گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو یک هفته بگذشت ننمود روی

برآمد یکی غلغل و گفتگوی

همه پهلوانان شدند انجمن

بزرگان فرزانه و رای زن

چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد

سخن رفت چندی ز بیداد و داد

ز کردار شاهان برتر منش

ز یزدان پرستان وز بدکنش

همه داستانها زدند از مهان

بزرگان و فرزانگان جهان

پدر گیو را گفت کای نیکبخت

همیشه پرستندهٔ تاج و تخت

از ایران بسی رنج برداشتی

بر و بوم و پیوند بگذاشتی

به پیش آمد اکنون یکی تیره کار

که آن را نشاید که داریم خوار

بباید شدن سوی زابلستان

سواری فرستی به کابلستان

به زابل به رستم بگویی که شاه

ز یزدان بپیچید و گم کرد راه

در بار بر نامداران ببست

همانا که با دیو دارد نشست

بسی پوزش و خواهش آراستیم

همی زان سخن کام او خواستیم

فراوان شنید ایچ پاسخ نداد

دلش خیره بینیم و سر پر ز باد

بترسیم کو هیچو کاووس شاه

شود کژ و دیوش بپیچد ز راه

شما پهلوانید و داناترید

به هر بودنی بر تواناترید

کنون هرکه او هست پاکیزه‌رای

ز قنوج وز دنور و مرغ و مای

ستاره‌شناسان کابلستان

همه پاکرویان زابلستان

بیارید ز این در یکی انجمن

به ایران خرامید با خویشتن

شد این پادشاهی پر از گفتگوی

چو پوشید خسرو ز ما رای و روی

فگندیم هرگونه رایی ز بن

ز دستان گشاید همی این سخن

سخنهای گودرز بشنید گیو

ز لشکر گزین کرد مردان نیو

برآشفت و اندیشه اندر گرفت

ز ایران ره سیستان برگرفت

چو نزدیک دستان و رستم رسید

بگفت آن شگفتی که دید و شنید

غمی گشت پس نامور زال گفت

که گشتیم با رنج بسیار جفت

به رستم چنین گفت کز بخردان

ستاره‌شناسان و هم موبدان

ز زابل بخوان و ز کابل بخواه

بدان تا بیایند با ما به راه

شدند انجمن موبدان و ردان

ستاره‌شناسان و هم بخردان

همه سوی دستان نهادند روی

ز زابل به ایران نهادند روی

جهاندار بر پای بد هفت روز

به هشتم چو بفروخت گیتی‌فروز

ز در پرده برداشت سالار بار

نشست از بر تخت زر شهریار

همه پهلوانان ابا موبدان

برفتند نزدیک شاه جهان

فراوان ببودند پیشش به پای

بزرگان با دانش و رهنمای

جهاندار چون دید بنواختشان

به رسم کیان پایگه ساختشان

از آن نامداران خسروپرست

کس از پای ننشست و نگشاد دست

گشادند لب کی سپهر روان

جهاندار با داد و روشن‌روان

توانایی و فر شاهی تراست

ز خورشید تا پشت ماهی تراست

همه بودنیها به روشن‌روان

بدانی به کردار و دانش جوان

همه بندگانیم در پیش شاه

چه کردیم و بر ما چرا بست راه

اگر غم ز دریاست خشکی کنیم

همه چادر خاک مشکی کنیم

وگر کوه باشد ز بن برکنیم

به خنجر دل دشمنان بشکنیم

وگر چارهٔ این برآید به گنج

نبیند ز گنج درم نیز رنج

همه پاسبانان گنج توایم

پر از درد گریان ز رنج توایم

چنین داد پاسخ جهاندار باز

که از پهلوانان نیم بی‌نیاز

ولیکن ندارم همی دل به رنج

ز نیروی دست و ز مردان و گنج

نه در کشوری دشمن آمد پدید

که تیمار آن بد بباید کشید

یکی آرزو خواست روشن دلم

همی دل از آن آرزو نگسلم

بدان آرزو دارم اکنون امید

شب تیره تا گاه روز سپید

چو یابم بگویم همه راز خویش

برآرم نهان کرده آواز خویش

شما بازگردید پیروز و شاد

بد اندیشه بر دل مدارید یاد

همه پهلوانان آزادمرد

بر او خواندند آفرینی به درد

چو ایشان برفتند پیروز شاه

بفرمود تا پردهٔ بارگاه

فروهشت و بنشست گریان به درد

همی بود پیچان و رخ لاژورد