکی نامه از پادشا بر حریر

یکی مهر زرین بر او برنهاد

بر آن نامه شاه آفرین کرد یاد

که یزدان ز گودرز خشنود باد

دل بدسگالانش پر دود باد

به ایرانیان گفت گیو دلیر

مبادا که آید ز کردار سیر

بدانید کو یادگار من است

به نزد شما زینهار من است

مر او را همه پاک فرمان برید

ز گفتار گودرز بر مگذرید

ز گودرزیان هرکه بد پیش‌رو

یکی آفرینی بگسترد نو