گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرامن کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگرچون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنکنیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶

 

تا درین زندان فانی زندگانی باشدتکنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت
این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهاناین جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت
کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکنتا به کام خویش فردا کامرانی باشدت
روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غمتا که بعداز رنج گنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹

 

بعدجوی از نفس سگ گر قرب جان می‌بایدتترک کن این چاه و زندان گر جهان می‌بایدت
باز عرشی گر سر جبریل داری پر برآرورنه در گلخن نشین گر استخوان می‌بایدت
نفس را چون جعفر طیار برکن بال و پرگر به بالا پر و بال مرغ جان می‌بایدت
در جهان قدس اگر داری سبک روحی طمعبر جهان جسم دایم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوختمرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت
عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عودآتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت
زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتادهر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت
خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورمپیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

آه‌های آتشینم پرده‌های شب بسوختبر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت
دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دلدر زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت
جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوستگاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت
پردهٔ پندار کان چون سد اسکندر قوی استآه خون آلود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱

 

چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواستچون بمردم ز اشتیاقت مرده را ماتم رواست
من کیم یک شبنم از دریای بی‌پایان توگر رسد بویی از آن دریا به یک شبنم رواست
گر رسانی ذره‌ای شادی به جانم بی جگرهم روا باشد چو بر دل بی تو چندین غم رواست
چون نیایی در میان حلقه با من چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

طرقوا یا عاشقان کین منزل جانان ماستزانچه وصل و هجر او هم درد و هم درمان ماست
راه ده ما را اگر چه مفلسان حضرتیمآیت قل یا عبادی آمده در شان ماست
نیستم اینجا مقیم ای دوستان بر رهگذریک دو روزه روح غیبی آمده مهمان ماست
عزم ره داریم نتوان پیش ازین کردن درنگزانکه جلاد اجل در انتظار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

چون به اصل اصل در پیوسته بی‌تو جان توستپس تویی بی‌تو که از تو آن تویی پنهان توست
این تویی جزوی به نفس و آن تویی کلی به دللیک تو نه این نه آنی بلکه هر دو آن توست
تو درین و تو در آن تو کی رسی هرگز به توزانکه اصل تو برون از نفس توست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱

 

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر استهر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
کافری شادی است و آن شادی نه از اندوه تونی که کار او ز اندوه و ز شادی برتر است
آن کزو غافل بود دیوانه‌ای نامحرم استوانکه زو فهمی کند دیوانه‌ای صورتگر است
کس سر مویی ندارد از مسما آگهیاسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیستچون گذشتی از دو عالم هیچکس را بار نیست
هر دو عالم چیست رو نعلین بیرون کن ز پایتا رسی آنجا که آنجا نام و نور و نار نیست
چون رسی آنجا نه تو مانی و نه غیر تو همپس چه ماند هیچ، کانجا هیچ غیر از یار نیست
چون نمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹

 

از تو کارم همچو زر بایست نیستوز وصال تو خبر بایست نیست
تا کی آخر از فراقت کار منبا وصالت به بتر بایست نیست
تا بگریم در فراقت زار زارعالمی خون جگر بایست نیست
چون بدادم دل به تو بر یک نظردر منت به زین نظر بایست نیست
چون شکر داری بسی با عاشقانیک سخن همچون شکر بایست نیست
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷

 

هر دلی کز عشق تو آگاه نیستگو برو کو مرد این درگاه نیست
هر که را خوش نیست با اندوه توجان او از ذوق عشق آگاه نیست
ای دل ار مرد رهی مردانه باشزانکه اندر عاشقی اکراه نیست
عاشقان چون حلقه بر در مانده‌اندزانکه نزدیک تو کس را راه نیست
گرد بر گرد دلم از درد توخون گرفت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفتدل خبر یافت و به تک خاست و دل از جان برگرفت
جان چو شد نزدیک جانان دید دل را نزد اوغصه‌ها کردش ز پشت دست دندان برگرفت
ناگهی بادی برآمد مشکبار از پیش و پسبرقع صورت ز پیش روی جانان برگرفت
جان ز خود فانی شد و دل در عدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷

 

از کمان ابروش چون تیر مژگان بگذردبر دل آید چون ز دل بگذشت از جان بگذرد
راست اندازی چشمش بین که گر خواهد به حکمناوک مژگان او بر موی مژگان بگذرد
باد وقتی آب را همچون زره داند نمودکز نخست آید بر آن زلف زره‌سان بگذرد
در زمان آزاد گردد سرو از بالای خویشگر به پیش قد آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳

 

