گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

گفتم اندر محنت و خواری مراچون ببینی نیز نگذاری مرا
بعد از آن معلوم من شد کان حدیثدست ندهد جز به دشواری مرا
از می عشقت چنان مستم که نیستتا قیامت روی هشیاری مرا
گر به غارت می‌بری دل باک‌نیستدل تو را باد و جگرخواری مرا
از تو نتوانم که فریاد آورمزآنکه در فریاد می‌ناری مرا
گر بنالم زیر بار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

سوختی جانم چه می‌سازی مرابر سر افتادم چه می‌تازی مرا
در رهت افتاده‌ام بر بوی آنکبوک بر گیری و بنوازی مرا
لیک می‌ترسم که هرگز تا ابدبر نخیزم گر بیندازی مرا
بندهٔ بیچاره گر می‌بایدتآمدم تا چاره‌ای سازی مرا
چون شدم پروانهٔ شمع رختهمچو شمعی چند بگدازی مرا
گرچه با جان نیست بازی درپذیرهمچو پروانه به جانبازی مرا
تو تمامی من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

در دلم افتاد آتش ساقیاساقیا آخر کجائی هین بیا
هین بیا کز آرزوی روی توبر سر آتش بماندم ساقیا
بر گیاه نفس بند آب حیاتچند دارم نفس را همچون گیا
چون سگ نفسم نمکساری بیافتپاک شد تا همچو جان شد پر ضیا
نفس رفت و جان نماند و دل بسوختذره‌ای نه روی ماند و نه ریا
نفس ما هم رنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

در دلم بنشسته‌ای بیرون میانی برون آی از دلم در خون میا
چون ز دل بیرون نمی‌آیی دمیهر زمان در دیده دیگرگون میا
چون کست یک ذره هرگز پی نبردتو به یک یک ذره بوقلمون میا
غصه‌ای باشد که چون تو گوهریآید از دریا برون بیرون میا
سرنگون غواص خود پیش آیدتتو ز فقر بحر در هامون میا
گر پدید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱

 

ای عجب دردی است دل را بس عجبمانده در اندیشهٔ آن روز و شب
اوفتاده در رهی بی پای و سرهمچو مرغی نیم بسمل زین سبب
چند باشم آخر اندر راه عشقدر میان خاک و خون در تاب و تب
پرده برگیرند از پیشان کارهر که دارند از نسیم او نسب
ای دل شوریده عهدی کرده‌ایتازه گردان چند داری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲

 

روز و شب چون غافلی از روز و شبکی کنی از سر روز و شب طرب
روی او چون پرتو افکند اینت روززلف او چون سایه انداخت اینت شب
گه کند این پرتو آن سایه نهانگه کند این سایه آن پرتو طلب
صد هزاران محو در اثبات هستصد هزار اثبات در محو ای عجب
چون تو در اثبات اول […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸

 

دم مزن گر همدمی می‌بایدتخسته شو گر مرهمی می‌بایدت
تا در اثباتی تو بس نامحرمیمحو شو گر محرمی می‌بایدت
همچو غواصان دم اندر سینه کشگر چو دریا همدمی می‌بایدت
از عبادت غم کشی و صد شفیعپیشوای هر غمی می‌بایدت
اشک لایق‌تر شفیع تو از آنکهر عبادت را نمی می‌بایدت
تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونستعالمی در عالمی می‌بایدت
تا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

دلبرم در حسن طاق افتاده استقسم من زو اشتیاق افتاده است
بر سر پایم چو کرسی ز انتظارکو چو عرش سیم ساق افتاده است
گر رسد یک شب خیال وصل اوبرق در زیرش براق افتاده است
لیک اندر تیه هجرش گرد منسد اسکندر یتاق افتاده است
کی فتد در دوزخ این آتش کزودر خراسان و عراق افتاده است
بر هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲

 

عاشقی و بی نوایی کار ماستکار کار ماست چون او یار ماست
تا بود عشقت میان جان ماجان ما در پیش ما ایثار ماست
جان مازان است جان کو جان جان استجان ما بی فخر عشقش عار ماست
عشق او آسان همی پنداشتمسد ما در راه ما پندار ماست
کار ما چون شد ز دست ما کنونهرچه درد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

راه عشق او که اکسیر بلاستمحو در محو و فنا اندر فناست
فانی مطلق شود از خویشتنهر دلی که کو طالب این کیمیاست
گر بقا خواهی فنا شو کز فناکمترین چیزی که می‌زاید بقاست
گم شود در نقطهٔ فای فناهر چه در هر دو جهان شد از تو راست
در چنین دریا که عالم ذره‌ای استذره‌ای هست آمدن یارا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

عقل مست لعل جان افزای توستدل غلام نرگس رعنای توست
نیکویی را در همه روی زمینگر قبایی هست بر بالای توست
چون کسی را نیست حسن روی توسیر مهر و مه به حسن رای توست
نور ذره ذره بخش هر دو کونآفتاب طلعت زیبای توست
در جهان هرجا که هست آرایشیپرتو از روی جهان‌آرای توست
تا رخت شد ملک‌بخش هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

قبلهٔ ذرات عالم روی توستکعبهٔ اولاد آدم کوی توست
میل خلق هر دو عالم تا ابدگر شناسند و اگر نی سوی توست
چون به جز تو دوست نتوان داشتندوستی دیگران بر بوی توست
هر پریشانی که در هر دو جهانهست و خواهد بود از یک موی توست
هر کجا در هر دو عالم فتنه‌ای استترکتاز طرهٔ هندوی توست
پهلوانان درت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲

 

آنکه چندین نقش ازو برخاسته استیارب او در پرده چون آراسته است
چون ز پرده دم به دم می تافته استهر دو عالم دم به دم می‌کاسته است
چون شود یک ره ز پرده آشکارتو یقین دان کان قیامت خاسته است
محو گردد در قیامت زان جمالهر که نقشی در جهان پیراسته است
ذره‌ای معشوق کی آید پدیدچون دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵

 

لعل گلرنگت شکربار آمدستقسم من زان گل همه خار آمدست
گو لبت بر من جهان بفروش ازانکصد جهان جانش خریدار آمدست
پاره دل زانم که در دل دوختننرگس تو پاره‌ای کار آمدست
دل نمی‌بینم مگر چون هر دلیدر خم زلفت گرفتار آمدست
پستهٔ شورت نمک دارد بسیزین سبب گویی جگر خوار آمدست
نی خطا گفتم ز شیرینی که هستپستهٔ شورت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶

 

چون کنم معشوق عیار آمدستدشنه در کف سوی بازار آمدست
دشنهٔ او تشنهٔ خون دل استلاجرم خونریز و خونخوار آمدست
همچنان کان پسته می‌ریزد شکرهمچنان آن دشنه خونبار آمدست
هست ترک و من به جان هندوی اولاجرم با تیغ در کار آمدست
صبحدم هر روز با کرباس و تیغپیش تیغ او به زنهار آمدست
آینه بر روی خود می‌داشتستتا به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲

 

عزم آن دارم که امشب نیم مستپای کوبان کوزهٔ دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهمپس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمایتا کی از پندار باشم خودپرست
پردهٔ پندار می‌باید دریدتوبهٔ زهاد می‌باید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنمچند خواهم بودن آخر پای‌بست
ساقیا در ده شرابی دلگشایهین که دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷

 

آتش عشق تو در جان خوشتر استجان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطره‌ایتا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدمزانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان می‌سوزدمگر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکنزانکه درد تو ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

لعلت از شهد و شکر نیکوتر استرویت از شمس و قمر نیکوتر است
خادم زلف تو عنبر لایق استهندوی رویت بصر نیکوتر است
حلقه‌های زلف سرگردانت راسر ز پا و پا ز سر نیکوتر است
از مفرح‌ها دل بیمار رااز لب تو گلشکر نیکوتر است
بوسه‌ای را می‌دهم جانی به توکار با تو سر به سر نیکوتر است
رستهٔ دندانت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰

 

عشق را گوهر ز کانی دیگر استمرغ عشق از آشیانی دیگر است
هرکه با جان عشق بازد این خطاستعشق بازیدن ز جانی دیگر است
عاشقی بس خوش جهانی است ای پسروان جهان را آسمانی دیگر است
کی کند عاشق نگاهی در جهانزانکه عاشق را جهانی دیگر است
در نیابد کس زبان عاشقانزانکه عاشق را زبانی دیگر است
کس نداند مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

شمع رویت ختم زیبایی بس استعالمی پروانه سودایی بس است
چشم بر روی تو دارم از جهانگر سوی من چشم بگشایی بس است
گرچه رویت کس سر مویی ندیدگر سر موییم بنمایی بس است
من نمی‌دارم ز تو درمان طمعدرد بر دردم گر افزایی بس است
تا قیامت ذره‌ای اندوه تومونس جانم به تنهایی بس است
گر توانایی ندارم در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

دوش ناگه آمد و در جان نشستخانه ویران کرد و در پیشان نشست
عالمی بر منظر معمور بوداو چرا در خانهٔ ویران نشست
گنج در جای خراب اولیتر استگنج بود او در خرابی زان نشست
هیچ یوسف دیده‌ای کز تخت و تاجچون دلش بگرفت در زندان نشست
گرچه پیدا برد دل از دست منآمد و بر جان من پنهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱

 

در سرم از عشقت این سودا خوش استدر دلم از شوقت این غوغا خوش است
من درون پرده جان می‌پرورمگر برون جان می کند اعدا خوش است
چون جمالت برنتابد هیچ چشمجملهٔ آفاق نابینا خوش است
همچو چرخ از شوق تو در هر دو کونهر که در خون می‌نگردد ناخوش است
بندگی را پیش یک بند قباتصد کمر بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴

 

در دلم تا برق عشق او بجسترونق بازار زهد من شکست
چون مرا می‌دید دل برخاستهدل ز من بربود و درجانم نشست
خنجر خون‌ریز او خونم بریختناوک سر تیز او جانم بخست
آتش عشقش ز غیرت بر دلمتاختن آورد همچون شیر مست
بانگ بر من زد که ای ناحق شناسدل به ما ده چند باشی بت‌پرست
گر سر هستی ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵

 

سر عشقت مشکلی بس مشکل استحیرت جان است و سودای دل است
عقل تا بوی می عشق تو یافتدایما دیوانه‌ای لایعقل است
بر امید روی تو در کوی توپای عاشق تا به زانو در گل است
منزل اندر هر دو عالم کی کندهر که را در کوی عشقت منزل است
هست عاشق لیک هم بر خویشتنهر که از عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

غم بسی دارم چه جای صد غم استزانکه هر موییم در صد ماتم است
غم نباشد کانچه پیشان است و پسکم ز کم نبود نصیبم زان کم است
عالمی است اشراق نور آفتابکور را زانچه اگر صد عالم است
عالمی در دست بر جانم ولیچون ازوست این درد جانم خرم است
درد زخم او کشیدن خوش بودگر پس از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار