گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

نوروز جوان کرد به دل پیر و جوان را

ایام جوانی است زمین را و زمان را

هر سال در این فصل برآرد فلک از خاک

چون طبع جوانان جهان دوست جهانرا

گر شاخ نوان بود ز بی برگی و بی برگ

از برک نوا داد قضا شاخ نوان را

انواع نبات اکنون چون مورچه در خاک

از جنبش بسیار مجدر کند آن را

مرغ از طلب دانه فرو ماند که دانه

در خاک همی سبز کند روی مکانرا

بگرفت شکوفه به چمن بر گذر باغ

چونانکه ستاره گذر کاهکشانرا

آن غنچه گل بین که همی نازد بر باد

از خنده دزدیده فروبسته دهانرا

وان لاله که از حرص ثنا گفتن خسرو

آورد برون از لب وز کام زبانرا

شاهنشه عالم که نبود است به عالم

عالم تر و عادل تر از او انسی و جان را

محمود جهانگیر که بسته است جهان داد

در ناصیه دولت او حکم قران را

چون تیر همی راست رود گردش ایام

تا بازوی عدلش به خم آورد کمان را

بی طاعت او عقل نیامیخته با مغز

بی خدمت او عقد نبسته است میانرا

چابک تر و زیباتر از او گاه سواری

یک نقش نشد ساخته نقاش گمانرا

ساکن کندی طبع (و) هوا پا و رکابش

گرنه حرکت می دهدی دست و عنانرا

روزی که امل سست شود در طلب عمر

وقتی که اجل مسته دهد تیغ و سنانرا

گیرد ز فزع روی دلیران و سواران

گردی که عدیل آمد رنگ یرقانرا

گاه این به جگر جفت بود با تف تموز

گاه آن به نفس یار شود باد خزان را

ابلیس کشف وار درآرد به کتف سر

چون میر برآرد به کتف گرز گران را

از نیزه او بینی بی آگهی او

آویخته چون شیر علم شیر ژیان را

همواره جهاندار معین باد و نگهبان

این دولت پاینده و این بخت جوانرا

تا ایلک و خان قبله یغما و تتارند

جز درگه او قبله مباد ایلک و خانرا