زین دم عیسی که هر ساعت سحر می‌آوردعالمی بر خفته سر از خاک بر می‌آورد
هر زمان ابر از هوا نزلی دگر می‌افکندهر نفس باغ از صبا زیبی دگر می‌آورد
ابر تر دامن برای خشک مغزان چمناز بهشت عدن مروارید تر می‌آورد
هر کجا در زیر خاک تیره گنجی روشن استدست ابرش پای کوبان باز بر می‌آورد
طعم شیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خوردعاشق رویت غم جان و جوانی کی خورد
هر که خورد از جام دولت درد دردت قطره‌ایتا که جان دارد شراب شادمانی کی خورد
جان چو باقی شد ز خورشید جمالت تا ابدذره‌ای اندوه این زندان فانی کی خورد
گر فصیح عالمی باشد به پیش عشق توتا نه لال آید زلال جاودانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷

 

بوی زلف یار آمد یارم اینک می‌رسدجان همی آساید و دلدارم اینک می‌رسد
اولین شب صبحدم با یارم اینک می‌دمدوآخرین اندیشه و تیمارم اینک می‌رسد
در کنار جویباران قامت و رخسار اوسرو سیمین آن گل بی خارم اینک می‌رسد
ای بسا غم کو مرا خورد و غمم کس می نخوردچون نباشم شاد چون غمخوارم اینک می‌رسد
مدتی تا بودم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸

 

هم بلای تو به جان بی قراران می‌رسدهم غم عشقت نصیب غمگساران می‌رسد
ذره‌ای غم از تو چون خواهد گدای کوی توکین چنین میراث غم با شهسواران می‌رسد
من ندارم زهره خاک پای تو کردن طمعزانکه این دولت به فرق تاجداران می‌رسد
هر کسی از نقش روی تو خیالی می‌کندپس به بوی وصل تو چون خواستاران می‌رسد
هیچ کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷

 

هر که در راه حقیقت از حقیقت بی‌نشان شدمقتدای عالم آمد پیشوای انس و جان شد
هر که مویی آگه است از خویشتن یا از حقیقتاو ز خود بیرون نیامد چون به نزد او توان شد
آن خبر دارد ازو کو در حقیقت بی‌خبر گشتوان اثر دارد که او در بی‌نشانی بی نشان شد
تا تو در اثبات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱

 

پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شددر صف دردی کشان دردی کش و مردانه شد
بر بساط نیستی با کم‌زنان پاک‌بازعقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد
در میان بیخودان مست دردی نوش کرددر زبان زاهدان بی‌خبر افسانه شد
آشنایی یافت با چیزی که نتوان داد شرحوز همه کارث جهان یکبارگی بیگانه شد
راست کان خورشید جانها برقع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷

 

هر زمانم عشق ماهی در کشاکش می‌کشدآتش سودای او جانم در آتش می‌کشد
تا دل مسکین من در آتش حسنش فتادگاه می‌سوزد چو عود و گه دمی خوش می‌کشد
شحنهٔ سودای او شوریدگان عشق راهر نفس چون خونیان اندر کشاکش می‌کشد
عشق را با هفت چرخ و شش جهت آرام نیستلاجرم نه بار هفت و نی غم شش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸

 

چون تتق از روی آن شمع جهان برداشتندهمچو پروانه جهانی دل ز جان برداشتند
چهره‌ای دیدند جانبازان که جان درباختندبهره‌ای گویی ز عمر جاودان برداشتند
چون سبک‌روحی او دیدند مخموران عشقسر به سر بر روی او رطل گران برداشتند
جمله رویا روی و پشتا پشت و همدرد آمدندنعره و فریاد از هفت آسمان برداشتند
چون دهان او بقدر ذره‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰

 

عاشقانی کز نسیم دوست جان می‌پرورندجمله وقت سوختن چون عود اندر مجمرند
فارغند از عالم و از کار عالم روز و شبوالهٔ راهی شگرف و غرق بحری منکرند
هر که در عالم دویی می‌بیند آن از احولی استزانکه ایشان در دو عالم جز یکی را ننگرند
گر صفتشان برگشاید پردهٔ صورت ز رویاز ثری تا عرش اندر زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲

 

دل نظر بر روی آن شمع جهان می‌افکندتن به جای خرقه چون پروانه جان می‌افکند
گر بود غوغای عشقش بر کنار عالمیدل ز شوقش خویشتن را در میان می‌افکند
زلف او صد توبه را در یک نفس می‌بشکندچشم او صد صید را در یک زمان می‌افکند
طرهٔ مشکینش تابی در فلک می‌آوردپستهٔ شیرینش شوری در جهان می‌افکند
سبز پوشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰

 

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شودچون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود
گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ماجان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده‌ایاین چنین طراریت با من مسلم کی شود
عهد کردی تا من دلخسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار