گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۸۳

 

راستی گویم به سروی ماند این بالای تودر عبارت می‌نیاید چهره زیبای تو
چون تو حاضر می‌شوی من غایب از خود می‌شومبس که حیران می‌بماندم وهم در سیمای تو
کاشکی صد چشم از این بی خوابتر بودی مراتا نظر می‌کردمی در منظر زیبای تو
ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشینکاندر آن بیغوله ترسم تنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۸۵

 

ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تونادر است اندر نگارستان دنیی روی تو
دختران مصر را کاسد شود بازار حسنگر چو یوسف پرده بردارد به دعوی روی تو
گر چه از انگشت مانی بر نیاید چون تو نقشهر دم انگشتی نهد بر نقش مانی روی تو
از گل و ماه و پری در چشم من زیباتریگل ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۸

 

یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتیرای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهرباناین بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبودجز در این نوبت که دشمن دوست می‌پنداشتی
خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنمگر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
همچنانت ناخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۹

 

سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتیآخر ای بد عهد سنگین دل چرا برداشتی
نوع تقصیری تواند بود ای سلطان عشقتا به یک ره سایه لطف از گدا برداشتی
گفته بودی با تو در خواهم کشیدن جام وصلجرعه‌ای ناخورده شمشیر جفا برداشتی
خاطر از مهر کسان برداشتم از بهر توچون تو را گشتم تو خود خاطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷۲

 

این چه رفتار است کآرامیدن از من می‌بریهوشم از دل می‌ربایی عقلم از تن می‌بری
باغ و لالستان چه باشد آستینی برفشانباغبان را گو بیا گر گل به دامن می‌بری
روز و شب می‌باشد آن ساعت که همچون آفتابمی‌نمایی روی و دیگر باز روزن می‌بری
مویت از پس تا کمرگه خوشه‌ای بر خرمن استزینهار آن خوشه پنهان کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۹۰

 

عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکییا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی
آزمودم درد و داغ عشق باری صد هزارهمچو من معشوقه یک ره آزمودی کاشکی
نغنویدم زان خیالش را نمی‌بینم به خوابدیده گریان من یک شب غنودی کاشکی
از چه ننماید به من دیدار خویش آن دلفروزراضیم راضی چنان روی ار نمودی کاشکی
هر زمان گویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۱

 

ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمیسرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی
روز روشن دست دادی در شب تاریک هجرگر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی
گر مرا عشقت به سختی کشت سهل است این قدرکاش کاندک مایه نرمی در خطابت دیدمی
در چکانیدی قلم بر نامه دلسوز منگر امید صلح باری در جوابت دیدمی
راستی خواهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۳۱

 

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جویگر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی
ور به خلوت با دلارامت میسر می‌شوددر سرایت خود گل افشان است سبزی گو مروی
ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرم استتا کجا بودی که جانم تازه می‌گردد به بوی
مطربان گویی در آوازند و مستان در سماعشاهدان در حالت و شوریدگان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۲

 

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش رااختیار آنست کو قسمت کند درویش را
آنکه مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کرده‌اندگو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را
خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیختستنوش می‌خواهی هلا! گر پای داری نیش را
ای که خواب آلوده واپس مانده‌ای از کاروانجهد کن تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۳۲

 

تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کارراستی باید به بازی صرف کردم روزگار
هیچ دست آویزم آن ساعت که ساعت در رسدنیست الا آنکه بخشایش کند پروردگار
بس ملامتها که خواهد برد جان نازنینروز عرض از دست جور نفس ناپرهیزگار
گاه می‌گویم چه بودی گر نبودی روز حشرتا نگشتندی بدان در روی نیکان شرمسار
باز می‌گویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۳۵

 

هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باشتکیه بر هستی مکن در نیستی مردانه باش
کی بود جای ملک در خانهٔ صورت پرسترو چو صورت محو کردی با ملک همخانه باش
پاک چشمان را ز روی خوب دیدن منع نیستسجده کایزد را بود گو سجده گه بتخانه باش
گر مرید صورتی در صومعه زنار بندور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۳۶

 

گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباشباز عالی همتم، زاغ آشیانی گو مباش
بز نیم در آخور قسمت، گیاهی گو مروسگ نیم بر خوانچهٔ رزق استخوانی گو مباش
گر همه کامم برآید نیم نانی خورده گیرور جهان بر من سرآید نیم جانی گو مباش
من سگ اصحاب کهفم بر در مردان مقیمگرد هر در می‌نگردم استخوانی گو مباش
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴۰

 

عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دلنقطهٔ سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل
گر مسلمانی رفیقا دیر و زنارت کجاستشهوت آتشگاه جانست و هوا زنار دل
آخر ای آیینه جوهر، دیده‌ای بر خود گمارصورت حق چند پوشی در پس زنگار دل
این قدر دریاب کاندر خانهٔ خاطر، ملکنگذرد تا صورت دیوست بر دیوار دل
ملک آزادی نخواهی یافت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴۱

