گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸

 

ساقی بده آن کوزه یاقوت روان رایاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادمتا مدعیان هیچ نگویند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یارآری شتر مست کشد بار گران را
ای روی تو آرام دل خلق جهانیبی روی تو شاید که نبینند جهان را
در صورت و معنی که تو داری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در توحید

 

آراست جهاندار دگرباره جهان راچو خلد برین کرد، زمین را و زمان را
فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کردخورشید بپیمود مسیر دوران را
ایدون که بیاراست مر این پیر خرف راکاید حسد از تازگیش تازه جوان را
هر روز جهان خوشتر از آنست چو هر شبرضوان بگشاید همه درهای جنان را
گویی که هوا غالیه آمیخت بخروارپر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲

 

خواهی که نیاری به سوی خویش زیان رااز گفتن ناخوب نگه‌دار زبان را
گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیزتا سود به یک سو نهی از بهر زیان را
گفتار به عقل است، که را عقل ندادند؟مر گاو و خر و اشتر و دیگر حیوان را
مردم که سخن گوید زان است که داردعقلی که پدید آرد برهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح امیر سید مجدالدین ابوطالب

 

زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان راوز خاک برون برد قدر امن و امان را
در بلخ چه پیری و جوانی بهم افتاداسباب فراغت بهم افتاد جهان را
چون بخت جوان و خرد پیر گشادندبر منفعت خلق در دست و زبان را
پیوسته ثنا گفت فلک همت این راهمواره دعا گفت ملک دولت آن را
این مزرعهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح عمادالدین فیروز شاه

 

باز این چه جوانی و جمالست جهان راوین حال که نو گشت زمین را و زمان را
مقدار شب از روز فزون بود بدل شدناقص همه این را شد و زاید همه آن را
هم جمره برآورد فرو برده نفس راهم فاخته بگشاد فروبسته زبان را
در باغ چمن ضامن گل گشت ز بلبلآن روز که آوازه فکندند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۸

 

از خلق خبر نیست ز خود بی خبران را
با قافله کاری نبود فرد روان را
آسودگی و درد طلب آتش و آب است
منزل نبود قافله ریگ روان را
دل سرد چو گردید ز دنیا، نشود بند
حاجت به محرک نبود برگ خزان را
ای جذبه توفیق، به همت مددی کن
شاید که به منزل برم این بار گران را
از عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۹

 

استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟
خط حاشیه دان می کند آن غنچه دهان را
حیف است شود رشته جان ها گره آلود
شیرازه دل ها مکن آن موی میان را
بی تابی عاشق شود از وصل فزون تر
ناسور کند پنبه ما داغ کتان را
از آتش دوزخ دل عاشق نهراسد
بستر ز تب گرم بود شیر ژیان را
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲

 

حیف است‌کشد سعی دگر باده‌کشان را

یاران به خط جام ببندید میان را

ما صافدلان سرشکن طبع درشتیم

بر سنگ ترحم نبود شیشه‌گران را

حسرت همه دم صید خم قامت پیری‌ست

گل در بر خمیازه بود شاخ‌کمان را

غفلت ز سرم باز نگردید چوگوهر

با دیده گره ساخته‌ام خواب گران را

عالم همه یار است تو محجوب خیالی

بند از مژه بردار یقین سازگمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵

 

هرچند گرانی بود اسباب جهان را

تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را

بیتاب جنون در غم اسباب نباشد

چون نی به خمیدن نکشد ناله‌کشان را

بیداری من شمع صفت لاف زبانی‌ست

دل زاد ره شوق بود ر‌یگ روان را

آفاق فسون انجمن شور خموشی‌ست

دارم ز خموشی به‌کمین خواب‌گران را

ایمن نتوان بود ز همواری ظالم

حیرت لگن شمع زبان ساز دهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴

 

بگذار در آن کوی من اشک فشان را
تا دیده دهد آب گل و سرو روان را
مپسند بران رخ که فتد سایه گلبرگ
گلبرگ تحمل نکند بار گران را
دشوار کشد نقش دو ابروی تو نقاش
آسان نتوانند کشیدن دو کمان را
گفتم که لبت زیر دو دندان چو بگیرم
دارم نگهش گفت نگه دار زبان را
غیر از دل عاشق چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی