گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱

 

جام می تا خط بغداد ده ای یار مراباز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باجگه دیدم و طیار ز آراستگیعیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیمهم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفتسفر کوی مغان است دگر بار مرا
پیش من لاف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷

 

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسبخاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب
به ریا خواب چو زاهد نبود بیداریچند جامی بکش از بادهٔ گلفام بخسب
در هوای چمن ای مرغ گرفتار منالشب دراز است دمی در قفس و دام بخسب
گر به خورشید رخی گرم شود آغوشیتا دم صبح قیامت ز سر شام بخسب
بالش از خم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵

 

سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیستسینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
کالبد کیست که بیند حرم وصل تو راکانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر اوشیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشتخانقاهش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳

 

دل که در دام تو افتاد غم جان نبردجان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفتگر همه باد شود تخت سلیمان نبرد
باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهدسر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد
گرچه هستند به فردوس بسی خاتونانتا تو را بیند رضوان غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳

 

چشم دارم که مرا از تو پیامی برسدوز می وصل تو لبم بر لب جامی برسد
پخته و صاف اگر می نرسد از تو مراگه‌گه از عشق توام دردی جامی برسد
گر رسولان وفا نامه نیارند ز توهم به زنهار جفا از تو پیامی برسد
گر نه‌ای در بر من رغم ملامت گر منهم به سلامت بر من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰

 

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانمآتشین آب و گلین رطل کند درمانم
دست بوسم که گلین رطل دهد یار مراگر دهد جام زرم دست بر او افشانم
منم از گل به گلین رطل خورم گلگون میکو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
رطل دریا صفت آرید که جام زردشتگوش ماهی است بر او آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹

 

یارب از عشق چه سرمستم و بی‌خویشتنمدست گیریدم تا دست به زلفش نزنم
گر به میدان رود آن بت مگذارید دمیبو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم
نگذارم که جهانی به جمالش نگرندشوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم
یا مرا بر در میخانهٔ آن ماه بریدکه خمار من از آنجاست هم آنجا شکنم
صورت من همه او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹

 

طاقتی کو که به سر منزل جانان برسمناتوان مورم و خود کی به سلیمان برسم
خضر لب تشنه در این بادیه سرگردان داشتراه ننمود که بر چشمهٔ حیوان برسم
شب تار و ره دور و خطر مدعیانتا در دوست ندانم به چه عنوان برسم
عوض شکوه کنم شکر چو یوسف اظهارمن به دولت اگر از سیلی اخوان برسم
بلبلان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳

 

خاک بغداد در آب بصرم بایستیچشمهٔ دجله میان جگرم بایستی
سفر کعبه به بغداد رسانید مرابارک الله همه سال این سفرم بایستی
قدر بغداد چه داند دل فرسودهٔ منبهر بغداد دلی تازه‌ترم بایستی
لیک بی‌زر نتوان یافت به بغداد مراپری دجله به بغداد زرم بایستی
پرده‌ها دارد بغداد و در او گنج روانبا همه خستگی آنجا گذرم بایستی
چون زکاتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۵ - وقتی او را از رفتن به خراسان منع می‌کردند مشتاقانه این قصیدهٔ را سرود

 

چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارندعندلیبم به گلستان شدنم نگذارند
نیست بستان خراسان را چو من مرغیمرغم آوخ سوی بستان شدنم نگذارند
گنج درها نتوان برد به بازار عراقگر به بازار خراسان شدنم نگذارند
نه نه سرچشمه حیوان به خراسان خیزدچون نه خضرم به سر آن شدنم نگذارند
چون سکندر من و تحویل به ظلمات عراقکه سوی چشمهٔ حیوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۱ - تجدید مطلع

 

دوش بر گردون رنگی دگر آمیخته‌اندشب و انجم چو دخان با شرر آمیخته‌اند
ماه نو ابروی زال زر و شب رنگ خضابخوش خضاب از پی ابروی زر آمیخته‌اند
نیشتر ماه نو و خون شفق و طشت فلکطشت و خون را بهم از نیشتر آمیخته‌اند
سی و شاق آمده و خانقهی بوده و بازیاوگی گشته و تن با سفر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۲ - در ستایش منوچهر بن فریدون شروان شاه

 

می و مشک است که با صبح برآمیخته‌اندیا بهم زلف و لب یار درآمیخته‌اند
صبح چون خنده گه دست شده است آتش سردآتش سرد به عنبر مگر آمیخته‌اند
یا نه بی‌سنگ و صدف غالیه سایان فلکصبح را غالیهٔ تازه‌تر آمیخته‌اند
دوش خوش ساخت فلک غالیه دان از مه نوبهر آن غالیه کاندر سحر آمیخته‌اند
می عیدی نگر و جام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۱ - این قصیدهٔ را حرز الحجاز خوانند در کعبهٔ علیا انشاء کرده و بر بالین مقدس پیغمبر اکرم صلوات الله علیه در یثرب به پایان آورده

 

شب روان چو رخ صبح آینه سیما بینندکعبه را چهره در آن آینه پیدا بینند
گر چه زان آینه خاتون عرب را نگرنددر پس آینه رویم زن رعنا بینند
اختران عود شب آرند و بر آتش فکنندخوش بسوزند و صبا خوش دم از آنجا بینند
صبح دندان چو مطرا کند از سوخته عودعودی خاک ز دندانش مطرا بینند
صبح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۲ - این قصیدهٔ به نام کنز الرکاز است و خاقانی آن را در ستایش پیغمبر اکرم و در جوار تربت مقدس آن حضرت سروده است