 

دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدمخیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
خرقه‌پوشان صوامع را دو تایی چاک شدچون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم
عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتادبس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم
پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست دادپشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم
دیو ناری را سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴۲

 

بر سر آنم که پای صبر در دامن کشمنفس را چون مار خط نهی پیرامن کشم
بس که بودم چون گل و نرگس دو روی و شوخ چشمباز یکچندی زبان در کام چون سوسن کشم
بس که دنیا را کمر بستم چو مور دانه کشمدتی چون موریانه روی در آهن کشم
روح پاکم چند باشم منزوی در کنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴۳

 

در میان صومعه سالوس پر دعوی منمخرقه‌پوش جو فروش خالی از معنی منم
بت‌پرست صورتی در خانهٔ مکر و حیلبا منات و با سواع و لات و با عزی منم
می‌زنم لاف از رجولیت ز بیشرمی ولیکنفس خود را کرده فاجر چون زن چنگی منم
زیر این دلق کهن فرعون وقتم بیریامی‌کنم دعوی که بر طور غمش موسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴۴

 

باد گلبوی سحر خوش می‌وزد خیز ای ندیمبس که خواهد رفت بر بالای خاک ما نسیم
ای که در دنیا نرفتی بر صراط مستقیمدر قیامت بر صراطت جای تشویشست و بیم
قلب زر اندوده نستانند در بازار حشرخالصی باید که بیرون آید از آتش سلیم
عیبت از بیگانه پوشیدست و می‌بیند بصیرفعلت از همسایه پنهانست و می‌داند علیم
نفس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴۵

 

ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایمسایهٔ سیمرغ همت بر خراب افکنده‌ایم
گر به طوفان می‌سپارد یا به ساحل می‌برددل به دریا و سپر بر روی آب افکنده‌ایم
محتسب گر فاسقان را نهی منکر می‌کندگو بیا کز روی مستوری نقاب افکنده‌ایم
عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آورده‌ایمشاهد اندر رقص و افیون در شراب افکنده‌ایم
هیچکس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴۶

 

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایمبا خرابات آشناییم از خرد بیگانه‌ایم
خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع‌وارهر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه‌ایم
اهل دانش را درین گفتار با ما کار نیستعاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه‌ایم
گر چه قومی را صلاح و نیکنامی ظاهرستما به قلاشی و رندی در جهان افسانه‌ایم
اندرین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۵۳

 

عشقبازی چیست سر در پای جانان باختنبا سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن
آتشم در جان گرفت از عود خلوت سوختنتوبه کارم توبه کار از عشق پنهان باختن
اسب در میدان رسوایی جهانم مردواربیش ازین در خانه نتوان گوی و چوگان باختن
پاکبازان طریقت را صفت دانی که چیستبر بساط نرد درد اول ندب جان باختن
زاهدی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۵۷

 

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ایخویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده‌ای
همچنان در غنچه و آشوب استیلای عشقدر نهاد بلبل فریاد خوان افکنده‌ای
هر یکی نادیده از رویت نشانی می‌دهندپرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای
آنچنان رویت نمی‌باید که با بیچارگاندر میان آری حدیثی در میان افکنده‌ای
هیچ نقاشت نمی‌بیند که نقشی بر کندو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » مراثی » در زوال خلافت بنی‌عباس

 

آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمینبر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین
ای محمد گر قیامت می‌برآری سر ز خاکسر برآور وین قیامت در میان خلق بین
نازنینان حرم را خون خلق بی‌دریغز آستان بگذشت و ما را خون چشم از آستین
زینهار از دور گیتی، و انقلاب روزگاردر خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین
دیده بردار ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۳

 

ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو فریبکو به یک ره برد از من صبر و آرام و شکیب
رومیانه روی دارد زنگیانه زلف و خالچون کمال چاچیان ابروی دارد پرعتیب
از عجایبهای عالم سی و دو چیز عجیبجمع می‌بینم عیان در روی او من بی حجیب
ماه و پروین تیر و زهره شمس و قوس و کاج و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۸

 

می‌روم با درد و حسرت از دیارت خیر بادمی‌گذارم جان به خدمت یادگارت خیر باد
سر ز پیشت برنمی‌آرم ز دستور طلبشرم می‌دارم ز روی گلعذارت خیر باد
هر کجا باشم دعا گویم همی بر دولتتاز خدا باد آفرین بر روزگارت خیر باد
گر دهد عمرم امان رویت ببینم عاقبتور بمیرم در غریبی ز انتظارت خیر باد
گر ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۳۳

 

خواست تا عیبم کند پروردهٔ بیگانگانلاغری بر من گرفت آن کز گدایی فربهست
گرچه درویشم بحمدالله مخنث نیستمشیر اگر مفلوج باشد همچنان از سگ بهست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی