گنجور

آمار شعرها

 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳

 

بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی‌شما

به حق چشم مست تو که تویی چشمه وفا

سخنم بسته می‌شود تو یکی زلف برگشا

انا و الشمس و الضحی تلف الحب و الولا

انا فی العشق آیه فاقرونی علی الملا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴

 

چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا

همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا

ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان

که دو صد نور می‌رسد به دو دیده از آن لقا

ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۵

 

دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود

چو رسد تیر غمزه‌ات همه قدها کمان شود

چو تو دلداریی کنی دو جهان جمله دل شود

دل ما چون جهان شود همه دل‌ها جهان شود

فتد آتش در این فلک که بنالد از آن ملک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۶

 

انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر

نظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر

قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما انصبر

نحن ابناء وقتنا رحم الله من غبر

قدموا ساده الهوی قلت یا قوم ما الخبر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۸

 

شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن

که ز پای دلت بکند چنان خار یاد کن

چو فتادی به چاه و گو که ببخشید جان نو

به سوی او بیا مرو مکن انکار یاد کن

مکن اندک نبود آن به خدا شک نبود آن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۵

 

بنشسته به گوشه‌ای دو سه مست ترانه گو

ز دل و جان لطیفتر شده مهمان عنده

ز طرب چون حشر شود سرشان مستتر شود

فتد از جنگ و عربده سر مستان میان کو

ز اشارات روحشان ز صباح و صبوحشان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۶

 

به قرار تو او رسد که بود بی‌قرار تو

که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو

گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن تو

تلفش از خزان تو طربش از بهار تو

ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۷

 

قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو

خردم راه گم کند ز فراق گران تو

کی بود همنشین تو کی بیابد گزین تو

کی رهد از کمین تو کی کشد خود کمان تو

رخم از عشق همچو زر ز تو بر من هزار اثر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۸

 

هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو

بگشا راز با همو که سلام علیکم

تو چرا آب و روغنی که سلامی نمی‌کنی

چه شود گر کفی زنی که سلام علیکم

هله دیوانه لولیا به عروسی ما بیا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۹

 

هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو

می چون ارغوان بده که شکفت ارغوان تو

بفشاریم شیره از شکرانگور باغ تو

بفشانیم میوه‌ها ز درخت جوان تو

بمران جان و عقل را ز سر خوان فضل خود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۹

 

صنما خرگه توم که بسازی و برکنی

قلمی‌ام به دست تو که تراشی و بشکنی

منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی

و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی

منم آن ذره هوا که در این نور روزنم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۰

 

صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری

قمرا می‌رسد تو را که به خورشید بنگری

همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود

شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری

تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۳

 

طیب‌الله عیشکم، لا اوحش‌الله من ابی

لست انسی احبتی، والجفا لیس مذهبی

سایه بر بندگان فکن، که تو مهتاب هر شبی

سخنی گو، خمش مکن، که به غایت شکر لبی

ما تسلیت عنکم، ما نسینا حقوقکم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴

 

تو چه دانی که من از وفا چه نمودم به جای تو

علم الله که جان من چه کشید از جفای تو

گذری کن به کوی من، نظری کن به سوی من

بنگر تا به روی من چه رسید از برای تو

ز غمت گرچه خسته‌ام، کمر مهر بسته‌ام

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی شروانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۵

 

ببر، ای باد صبح‌دم، بده ای پیک نیک‌پی

سخن عاشقان بدو، خبر بیدلان بوی

ز من آن شوخ دیده را چو ببینی بگوی تو:

عجب از حال بیدلان، که چنین غافلی تو، هی!

چو دف آن خسته را مزن، که دمی بی‌حضور تو

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی مراغه‌ای
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۷

 

بس ازین عمر سرسری که به تقلید زیستی

نظری کن به خویش تا ز کجایی و کیستی!

همه شب گفتگوی تو ده و باغ است و مال و زر

تو نگویی به خویشتن که: گرفتار چیستی؟

نه تو گفته‌ای: خدای را نشناسم به جز یکی؟

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی مراغه‌ای
 

رودکی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۹۴

 

گر کند یاریی مرا به غم عشق آن صنم

بتواند زدود زین دلم غم خواره زنگ غم


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی سمرقندی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا

به جهانی‌که نیستی مژه بربند و درگشا

زگرانجانی‌ات مبادکه شود ناله منفعل

به جنون سپند زن پی منقار پرگشا

تپش خلق پیش وپس نه زعشق است نی هوس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۶

 

اگر آن نازنین رود به تماشای رنگ‌گل

چمن از شرم عارضش ندهد گل به چنگ‌گل

به خرامی‌که‌گل‌کند ز نهال جنون‌گلش

الم خار می‌کشد قدم عذر لنگ‌گل

می مینای این چمن ز شکست است موجزن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۵

 

به تماشای این چمن در مژگان فراز کن

ز خمستان عافیت قدحی‌ گیر و ناز کن

مشکن جام آبرو به تپشهای آرزو

عرق احتیاج را می مینای راز کن

مپسند آنقدر ستم ‌که به خست شوی علم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

[۱] [۲]