 

مقصد اینجاست ندای طلب اینجا شنوندبختیان را ز جرس صبح‌دم آوا شنوند
عارفان نظری را فدی اینجا خواهندهاتفان سحری را ندی اینجا شنوند
خاکیان را ز دل گرم روان آتش عشقباد سرد از سر خوناب سویدا شنوند
همه سگ‌جان و چو سگ ناله کنانند به صبحصبح دم نالهٔ سگ بین که چه پیدا شنوند
خاک پر سبحهٔ قرا شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹۶ - در بیماری فرزند و تاثر از درگذشت وی گوید

 

حاصل عمر چه دارید خبر باز دهیدمایه جانی است ازو وام نظر باز دهید
هر براتی که امل راست ز معلوم مرادچون نرانند به دیوان قدر باز دهید
ز آتش دل چو رسد دود سوی روزن چشماز سوی رخنهٔ دل جان به شرر باز دهید
چار طوفان تو از چار گهر بگشاییدگر شما جان ستمکش به گهر بازدهید
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹۸ - این قصیدهٔ را در مرثیهٔ فرزند خویش امیر رشید الدین سروده و آن را ترنم المصائب گویند

 

صبح گاهی سر خوناب جگر بگشاییدژالهٔ صبح دم از نرگس تر بگشایید
دانه دانه گهر اشک ببارید چنانکگره رشتهٔ تسبیح ز سر بگشایید
خاک لب تشنهٔ خون است و ز سرچشمهٔ دلآب آتش زده چون چاه سقر بگشایید
نونو از چشمهٔ خوناب چو گل تو بر توروی پرچین شده چون سفرهٔ زر بگشایید
سیل خون از جگر آرید سوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹۹ - مطلع دوم

 

ای نهان داشتگان موی ز سر بگشاییدوز سر موی سر آغوش به زر بگشایید
ای تذ روان من آن طوق ز غبغب ببریدتاج لعل از سر و پیرایه ز بر بگشایید
آفتابم گرو شام و شما بسته حلیآن حلی همچو ستاره به سحر بگشایید
شد شکسته کمرم دست برآید ز جیبسر زنان ندبه کنان جیب گهر بگشایید
مهره از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۳۹ - در ستایش خراسان و آرزوی وصول به آن مدح صدر جهان محیی الدین

 

رهروم مقصد امکان به خراسان یابمتشنه‌ام مشرب احسان به خراسان یابم
گرچه رهرو نکند وقفه، کنم وقفه از آنککشش همت اخوان به خراسان یابم
دل کنم مجمر سوزان و جگر عود سیاهدم آن، مجمر سوزان به خراسان یابم
برکنم شمع و وفا را به خراسان طلبمکاین کلید در رضوان به خراسان یابم
طلب از یافت نکوتر من و مرکوب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۶ - این مرثیه را از زبان قرة العین امیر رشید فرزند خود گوید

 

دلنواز من بیمار شمائید همهبهر بیمار نوازی به من آئید همه
من چو موئی و ز من تا به اجل یک سر مویبه سر موی ز من دور چرائید همه
من کجایم؟ خبرم نیست که مست خطرمگر شما نیز نه مستید کجائید همه
دور ماندید ز من همچو خزان از نوروزکه خزان رنگم و نوروز لقائید همه
سنبلستان خطم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۷ - مطلع دوم

 

سر تابوت مرا باز گشائید همهخود ببینید و به دشمن بنمائید همه
بر سر سبزهٔ باغ رخ من کبک مثالزار نالید که کبکان سرائید همه
پس بگوئید ز من با پدر و مادر منکه چه دل‌سوخته و رنج هبائید همه
بدرود ای پدر و مادرم، از من بدرودکه شدم فانی و در دام فنائید همه
خط سیه کرده تظلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۷

 

چار چیز است خوش آمد دل خاقانی راگر کریمی و معاشر مده این چار ز دست
مال پاشیدن و پوشیدن اسرار کسانباده نوشیدن و بوسیدن معشوقهٔ مست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۴۵

 

گرچه خاقانی از اصحاب فروتر بنشستنتوان گفت که در صدر تو او کم قدر است
صدر تو دایرهٔ جاه و جلال است مقیمدر تن دایره هرچا که نشینی صدر است


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۸۱

 

ده دهی باشد زر سخنم گرچه مراچون نجیبان دگر جامه به زر معلم نیست
ترک چون هست به انداختن زوبین جلدچه زیان دارد اگر مولد او دیلم نیست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۵۹

 

هر که در قوم بردگ است امامش خوانندهر که دل صید کند صاحب دامش خوانند
افضل این مصرع برجسته ندانیم که گفتهرکه شمشیر زند خطبه به نامش خوانند


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۷۶

 

ای امیر امرای سخن و شاه سخابه سخن مثل عطارد به سخا چون خورشید
توئی استاد سخن هم توئی استاد سخاحاتم طائی شاگرد تو زیبد جاوید
میر میران توئی و ما همه رسمی توایمرسمیان را به صخا و سخن توست امید
از سخای تو تمنا کنم آن چیز که هستچون سخن‌های تو شیرین و چو بخت تو سفید


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی