گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو بشنید خسرو ز دستان سخن

یکی دانشی پاسخ افگند بن

بدو گفت کای پیر پاکیزه مغز

همه رای و گفتارهای تو نغز

ز گاه منوچهر تا این زمان

نه‌ای جز بی‌آزار و نیکی گمان

همان نامور رستم پیلتن

ستون کیان نازش انجمن

سیاووش را پروراننده اوست

بدو نیکویها رساننده اوست

سپاهی که دیدند گوپال او

سر ترگ و برز و فر و یال او

بسی جنگ ناکرده بگریختند

همه دشت تیر و کمان ریختند

به پیش نیاکان من کینه‌خواه

چو دستور فرخ نماینده راه

وگر نام و رنج تو گیرم به یاد

بماند سخن تازه تا صد نژاد

ز گفتار چرب ار پژوهش کنم

ترا این ستایش نکوهش کنم

دگر هرچه پرسیدی از کار من

ز نادادن بار و آزار من

به یزدان یکی آرزو داشتم

جهان را همه خوار بگذاشتم

کنون پنج هفتست تا من به پای

همی خواهم از داور رهنمای

که بخشد گذشته گناه مرا

درخشان کند تیره گاه مرا

برد مر مرا ز این سپنجی سرای

بود در همه نیکوی رهنمای

نماند کز این راستی بگذرم

چو شاهان پیشین یپیچد سرم

کنون یافتم هرچه جستم ز کام

بباید پسیچید کآمد خرام

سحرگه مرا چشم بغنود دوش

ز یزدان بیامد خجسته سروش

که برساز کآمد گه رفتنت

سرآمد نژندی و ناخفتنت

کنون بارگاه من آمد به سر

غم لشکر و تاج و تخت و کمر