گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

به هشتم نشست از بر گاه شاه

ابی یاره و گرز و زرین کلاه

چو آمدش رفتن به تنگی فراز

یکی گنج را درگشادند باز

چو بگشاد آن گنج آباد را

وصی کرد گودرز کشواد را

بدو گفت بنگر به کار جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

که هر گنج را روزی آگندنیست

به سختی و روزی پراگندنیست

نگه کن رباطی که ویران بود

یکی کان به نزدیک ایران بود

دگر آبگیری که باشد خراب

از ایران وز رنج افراسیاب

دگر کودکانی که بی‌مادرند

زنانی که بی شوی و بی‌چادرند

دگر آن کش آید به چیزی نیاز

ز هر کس همی دارد آن رنج راز

بر ایشان در گنج بسته مدار

ببخش و بترس از بد روزگار

دگر گنج کش نام بادآورست

پر از افسر و زیور و گوهرست

نگه کن به شهری که ویران شدست

کنام پلنگان و شیران شدست

دگر هر کجا رسم آتشکدست

که بی‌هیربد جای ویران شدست

سه دیگر کسی کاو ز تن بازماند

به روز جوانی درم برفشاند

دگر چاهساری که بی‌آب گشت

فراوان بر او سالیان برگذشت

بدین گنج بادآور آباد کن

درم خوار کن مرگ را یاد کن

دگر گنج کش خواندندی عروس

که آگند کاووس در شهر طوس

به گودرز فرمود کان را ببخش

به زال و به گیو و خداوند رخش

همه جامه‌های تنش برشمرد

نگه کرد یکسر به رستم سپرد

همان یاره و طوق کنداوران

همان جوشن و گرزهای گران

ز اسبان به جایی که بودش یله

به طوس سپهبد سپردش گله

همه باغ و گلشن به گودرز داد

به گیتی ز مرزی که آمدش یاد

سلیح تنش هرچه در گنج بود

که او را بدان خواسته رنج بود

سپردند یکسر به گیو دلیر

بدانگه که خسرو شد از گنج سیر

از ایوان و خرگاه و پرده‌سرای

همان خیمه و آخور و چارپای

فریبرز کاووس را داد شاه

بسی جوشن و ترگ و رومی کلاه

یکی طوق روشن‌تر از مشتری

ز یاقوت رخشان دو انگشتری

نبشته بر او نام شاه جهان

که اندر جهان آن نبودی نهان

به بیژن چنین گفت کین یادگار

همی دار و جز تخم نیکی مکار