گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی
 

ای یافته از قدر بر افلاک تقدم

وی کرده گه حکم بر اجرام تحکم

مخدوم جهان صدر قوام الدین کاینچرخ

گفته است که مأمور توأم فأمرو احکم

رای تو منزه بود از ننگ تردد

جود تو مسلم بود از مطل و تلعثم

فخر آورد از روی شرف بر سر گردون

خاکی که بر او مرکب خاص تو نهدسم

خون درجگر آهوی چین مشک شود زانک

کرد اوز نسیم دم خلق تو تنسم

پیش دلت ار موج زند بحر بجنبش

هم موج قفایش زند از دست تلاطم

چون دست گهر بار تو کی باشد هرگز

ورچند ز گوهر بود انباشته قلزم

هرگز جگر تشنه کجا سیر کند خاک

ور چه عوض آب بود وقت تیمم

کانست در ایام تو مظلوم ولیکن

در عهد تو معهود نبودست تظلم

پروین بنمودست باعدای تو دندان

تا در رخ احباب تو کردست تبسم

ای قدر تو افزون شده از دایره چرخ

وی جاه تو بیرون شده از حد توهم

هم کرده گنه را کرم و عفو توپی کور

هم کرده ستم را اثر عدل تو ره گم

اندیشه مدیح تو نهان کرده گه نظم

از بسکه معانی کند آنجای تراکم

گر محترق و راجع و منحوس نبودی

چون رای تو بودی بدرخشیدن انجم

ممدوح نباشد چو تو کز مدح تو مارا

تحسین دمادم بود احسان دمادم

صدرا بگرم گرچه صداعست ولیکن

بشنو سخن بنده و فرمای تجشم

آنم که گه مدح تو چون موی شکافم

سرگشته شود عقل از ادراک و تفهم

خوندل من میخورد اینچرخ وزینروی

در خوندل خویش همی جوشم چون خم

محروم چنانم که ز حرمان بغایت

بر حال من اعدای مراهست ترحم

من چونسمت خدمت صدری چو تو دارم

بر من چه کند چرخ سراسیمه تهاجم

من صبحم و در مدح تو جز صدق نگویم

این یافه درایان را کذبست تکلم

اینان همه صبحند ولیکن همه کاذب

بر من همه زین یافته باشند تقدم

شد تیزی خاطر سبب سوختن من

شد نرمی قاقم سبب کشتن قاقم

آهوی من آنست که بر دو نان از حرص

چون سگ بنجنبانم صدبار سر و دم

من مدح چرا گویم از بهر دو من نان

آنرا که سمن باز نداند ز تورم

بر من نکند هیچ اثر نکبت ایام

چونانکه خدررا نرسد رنج تألم

فضلم عوض رزق من آمد مگر از چرخ

چون نیش که آمد عوض دیده کژدم

شاید که بدین شهر کند چرخ تفاخر

شاید که بدین مدح کند عقل ترنم

تا شعشعشۀ نور توان جست ز خورشید

تا خاصیت نطق توان یافت ز مردم

پایاد وجود تو که آنمعنی جودست

از تو همه تسلیم و ز زوار تسلم

خصمت ز فلک کوفته و پشت خمیده

بدریده شکم پوست ز سر کنده چو گندم

اعدای تو از نکبت ایام بحالی

کش مرگ فجی باشد از انواع تنعم

فی العز و فی الدوله ماشئت تعش عش

فی القدرة و النصرة ماشئت تدم دم