گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

ای ز چشمت رفته خواب از چشم خوابوآب رویت برده آب از روی آب
از شکنج زلف و مهر طلعتتتاب بر خورشید و در خورشید تاب
بینی ار بینی در آب و آینهآفتاب روی و روی آفتاب
بر نیندازی بنای عقل و دینتا ز عارض برنیندازی نقاب
تشنگان وادی عشقت ز چشمبر سر آبند و از دل بر سراب
پیکرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

 

آه کز آهم مه و پروین بسوختاختر بخت من مسکین بسوخت
آتش مهرم چو در دل شعله زدبرفلک بهرام را زوبین بسوخت
سوختم در آتش هجران اوپشه را بین کز غم شاهین بسوخت
ای بسا خسرو که او فرهادواردر هوای شکر شیرین بسوخت
شمع را بنگر که با سیلاب اشکهر شبم تا روز بر بالین بسوخت
چند سوزی ایکه میسازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷

 

ای لبت میگون و جانم می پرستما خراب افتاده و چشم تو مست
همچو نقشت خامهٔ نقاش صنعصورتی صورت نمی‌بندد که بست
دین و دنیا گر نباشد گو مباشچون تو هستی هر چه مقصودست هست
در سر شاخ تو ای سرو بلندکی رسد دستم بدین بالای پست
تا نگوئی کاین زمان گشتم خرابمی نبود آنگه که بودم می پرست
مست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳

 

در شب زلف تو مهتابی خوشستدر لب لعل تو جلایی خوشست
پیش گیسویت شبستانی نکوستطاق ابروی تو محرابی خوشست
حلقهٔ زلف کمند آسای توچنبری دلبند و قلابی خوشست
پیش رویت شمع تا چند ایستدگو دمی بنشین که مهتابی خوشست
گر دلم در تاب رفت از طره‌اتطیره نتوان شد که آن تابی خوشست
آتش رویت که آب گل بریختدر سواد چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶

 

این چنین صورت گر از آب و گلستچون بمعنی بنگری جان و دلست
نرگسش خونخواره‌ئی بس دلرباستسنبلش شوریده‌ئی بس پر دلست
هندوی زلفش سیه کاری قویستزنگی خالش سیاهی مقبلست
هر چه گفتم جز ثنایش ضایعستهر چه جستم جز رضایش باطلست
تا برفت از چشم من بیرون نرفتزانکه برآن روانش منزلست
خاطرم با یار ودل با کارواندیده بر راه و نظر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹

 

روز رخسار تو ماهی روشنستخال هندویت سیاهی روشنست
منظر چشمم که خلوتگاه تستراستی را جایگاهی روشنست
گر برویت کرده‌ام تشبیه ماهشرمسارم کاین گناهی روشنست
مه برخسارت پناه آرد از آنکروی تو پشت و پناهی روشنست
بت پرستانرا رخ زیبای توروز محشر عذر خواهی روشنست
موی و رویت روز و شب در چشم ماستزانکه گه تاریک و گاهی روشنست
گر کنم دعوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷

 

شمع ما مامول هر پروانه نیستگنج ما محصول هر ویرانه نیست
کی شود در کوی معنی آشناهر که او از آشنا بیگانه نیست
ترک دام و دانه کن زیرا که مرغهیچ دامی در رهش جز دانه نیست
در حقیقت نیست در پیمان درستهر که او با ساغر و پیمانه نیست
پند عاقل کی کند دیوانه گوشزانکه عاقل نیست کو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸

 

دل بدست یار و غم در دل بماندخارم اندر پای و پا در گل بماند
ما فرو رفتیم در دریای عشقوانکه عاقل بود بر ساحل بماند
ساربان آهسته رو کاصحاب راچشم حسرت در پی محمل بماند
کی تواند زد قدم با کاروانناتوانی کاندرین منزل بماند
یادگار کشتگان ضرب عشقنیم جانی بود و با قاتل بماند
ای پسر گر عاقلی دیوانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸

 

خیمهٔ نوروز بر صحرا زدندچارطاق لعل بر خضرا زدند
لاله را بنگر که گوئی عرشیانکرسی از یاقوت برمینا زدند
کارداران بهار از زرد گلآل زر بر رقعهٔ خارا زدند
از حرم طارم نشینان چمنخرگه گلریز بر صحرا زدند
گوشه‌های باغ از آب چشم ابرخنده‌ها بر چشمهای ما زدند
مطربان با مرغ همدستان شدندعندلیبان پردهٔ عنقا زدند
در هوای مجلس جمشید عهدغلغل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۱

 

دوش می‌آید نگار بربرمگفتم ای آرام جان و دلبرم
دامن افشان زین صفت مگذر ز ماگفت بگذار ای جوان تا بگذرم
گفتم امشب یک زمان تشریف دهتا بکام دل ز وصلت بر خورم
گفت بی پروانه نتوان یافتنصحبتم را زانکه شمع خاورم
گفتم از پروانه و خط در گذرمن نه میر ملک و شاه کشورم
یک زمان با من بدرویشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۱

 

خویش را در کوی بیخویشی فکنتا ببینی خویشتن بی خویشتن
جرعه‌ئی برخاک می خواران فشانآتشی در جان هشیاران فکن
هر کرا دادند مستی در ازلتا ابد گو خیمه بر میخانه زن
مرغ نتواند که در بندد زبانصبحدم چون غنچه بگشاید دهن
باد اگر بوی تو بر خاکم دمدهمچو گل برتن بدرانم کفن
از تنم جز پیرهن موجود نیستجان من جانان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۶

 

هر زمان آهنگ بیزاریش بینعهد و پیمان وفاداریش بین
گر ندیدی نیمشب در نیمروزگرد ماه آن خط زنگاریش بین
زلف مشکین چون براندازد رخروز روشن در شب تاریش بین
حلقه‌های جعدش از هم باز کننافه‌های مشک تاتاریش بین
آن لب شیرین شورانگیز اودر سخنگوئی شکر باریش بین
چشم مخمورش که خونم می‌خوردگر چه بیمارست خونخواریش بین
این که خود را طره‌اش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۴

 

ای چراغ دیدهٔ جان روی توحلقهٔ سودای دل گیسوی تو
صد شکن بر زنگبار انداختهسنبل زنگی وش هندوی تو
مهره با هاروت بابل باختهنرگس افسونگر جادوی تو
شیر گیران پلنگ پیلتنصید روبه بازی آهوی تو
طره‌ات نعلم بر آتش تافتستزان شدم شوریده دور از روی تو
شادی آن هندوی میمون که اومی‌تواند گشت همزانوی تو
از پریشان حالی و آشفتگیدر گمانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۹

 

ای صبا با بلبل خوشگوی گویمی‌نماید لالهٔ خود روی روی
صبحدم در باغ اگر دستت دهدخوش برآ چون سرو و طرف جوی جوی
هر زمان کز دوستان یاد آورمخون روان گردد ز چشمم جوی جوی
ای تن از جان بر دل چون نال نالوی دل از غم بر تن چون موی موی
دست آن شمشاد ساغر گیر گیرسوی آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۲

 

چون نی سر گشتهٔ چوگان چو گویرو بترک گوی سر گردان بگوی
گوی چون با زخم چوگانش سریستبوک چوگان سر فرود آرد بگوی
تشنگان را بر کنار جو ببینکشتگانرا در میان خون بجوی
عارفان در وجد و ما در های هایمطربان در شور و ما در های و هوی
تشنهٔ خمخانه باشد جان منکوزه‌گر چون از گلم سازد سبوی
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۵

 

من کیم زاری نزار افتاده‌ئیپر غمی بیغمگسار افتاده‌ئی
دردمندی رنج ضایع کرده‌ئیمستمندی سوگوار افتاده‌ئی
مبتلائی در بلا فرسوده‌ئیبی‌قرینی بی‌قرار افتاده‌ئی
باد پیمائی به خاک آغشته‌ئیخسته جانی دل فگار افتاده‌ئی
نیمه مستی بی‌حریفان مانده‌ئیمی‌پرستی در خمار افتاده‌ئی
بی‌کسی از یار غایب گشته‌ئیناکسی از چشم یار افتاده‌ئی
اختیار از دست بیرون رفته‌ئیبیخودی بی‌اختیار افتاده‌ئی
عندلیبی از گل سوری جداخسته‌ای دور از دیار افتاده‌ئی
پیش چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۷

 

گرد ماه از مشک چنبر کرده‌ئیماه را از مشک زیور کرده‌ئی
شام شبگون قمر فرسای راسایبان مهر انور کرده‌ئی
در شبستان عبیر افشان زلفشمع کافوری ز رخ بر کرده‌ئی
از چه رو بستانسرای خلد رامنزل هندوی کافر کرده‌ئی
روز را در سایهٔ شب برده‌ئیشام را پیرایهٔ خور کرده‌ئی
لعل در پاش زمرد پوش راپرده‌دار عقد گوهر کرده‌ئی
تا به دست آورده‌ئی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۱

 

آتش اندر آب هرگز دیده‌ئیعنبر اندر تاب هرگز دیده‌ئی
چون دهان بر لعل شورانگیز اوپسته و عناب هرگز دیده‌ئی
شد نقاب عارضش زلف سیاهشام بر مهتاب هرگز دیده‌ئی
سنبل پرتاب هرگز چیده‌ئینرگس پرخواب هرگز دیده‌ئی
نرگسش در طاق ابرو خفته استمست در محراب هرگز دیده‌ئی
شد دلم مستغرق دریای عشقذره در غرقاب هرگز دیده‌ئی
در غمش خواجو چو چشم خونفشانچشمهٔ خوناب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی