گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید

زمانی بیاسود و اندر شمید

پراندیشه گفت ای جهاندیده زال

به مردی بی‌اندازه پیموده سال

اگر سرد گویمت بر انجمن

جهاندار نپسندد این بد ز من

دگر آن که رستم شود دردمند

ز درد وی آید به ایران گزند

دگر آن که گر بشمری رنج اوی

همانا فزون آید از گنج اوی

سپر کرد پیشم تن خویش را

نبد خواب و خوردن بداندیش را

همان پاسخت را به خوبی کنیم

دلت را به گفتار تو نشکنیم

چنین گفت زآن پس به آواز سخت

که ای سرفرازان پیروز بخت

سخنهای دستان شنیدم همه

که بیدار بگشاد پیش رمه

به دارنده یزدان گیهان خدیو

که من دورم از راه و فرمان دیو

به یزدان گراید همی جان من

که آن دیدم از رنج درمان من

بدید آن جهان را دل روشنم

خرد شد ز بدهای او جوشنم

به زال آنگهی گفت تندی مکن

بر اندازه باید که رانی سخن

نخست آن دکه گفتی ز توران‌نژاد

خردمند و بیدار هرگز نزاد

جهاندار پور سیاوش منم

ز تخم کیان راد و باهش منم

نبیرهٔ جهاندار کاووس کی

دل‌افروز و با دانش و نیک‌پی

به مادر هم از تخم افراسیاب

که با خشم او گم شدی خورد و خواب

نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ

از این گوهران چنین نیست ننگ

که شیران ایران به دریای آب

نشستی تن از بیم افراسیاب

دگر آن که کاووس صندوق ساخت

سر از پادشاهی همی برفراخت

چنان دان که اندر فزونی منش

نسازند بر پادشا سرزنش

کنون من چو کین پدر خواستم

جهان را به پیروزی آراستم

بکشتم کسی را کز او بود کین

وز او جور و بیداد بد بر زمین

به گیتی مرا نیز کاری نماند

ز بدگوهران یادگاری نماند

هرآنگه که اندیشه گردد دراز

ز شادی و از دولت دیریاز

چو کاووس و جمشید باشم به راه

چو ایشان ز من گم شود پایگاه

چو ضحاک ناپاک و تور دلیر

که از جور ایشان جهان گشت سیر

بترسم که چون روز نخ برکشد

چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد

دگر آن که گفتی که با شیده جنگ

بیاراستی چون دلاور پلنگ

از آن بد کز ایران ندیدم سوار

نه اسپ افگنی از در کارزار

که تنها بر او به جنگ آمدی

چو رفتی به رزمش درنگ آمدی

کسی را کجا فر یزدان نبود

وگر اختر نیک خندان نبود

همه خاک بودی به جنگ پشنگ

از ایران بدین سان شدم تیزچنگ

بدین پنج هفته که من روز و شب

همی بآفرین برگشادم دو لب

بدان تا جهاندار یزدان پاک

رهاند مرا ز این غم تیره خاک

شدم سیر ز این لشکر و تاج و تخت

سبک بار گشتیم و بستیم رخت

تو ای پیر بیدار دستان سام

مرا دیو گویی که بنهاد دام

به تاری و کژی بگشتم ز راه

روان گشته بی‌مایه و دل تباه

ندانم که بادافره ایزدی

کجا یابم و روزگار بدی