گنجور

 
خاقانی

دل که در دام تو افتاد غمِ جان نبرَد

جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد

عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت

گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد

باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد

سر فرونارد تا افسر سلطان نبرد

گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان

تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد

در میان دل و دین حاصلِ عشاقِ تو چیست

که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد

آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب

مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد

اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک

عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد

هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند

با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد

غول بر خویشتن ار خضر نهد نام چه سود

که خدایش به سرِ چشمهٔ حیوان نبرد

نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب

خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد

تو به حمدالله چون بر سر پیمان منی

کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد

جمعی از قهر قضا فرقت ما می‌خواهند

هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد

جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است

به جُوی پاک همه ملکت خاقان نبرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابن یمین

نرگس مست تو گر دست بدستان نبرد

دل چنین از من سودا زده آسان نبرد

راه عشقت نه بپای دل ما بود و لیک

چکنم با دل سر گشته چو فرمان نبرد

نزند بیغم جانان نفسی شاد دلم

[...]

خواجوی کرمانی

دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد

وین عجبتر که اگر جان ببرد جان نبرد

گر ازین درد بمیرم چه دوا شاید کرد

کانک رنج تو کشد راه بدرمان نبرد

شب دیجور جدائی دل سودائی من

[...]

صائب تبریزی

هر که چون غنچه سر خود به گریبان نبرد

وقت رفتن ز گلستان لب خندان نبرد

از جهان قسمت ارباب نظر حیرانی است

نرگس از باغ به جز دیده حیران نبرد

چشم ما شور بود، ورنه کدامین ذره است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه