گنجور

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - بازگردیدن پادشاه اسلام از سفر عراق

 

المنةلله که نمردیم و بدیدیمدیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم
در رفتن و بازآمدن رایت منصوربس فاتحه خواندیم و به اخلاص دمیدیم
تا بار دگر دمدمهٔ کوس بشارتوآوای درای شتران باز شنیدیم
چون ماه شب چارده از شرق برآمدرویی که در آن ماه چو نو می‌طلبیدم
شکر شکر عافیت از کام حلاوتامروز بگفتیم که حنظل بچشیدیم
در سایهٔ ایوان سلامت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در مدح سلطان ابو سعید مسعود بن محمود غزنوی

 

جشن سده و سال نو و ماه محرمفرخنده کناد ایزد بر خسرو عالم
شاهنشه گیتی ملک عالم مسعودکاین نام بدین معنی او راست مسلم
از دیدن او چشم جهان گردد روشنوز گفتن نامش دل و جان گردد خرم
از دیدن او سیر نگردد دل نظارزانست که نظار همی‌نگسلد از هم
کس نیست به گیتی که برو شیفته دل نیستدلها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۹

 

خان احمد دون کز ستم و ظلم پیاپیبر خلق رساندی الم و رنج دمادم
آن فتنهٔ عالم که ز ظلم و ستمش بودبس سینه پر از آتش و بس دیده پر از نم
نزدیک به آن شد که زهم ریزد و پاشداز فتنهٔ او سلسلهٔ عالم و آدم
صد شکر که شد کشته به خواری و ز قتلشپر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹

 

گر پردهٔ گردون ز سرشگم نکشد نممیسوزمش از صاعقه آه به یکدم
گر سر فنی از تن چون موی من ای شوخمهرت ز دل من سر موئی نشود کم
چون موی توام در دو جهان جهان روی سیه بادگر یک سر موی تو فروشم به دو عالم
گر دم به دمم گریه گلو گیر نگردددر نه فلک آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶

 

ای خط تو را دایرهٔ حسن مسلموی نور رخت برده دل از نیر اعظم
هم خیره ز انوار رخت موسی عمرانهم زنده به انفاس خوشت عیسی مریم
هم منظر زیبای تو مهری است منورهم پیکر مطبوع تو روحی است مجسم
هم فتنهٔ مردم شدی از نرگس پر فنهم عقده به دلها زدی از سنبل پر خم
هم کاستهٔ درد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹۷

 

دریاب که من طاقت هجر تو ندارم
بشتاب که افتاد به جان بهر تو کارم
از من تو کران کردی و خون ماند به چشمم
گوهر ز برم رفته و دریا به کنارم
هر روز دم سرد، مگر باد خزانم
هر لحظه زنم اشک، مگر ابر بهارم
هر شب ز پی طالع بد تا به سحرگاه
قطره ز مژه بارم و سیاره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷

 

تا کی ز فراق تو نهم بر سر غم غم

تا چند بدل غصه نشیند بسر هم

ای صیقلی اشک بیا تا بزدائیم

این زنگ که از سینه بهم آمده از غم

ای بلبل همدرد دمی گوش فرادار

من هم بسرایم بود این غم شودم کم

نی نی نکنم از غم هجر تو شکایت

از دوست چه آید همه شادیست نه غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۱ - در ستایش ولیعهد رضوان‌مهد، عباس شاه غازی طاب الله ثراه و وزیر بوزرجمهر تدبیر قایم‌مقام

 

از تقویت رای دو سالار معظم

امروز همه روی زمینست منظم

آن آصف آصف‌حسب و صدر جم‌آیین

این مهدی مهدی‌نسب و میر خضر دم

آن آصف و بر خواری عفریت مهیا

این مهدی و برگشتن دجال مصمّم

آن ضارب سیف آمد و این صاحب خانه

آن فتح مصور شد و این جود مجسم

در صارم آن خواری صد سلسله مضمر

در خامهٔ این یاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۲ - در ستایش ولیعهد رضوان مهد عباس شاه غازی طاب‌الله ثراه گوید

 

الحمد خدا راکه ولیعهد معظم

باز آمد و شد زامدنش ملک منظم

بازآمد و بگرفت همه ملک خراسان

وز یاری یزدان شدش آن ملک مسلم

امسال به فیروزی و اقبال خداداد

از طوس بری شد بر شاهنشه اعظم

تشریف شهیٌ و لقب ملک‌ستانی

بگرفت به پاداش فتوحات دمادم

پار آمدش از زیر نگین ملک خراسان

امسال مسّخر شودش عرصهٔ عالم

گر پار سپه راند پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۵ - در ستایش پادشاه رضوان ارامگاه محمد شاه غازی طاب‌الله ثراه گوید

 

عید آمد و عیش ‌آمد و شد روزه و شد غم

زین آمد و شد جان و دلی دارم خرم

ماه رمضان‌گرچه مهی بود مبارک

شوال نکوتر که مهی هست مکرّم

الحمدکه آن واعظک امروز به‌کنجی

چون‌حرف نخشین مضاعف شده مدغم

وان زاهدک از طعنهٔ اوباش خلایق

چون دزد عسس دیده به‌کنجی نزند دم

رفت آنکه رود شیخ خرامان سوی مسجد

وز پیش و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۴۶ - در مدح سلطان محمود

 

نوروز بزرگ آمد آرایش عالم
میراث بنزدیک ملوک عجم از جم
بر دولت شاه ملکان فرّخ و فیروز
آن قبلۀ فخر و شرف گوهر آدم
سالار خراسان ملک عالم عادل
از جملۀ شاهان بهمه فضل مقدم
گردون بر او جز که بخدمت نکند کار
دولت بر او جز که بطاعت نزند دم
آنجا که خورد باده ز شادی بچکد زر
و آنجا که زند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۴۸ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

آن زلف سرافکنده بر آن عارض خرّم
از بهر چه چیزست بدان بوی و بدان خم
هر چند همی مالد خمّش نشود راست
هر چند همی شوید بویش نشود کم
انگیخته از هم همه و آمیخته با هم
آویخته اندر هم و توده شده بر هم
آنکس که یمین است و امین دولت و دین را
زیبا ملک غازی شاهنشه عالم
تا درگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۹۵

 

ای قاعدهٔ ملک به فرمان تو محکم
ای فایدهٔ خلق در احسان تو مدغم
پیدا شده در کُنیت و نام و لقب تو
فتح و ظَفَر و نصرت و فخر همه عالم
چون نور تو از جوهر آدم بنمودند
ابلیس شد از غیرت تو دشمن آدم
تا خاتم اقبال در انگشت تو کردند
بر خصم تو شد گیتی چون حلقهٔ خاتم
آصف صفتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۹۶

 

آن چنبر پرحلقه و ان حلقه پرخم
دام است و کمندست بر آن عارض خرم
دامی و کمندی که ز بهر دل خلق است
چون سلسله پُر حلقه و چون دایره پرخم
از دیدن آن دلبر و نادیدن آن ماه
یک روز کنم شادی و یک روز خورم غم
گاه از طلب وصل مرا گرم شود دل
گاه از تعب هجر مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۲

 

ما نیز قیامت که بگفتند بدیدیم
با حور نشستیم و به فردوس رسیدیم
زان می که حلال است چنان مست ببودیم
کز هرچه حلال است و حرام است بریدیم
مستان الستیم ولی نفی گمان را
با خلق نمودیم که بی خود زنبیدیم
آب خضر اینجاست که ماییم ولی چشم
باریک نظر بود سر چشمه ندیدم
اول به دم اهل علو غره نبودیم
صوری به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری