گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹

 

یا رب سببی ساز که یارم به سلامتبازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیاریدتا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستندآن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کنفردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

گفتم نگرم روی تو گفتا به قیامتگفتم روم از کوی تو گفتا به سلامت
گفتم چه خوش از کار جهان گفت غم عشقگفتم چه بود حاصل آن گفت ندامت
هر جا که یکی قامت موزون نگرد دلچون سایه به پایش فکند رحل اقامت
در خلد اگر پهلوی طوبیم نشاننددل می‌کشدم باز به آن جلوهٔ قامت
عمرم همه در هجر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳

 

از دوست بریدیم به صد رنج و ندامت
از دوست به‌خیر آمد و از ما به‌سلامت
حالی دل مظلوم مرا غمزهٔ مستش
با تیر زد و ماند قصاصش به قیامت
از عشق حذرکن که بود ماحصل عشق
خون خوردن و جان کندن و آنگاه ملامت
طی شد زجهان چشمه خضر ودم عیسی
ایزد به لب لعل تو داد این دو کرامت


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

امروز ندارم غم فردای قیامتکافروخته رخ آمد و افراخته قامت
در کوی وفا چاره به جز دادن جان نیستیعنی که مجو در طلبش راه سلامت
تیری ز کمانخانه ابروش نخوردمتا سینه نکردم هدف تیر ملامت
فرخنده مقامی است سر کوی تو لیکناز رشک رقیبان نبود جای اقامت
چون دعوی خون با تو کنم در صف محشرکز مست معربد نتوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴

 

در کوی تو آمد بسرم سنگ ملامت
مشکل که ازین کوی برم جان بسلامت
نتوان گله از جور و جفایی که تو کردی
جور تو کرم بود و جفای تو کرامت
امروز درین شهر مرا حال غریبست
نی رای سفر کردن و نی روی اقامت
شد سیل سرشکم سبب طعنه مردم
توفان بلا دارم و دریای ملامت
«قد قامت » و فریاد مؤذن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱

 

در کوی خرابات نشستم به سلامت
سر حلقهٔ رندانم و فارغ ز ملامت
خوش خانهٔ امنی است بیائید و ببینید
مستان همه خوش ایمن و یاران به سلامت
زین خلوت میخانه به جائی نتوان رفت
نه یک دو سه روزی نروم تا به قیامت
هر کس که ازین مجلس ما روی بتابد
جاوید ندیمش نبود غیر ندامت
گر زاهد مخمور مرا قدر نداند
بسیار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲

 

رفتی به سلامت به سلامت به سلامت
امید که آئی و من آیم به سلامت
سر در قدمت بازم و جان را بسپارم
دست من و دامان تو تا روز قیامت
از روی کرم یاد کن این بندهٔ خود را
ای جان به فدای تو و آن نامه و نامت
دل زنده شود چون برسد از تو پیامی
یابیم حیات ابدی ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۳

 

هرگز نبود عاشقی و راه سلامت
رندان نگریزند ز مستان به ملامت
تو میر خراباتی و من مست خرابم
رندانه درین هفته بیابیم به سلامت
سر در قدمت بازم و پای تو ببوسم
دست من و دامان تو تا روز قیامت
در خاک درت هر که نشنید بتوان یافت
در صدر خرابات به صد عجز و کرامت
گر دل نفسی نقش خیال دیگری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸

 

صوفی که ز چشم تو برد جان به سلامت
سر بر نکند تا به قیامت ز غرامت
امروز گر آن لب نگرد زاهد خود کام
بسیار به دندان گزد انگشت ندامت
در دیده خیال قد تو روز جدائی
چون سایه طوبی است به گرمای فیامت
گر زلف کجت بیند امام از خم محراب
جز سوره واللیل نخواند به امامت
دی دید قیام تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی