گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو بهری ز تیره شب اندر چمید

کی نامور پیش چشمه رسید

بر آن آب روشن سر و تن بشست

همی خواند اندر نهان زند و است

چنین گفت با نامور بخردان

که باشید پدرود تا جاودان

کنون چون برآرد سنان آفتاب

مبینید دیگر مرا جز به خواب

شما بازگردید ز این ریگ خشک

مباشید اگر بارد از ابر مشک

ز کوه اندر آید یکی باد سخت

کجا بشکند شاخ و برگ درخت

ببارد بسی برف ز ابر سیاه

شما سوی ایران نیابید راه

سر مهتران زآن سخن شد گران

بخفتند با درد کنداواران

چو از کوه خورشید سر برکشید

ز چشم مهان شاه شد ناپدید

ببودند ز آن جایگه شاه‌جوی

به ریگ بیابان نهادند روی

ز خسرو ندیدند جایی نشان

ز ره بازگشتند چون بیهشان

همه تنگ‌دل گشته و تافته

سپرده زمین شاه نایافته

خروشان بدان چشمه بازآمدند

پر از غم دل و با گداز آمدند

بر آن آب هر کس که آمد فرود

همی داد شاه جهان را درود

فریبرز گفت آنچه خسرو بگفت

که با جان پاکش خرد باد جفت

چو آسوده باشیم و چیزی خوریم

یک امشب از این چشمه برنگذریم

زمین گرم و نرم است و روشن هوا

بدین رنجگی نیست رفتن روا

بر آن چشمه یکسر فرود آمدند

ز خسرو بسی داستانها زدند

که چونین شگفتی نبیند کسی

وگر در زمانه بماند بسی

کز این رفتن شاه نادیده‌ایم

ز گردنکشان نیز نشنیده‌ایم

دریغ آن بلند اختر و رای او

بزرگی و دیدار و بالای او

خردمند از این کار خندان شود

که زنده کسی پیش یزدان شود

که داند به گیتی که او را چه بود

چه گوییم و گوش که یارد شنود

بدان نامداران چنین گفت گیو

که هرگز چنین نشنود گوش نیو

به مردی و بخشش به داد و هنر

به دیدار و بالا و فر و گهر

به رزم اندرون پیل بد با سپاه

به بزم اندرون ماه بد با کلاه