گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰

 

با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر راجهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
من که با مویی به قوت برنیایم ای عجببا یکی افتاده‌ام کاو بگسلد زنجیر را
چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتنآرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را
می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتنگر بر آن دست و کمان چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲

 

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز راتا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رودکان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای اوتا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنمجان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
کامجویان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳

 

وه که گر من بازبینم روی یار خویش راتا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتندبی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را
مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلقدوستان ما بیازردند یار خویش را
همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجرمرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را
رای رای توست خواهی جنگ و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۲

 

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی راوین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را
روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدنمشک غمازست نتواند نهفتن بوی را
ای موافق صورت و معنی که تا چشم من استاز تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را
گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکنچون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۹

 

آن تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده‌ستیا ملک در صورت مردم به گفتار آمده‌ست
آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگارباز می‌بینم که در عالم پدیدار آمده‌ست
عود می‌سوزند یا گل می‌دمد در بوستاندوستان یا کاروان مشک تاتار آمده‌ست
تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتادهر چه می‌بینم به چشمم نقش دیوار آمده‌ست
ساربانا یک نظر در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۳

 

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلستهر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست
یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلستبامدادان روی او دیدن صباح مقبلست
آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگانچون ملک محبوس در زندان چاه بابلست
پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمیباز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست
زهر نزدیک خردمندان اگر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۸

 

با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوستصورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست
گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یاریا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست
خاک پایش بوسه خواهم داد آبم گو ببرآبروی مهربانان پیش معشوق آب جوست
شاهدش دیدار و گفتن فتنه اش ابرو و چشمنادرش بالا و رفتن دلپذیرش طبع و خوست
تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۹۲

 

کس به چشمم در نمی‌آید که گویم مثل اوستخود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست
هر که با مستان نشیند ترک مستوری کندآبروی نیکنامان در خرابات آب جوست
جز خداوندان معنی را نغلطاند سماعاولت مغزی بباید تا برون آیی ز پوست
بنده‌ام گو تاج خواهی بر سرم نه یا تبرهر چه پیش عاشقان آید ز معشوقان نکوست
عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۷

 

صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوستبوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست
دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیمور نسازد می‌بباید ساختن با خوی دوست
گر قبولم می‌کند مملوک خود می‌پروردور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست
هر که را خاطر به روی دوست رغبت می‌کندبس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست
دیگران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۷

 

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیستگر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
خلق را بیدار باید بود از آب چشم منوین عجب کان وقت می‌گریم که کس بیدار نیست
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زردقصه دل می‌نویسد حاجت گفتار نیست
بی‌دلان را عیب کردم لاجرم بی‌دل شدمآن گنه را این عقوبت همچنان بسیار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۹

 

هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیستپنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست
در که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکنمچون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیست
شاهد ما را نه هر چشمی چنان بیند که هستصنع را آیینه‌ای باید که بر وی زنگ نیست
با زمانی دیگر انداز ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۱

 

با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیستدستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست
ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشدترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست
مرد گستاخی نیم تا جان در آغوشت کشمبوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست
بر گلت آشفته‌ام بگذار تا در باغ وصلزاغ بانگی می‌کنم چون بلبل آواییم نیست
تا مصور گشت در چشمم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۰

 

دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشتابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت
در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شدبا پریشانی دل شوریده چشم (چشمم) خواب داشت
کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دلشحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت
نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجودتا سحر تسبیح گویان روی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۲

 

طرفه می‌دارند یاران صبر من بر داغ و دردداغ و دردی کز تو باشد خوشترست از باغ ورد
دوستانت را که داغ مهربانی دل بسوختگر به دوزخ بگذرانی آتشی بینند سرد
حاکمی گر عدل خواهی کرد با ما یا ستمبنده‌ایم ار صلح خواهی جست با ما یا نبرد
عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیستبا قضای آسمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۹

 

تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشدترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد
کی شکیبایی توان کردن چو عقل از دست رفتعاقلی باید که پای اندر شکیبایی کشد
سروبالای منا گر چون گل آیی در چمنخاک پایت نرگس اندر چشم بینایی کشد
روی تاجیکانه‌ات بنمای تا داغ حبشآسمان بر چهره ترکان یغمایی کشد
شهد ریزی چون دهانت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۲۳

 

عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اندمن خود این پیدا همی‌گویم که پنهان گفته‌اند
پیش از این گویند کز عشقت پریشانست حالگر بگفتندی که مجموعم پریشان گفته‌اند
پرده بر عیبم نپوشیدند و دامن بر گناهجرم درویشی چه باشد تا به سلطان گفته‌اند
تا چه مرغم کم حکایت پیش عنقا کرده‌اندیا چه مورم کم سخن نزد سلیمان گفته‌اند
دشمنی کردند با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۷۲

 

آن که نقشی دیگرش جایی مصور می‌شودنقش او در چشم ما هر روز خوشتر می‌شود
عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زدبی خلاف آن مملکت بر وی مقرر می‌شود
دیگران را تلخ می‌آید شراب جور عشقما ز دست دوست می‌گیریم و شکر می‌شود
دل ز جان برگیر و در بر گیر یار مهربانگر بدین مقدارت آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۳

 

آفتابست آن پری رخ یا ملایک یا بشرقامتست آن یا قیامت یا الف یا نیشکر
هد صبری ما تولی رد عقلی ما ثناصاد قلبی ما تمشی زاد وجدی ما عبر
گلبنست آن یا تن نازک نهادش یا حریرآهنست آن یا دل نامهربانش یا حجر
تهت و المطلوب عندی کیف حالی ان ناحرت و المامول نحوی ما احتیالی ان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۰۸

 

فتنه‌ام بر زلف و بالای تو ای بدر منیرقامت است آن یا قیامت عنبر است آن یا عبیر
گم شدم در راه سودا رهنمایا ره نمایشخصم از پای اندر آمد دستگیرا دست گیر
گر ز پیش خود برانی چون سگ از مسجد مراسر ز حکمت برندارم چون مرید از گفت پیر
ناوک فریاد من هر ساعت از مجرای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۲۷

 

چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنشچشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش
تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کاردست او در گردنم یا خون من در گردنش
هر که معلومش نمی‌گردد که زاهد را که کشتگو سرانگشتان شاهد بین و رنگ ناخنش
گر چمن گوید مرا همرنگ رویش لاله‌ایستاز قفا باید برون کردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۲

 

یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویشای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد به طوعلیکن آن بهتر که فرمایی به خدمتگار خویش
من هم اول روز گفتم جان فدای روی توشرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش
درد عشق از هر که می‌پرسم جوابم می‌دهداز که می‌پرسی که من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۳۳

 

ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایمگر بهار آید وگر باد خزان آسوده‌ایم
سروبالایی که مقصود است اگر حاصل شودسرو اگر هرگز نباشد در جهان آسوده‌ایم
گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می‌روندما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده‌ایم
هر چه در دنیا و عقبی راحت و آسایش استگر تو با ما خوش درآیی ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۶۸

 

چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکنتیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن
هر که ننهاده‌ست چون پروانه دل بر سوختنگو حریف آتشین را طوف پیرامن مکن
جای پرهیز است در کوی شکرریزان گذشتیا به ترک دل بگو یا چشم وا روزن مکن
کیست کاو بر ما به بیراهی گواهی می‌دهدگو ببین آن روی شهرآرا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۲

 

ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین منآخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من
سوزناک افتاده چون پروانه‌ام در پای توخود نمی‌سوزد دلت چون شمع بر بالین من
تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتابآسمان حیران بماند از اشک چون پروین من
گر بهار و لاله و نسرین نروید گو مرویپرده بردار ای بهار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۶

 

صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمینعقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین
با جوانان راه صحرا برگرفتم بامدادکودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین
گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقارهمچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین
آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخمیوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین
باد گل‌ها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی