گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

شب و روز یک هفته بر پای بود

تن آنجا و جانش دگر جای بود

سر هفته را گشت خسرو نوان

به جای پرستش نماندش توان

به هشتم ز جای پرستش برفت

بر تخت شاهی خرامید تفت

همه پهلوانان ایران سپاه

شگفتی فرومانده از کار شاه

از آن نامداران روز نبرد

همی هر کسی دیگر اندیشه کرد

چو بر تخت شد نامور شهریار

بیامد به درگاه سالار بار

بفرمود تا پرده برداشتند

سپه را ز درگاه بگذاشتند

برفتند با دست کرده به کش

بزرگان پیل افکن شیر فش

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو گرگین و بیژن چو رهام شیر

چو دیدند بردند پیشش نماز

از آن پس همه برگشادند راز

که شاها دلیرا گوا داورا

جهاندار و بر مهتران مهترا

چو تو شاه ننشست بر تخت عاج

فروغ از تو گیرد همی مهر و تاج

فرازندهٔ نیزه و تیغ و اسب

فروزندهٔ فرخ آذرگشسب

نترسی ز رنج و ننازی به گنج

به گیتی ز گنجت فزونست رنج

همه پهلوانان ترا بنده‌ایم

سراسر به دیدار تو زنده‌ایم

همه دشمنان را سپردی به خاک

نماندت به گیتی ز کس بیم و باک

به هر کشوری لشکر و گنج توست

به جایی که پی برنهی رنج توست

ندانیم کاندیشهٔ شهریار

چرا تیره شد اندر این روزگار

ترا ز این جهان روز برخوردنست

نه هنگام تیمار و پژمردنست

گر از ما به چیزی بیازرد شاه

از آزار او نیست ما را گناه

بگوید به ما تا دلش خوش کنیم

پر از خون دل و رخ پر آتش کنیم

وگر دشمنی دارد اندر نهان

بگوید به ما شهریار جهان

همه تاجداران که بودند شاه

بدین داشتند ارج گنج و سپاه

که گر سر ستانند و گر سر دهند

چو ترگ دلیران به سر برنهند

نهانی که دارد بگوید به ما

همان چارهٔ آن بجوید ز ما

بدیشان چنین گفت پس شهریار

که با کس ندارید کس کارزار

به گیتی ز دشمن مرا نیست رنج

نشد نیز جایی پراکنده گنج

نه آزار دارم ز کار سپاه

نه اندر شما هست مرد گناه

ز دشمن چو کین پدر خواستم

به داد و به دین گیتی آراستم

به گیتی پی خاک تیره نماند

که مهر نگین مرا برنخواند

شما تیغها در نیام آورید

می سرخ و سیمینه جام آورید

به جای چرنگ کمان نای و چنگ

بسازید با باده و بوی و رنگ

به یک هفته من پیش یزدان به پای

ببودم به اندیشه و پاک‌رای

یکی آرزو دارم اندر نهان

همی خواهم از کردگار جهان

بگویم گشاده چو پاسخ دهید

به پاسخ مرا روز فرخ نهید

شما پیش یزدان نیایش کنید

بر این کام و شادی ستایش کنید

که او داد بر نیک و بد دستگاه

ستایش مر او را که بنمود راه

از آن پس به من شادمانی کنید

ز بدها روان بی‌گمانی کنید

بدانید کاین چرخ ناپایدار

نداند همی کهتر از شهریار

همی بدرود پیر و برنا به هم

از او داد بینیم و زو هم ستم

همه پهلوانان ز نزدیک شاه

برون آمدند از غمان جان تباه

به سالار بار آن زمان گفت شاه

که بنشین پس پردهٔ بارگاه

کسی را مده بار در پیش من

ز بیگانه و مردم خویش من

بیامد به جای پرستش به شب

به دادار دارنده بگشاد لب

همی گفت ای برتر از برتری

فزایندهٔ پاکی و مهتری

تو باشی به مینو مرا رهنمای

مگر بگذرم ز این سپنجی سرای

نکردی دلم هیچ نایافته

روان جای روشن دلان تافته