گنجور

 
امیر معزی

ای قاعدهٔ ملک به فرمان تو محکم

ای فایدهٔ خلق در احسان تو مدغم

پیدا شده در کُنیت و نام و لقب تو

فتح و ظَفَر و نصرت و فخر همه عالم

چون نور تو از جوهر آدم بنمودند

ابلیس شد از غیرت تو دشمن آدم

تا خاتم اقبال در انگشت تو کردند

بر خصم تو شد گیتی چون حلقهٔ خاتم

آصف صفتی در هنر خویش ولیکن

کردند در انگشت تو انگشتری جَم

جُودِ تو چو روزست در آفاق مقرر

رای تو چو عقل است بر افلاک مقدم

از رای تو بودست ید موسیِ عِمران

و ز جود تو بوده است دمِ عیسیِ مریم

انواع سعادت ز جبین تو برد چرخ

اقسام سخاوت ز یمین تو بردیم

آثار خرد بی‌ تو بود مُهمل و مُوقوف

اسباب هنر بی‌‌تو بود مشکل و مُبْهم

گو خیز و ببین جسم تو آن‌ کس که ندیده است

اقبال مصوّر شده و بخت مُجَسّم

آنجا که تفاخر بود از دانش و بخشش

باشند ز تو سائل و مداح تو مُنْعَم

ز اندیشهٔ مداح بود دانش تو بیش

ز اندیشهٔ سائل نبود بخشش تو کم

از دیدن کام تو شود حاسدت اکمه

درگفتن نام تو شود حاسدت ا‌َبْکم

دولت نپسندد که نهد حاسد تو دام

و ایزد نگذارد که زند دشمن تو دم

گر جود تو بر وادی زم چشم گشاید

بر وادی زم رشک برد چشمهٔ زمزم

ور بر سر روباه فُتَد سایهٔ عدلت

روباه به هم برشکند پنجهٔ ضیغم

ای بار خدایی که همه بار خدایان

در صف نعال اند و تو را صدر مسلم

همچون صدف و نافه پر از گوهر و مشک است

وصاف تورا خاطر و مداح تورا فم

گر روشن و مشموم بود مدح تو نشگفت

درگوهر و در مشک بود روشنی و شم

تا سایهٔ اقبال تو بر فرق من افتاد

من بنده عزیزم به همه‌جا و مکرم

طبعم به تو صافی شد و شعرم به تو عالی

چشمم به تو روشن شد و جانم به تو خرم

گر گل سپرم بی ‌تو بود تیزتر از خار

ور نوش خورم بی‌تو بود تلخ‌تر از سَمّ

بی‌‌خدمت تو تیره شود طبع من از تف

بی‌طلعت تو خیره شود چشم من از نم

تا از حرکات فلک و سیر کواکب

گه شادی و سود آید و گاهی غم و ماتم

بادند رفیقان تو در شادی و در سور

بادند حسودان تو در ماتم و در غم

دست تو همیشه به‌سوی ر‌َطل و سوی جام

گوش تو همیشه به سوی زیر و سوی بم

در مجلس تو صف‌زده خوبان‌سرایی

با جعد پر از حلقه و با زلف بر از خم

از خدمت دیدار تو اقبال همه خلق

و اقبال تو از دولت سلطان معظم