گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶

 

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مراسوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطرتا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت بایدتا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالینروزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۷

 

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان راچه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زندعاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشتسر من دار که در پای تو ریزم جان را
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسنتا همه خلق ببینند نگارستان را
همه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰

 

لاابالی چه کند دفتر دانایی راطاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کندنتواند که کند عشق و شکیبایی را
دیده را فایده آن است که دلبر بیندور نبیند چه بود فایده بینایی را
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوستیا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
همه دانند که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۵

 

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرتتا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویشگر در آیینه ببینی برود دل ز برت
جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشتکآب شیرین چو بخندی برود از شکرت
راه آه سحر از شوق نمی‌یارم دادتا نباید که بشوراند خواب سحرت
هیچ پیرایه زیادت نکند حسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۹

 

خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاستراحت جان و شفای دل بیمار آنجاست
من در این جای همین صورت بی‌جانم و بسدلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست
تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیمفلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست
آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آریسوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست
درد دل پیش که گویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰

 

عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاستکان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست
هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشستنتواند ز سر راه ملامت برخاست
که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشقکه نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست
عشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاحنام مستوری و ناموس کرامت برخاست
در گلستانی کان گلبن خندان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۱

 

آن نه زلف است و بناگوش که روز است و شب استوان نه بالای صنوبر که درخت رطب است
نه دهانیست که در وهم سخندان آیدمگر اندر سخن آیی و بداند که لب است
آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفتعجب از سوختگی نیست که خامی عجب است
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهارهر گیاهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۸

 

اتفاقم به سر کوی کسی افتاده‌ستکه در آن کوی چو من کشته بسی افتاده‌ست
خبر ما برسانید به مرغان چمنکه هم آواز شما در قفسی افتاده‌ست
به دلارام بگو ای نفس باد سحرکار ما همچو سحر با نفسی افتاده‌ست
بند بر پای تحمل چه کند گر نکندانگبین است که در وی مگسی افتاده‌ست
هیچکس عیب هوس باختن ما نکندمگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۶

 

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر استعشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است
نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپیدیا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوزگو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیستخبر از دوست ندارد که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۰

 

ای که از سرو روان قد تو چالاکترستدل به روی تو ز روی تو طربناکترست
دگر از حربه خونخوار اجل نندیشمکه نه از غمزه خونریز تو ناباکترست
چست بودست مرا کسوت معنی همه وقتباز بر قامت زیبای تو چالاکترست
نظر پاک مرا دشمن اگر طعنه زنددامن دوست بحمدالله از آن پاکترست
تا گل روی تو در باغ لطافت بشکفتپردهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۷

 

گر کسی سرو شنیده‌ست که رفته‌ست این استیا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است
نه بلندیست به صورت که تو معلوم کنیکه بلند از نظر مردم کوته‌بین است
خواب در عهد تو در چشم من آید هیهاتعاشقی کار سری نیست که بر بالین است
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشتوآنچه در خواب نشد چشم من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۹۹

 

صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوستای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده توتا تبسم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگویکه کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست
گو کم یار برای دل اغیار مگیردشمن این نیک پسندد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۰

 

هر چه در روی تو گویند به زیبایی هستوان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست
سروها دیدم در باغ و تأمل کردمقامتی نیست که چون تو به دلارایی هست
ای که مانند تو بلبل به سخندانی نیستنتوان گفت که طوطی به شکرخایی هست
نه تو را از من مسکین نه گل خندان راخبر از مشغله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۱

 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هستیا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بسکه به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیستدر و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۵

 

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیستیا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست
نه حلالست که دیدار تو بیند هر کسکه حرامست بر آن کش نظری طاهر نیست
همه کس را مگر این ذوق نباشد که مراکان چه من می‌نگرم بر دگری ظاهر نیست
هر شبی روزی و هر روز زوالی داردشب وصل من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۰

 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیستطاقت بار فراق این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشدسر مویی به غلط در همه اندامم نیست
میل آن دانه خالم نظری بیش نبودچون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست
شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودنبامدادت که نبینم طمع شامم نیست
چشم از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۲

 

در من این هست که صبرم ز نکورویان نیستزرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست
ای که منظور ببینی و تأمل نکنیگر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
ترک خوبان خطا عین صوابست ولیکچه کند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست
من دگر میل به صحرا و تماشا نکنمکه گلی همچو رخ تو به همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۳

 

در من این هست که صبرم ز نکورویان نیستاز گل و لاله گزیرست و ز گلرویان نیست
دل گم کرده در این شهر نه من می‌جویمهیچ کس نیست که مطلوب مرا جویان نیست
آن پری زاده مه پاره که دلبند منستکس ندانم که به جان در طلبش پویان نیست
ساربانا خبر از دوست بیاور که مراخبر از دشمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۵

 

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیستهیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست
سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نهشهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشودمگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست
کس ندیدست تو را یک نظر اندر همه عمرکه همه عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۷

 

دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیستخصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
تا سر زلف پریشان تو در جمع آمدهیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راستو اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست
آن چه عیبست که در صورت زیبای تو هستوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۹

 

خسرو آنست که در صحبت او شیرینیستدر بهشتست که همخوابه حورالعینیست
دولت آنست که امکان فراغت باشدتکیه بر بالش بی دوست نه بس تمکینیست
همه عالم صنم چین به حکایت گویندصنم ماست که در هر خم زلفش چینیست
روی اگر باز کند حلقه سیمین در گوشهمه گویند که این ماهی و آن پروینیست
گر منش دوست ندارم همه کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۷

 

کیست آن لعبت خندان که پری وار برفتکه قرار از دل دیوانه به یک بار برفت
باد بوی گل رویش به گلستان آوردآب گلزار بشد رونق عطار برفت
صورت یوسف نادیده صفت می‌کردیمچون بدیدیم زبان سخن از کار برفت
بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان راکه مرا در حق این طایفه انکار برفت
در سرم بود که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۹

 

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفتغمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
خال مشکین تو از بنده چرا در خط شدمگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت
دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجودسایه‌ای در دلم انداخت که صد جا بگرفت
به دم سرد سحرگاهی من بازنشستهر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت
الغیاث […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۳

 

سر تسلیم نهادیم به حکم و رایتتا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدیکس دیگر نتواند که بگیرد جایت
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلالسیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت
روزگاریست که سودای تو در سر دارممگرم سر برود تا برود سودایت
قدر آن خاک ندارم که بر او می‌گذریکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۷۳

 

آن که بر نسترن از غالیه خالی داردالحق آراسته خلقی و جمالی دارد
درد دل پیش که گویم که به جز باد صباکس ندانم که در آن کوی مجالی دارد
دل چنین سخت نباشد که یکی بر سر راهتشنه می‌میرد و شخص آب زلالی دارد
زندگانی نتوان گفت و حیاتی که مراستزنده آنست که با دوست وصالی دارد
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی