گنجور

 
فصیحی هروی
 

هر چند که من شعله افسرده عیارم

در خرمن خود سوخته از باد بهارم

بی‌خنده گل بس که تر‌شروی نشستم

صفرای چمن بشکند از ناله زارم

هر لخت تنم مرثیه بخت جوانیست

گویی که در‌ین دخمه ستان لوح مزارم

در پرده دل آتش اندوه کنم صاف

و آنگه کنمش اشک و به مژگان بسپارم

زان پیش که بارم گهر از گلبن مژگان

چینند گل حوصله دامان و کنارم

رنجیده ز هم چشمی داغم گل خورشید

کاندود به صد قیر رخ رونق کارم

از داغ جگر شانه‌کش طره آهم

وز بخت سیه پردگی زلف نگارم

بی‌پرده اگر جلوه کند بخت سیاهم

بر مردمک از رشک کشد تیغ نگاهم

من کیستم آن بادیه‌پیمای فنایم

کاواره کند قافله را بانگ درایم

چون باغ غم افسرده شود دیده ابرم

چون داغ جگر غنچه شود باد صبایم

در پیکر ماتم نفس بازپسینم

میرند شهیدان اگر از پای درآیم

غم پاشدم از خنده چو در خنده نشینم

خون جوشدم از ناله چو در ناله درآیم

طوفانست گره در دل هر قطره اشکم

آه ار گرهی از دل اشکی بگشایم

از روزنه دیده موری ز ضعیفی

آهسته‌تر از پرتو خورشید درآیم

کونین دو نقش‌ست که چون در نگشودند

توفیق کلیدانه ستد از کف پایم

ما خانه خرابان سر زلف نگاریم

کاری به خرابات و مناجات نداریم

گوش هوسم، پند ز گفتار نگیرم

تعلیم علاج از لب بیمار نگیرم

آورده‌ام از مصر وفا نکهت یوسف

قیمت بجز از ناز خریدار نگیرم

نه بلبل صبحم مزه ناله شناسم

برگ گل خورشید به منقار نگیرم

مضرابم و این طرفه که جوشد ز رگم خون

یک لحظه اگر خون ز رگ تار نگیرم

آیینه نازم ز تب یاس گدازم

یکدم اگر از آهی ژنگار نگیرم

تمثال نیازم گل بختم نشود وا

تا بوس نشاطی ز لب خار نگیرم

نظاره به دل دزدم و خونابه فروشم

آنجا که بها جلوه دیدار نگیرم

ور جلوه دیدار شبی بزم فروزد

شمعی به میان آید و نظاره بسوزد

کو حوصله تا بند نهم بر نظر خویش

وین شعله کنم صرفه برای جگر خویش

در راه وفا قافله اشک نیازم

هم پی سپر خویشم و هم راهبر خویش

در بزم وفا سلسله طره یارم

هم پرده خویشم من و هم پرده در خویش

هر شعله جانسوز که از بال فشانم

سازند ملایک همه را حرز پر خویش

زنجیر نهم بر سر و بر پای نهم داغ

از هم نشناسم ز جنون پا و سر خویش

در دیده طوفان بلا سوخته اشکم

بر چهره امید که جویم اثر خویش

در سینه گرداب جنون گم شده موجم

از ساحل دریای که پرسم خبر خویش

ما گم شدگانیم و جنون پی سپر ماست

گمراهی جاوید حریف سفر ماست

افسوس که رنگ گلم از باد خزان ریخت

خاکستر شبنم به سر بخت جوان ریخت

شب تا به سحر بر رمه‌ام گرگ کمین داشت

تیغ کرمی تند شد و خون شبان ریخت

این ابر بهاری ز کجا بود که از لطف

بر آتشم آب از دم شمشیر و سنان ریخت

گل بود ز دل تا لبم از موجه خوناب

پای نفس از جای شد و ساغر جان ریخت

در سینه شکاف افکنم و سیل بریزم

پیداست که چند از مژه‌ای اشک توان ریخت

مشتی نفس سرد دلم داشت ذخیره

شب سینه به تنگ آمد و در پای فغان ریخت

از روشنی دیده غبار در شه را

نشناخته از دیده خونابه فشان ریخت

شاهی که از‌و یافته اورنگ شهی زین

سلطان علی موسی جعفر شه کونین

ای ناطقه این جلوه افضال مبارک

وی بحر هنر موجه آمال مبارک

این نادره پرواز که بی‌جنبش بالست

مرغان ترا بر حرم این بال مبارک

آیات کمال دو جهان منقبت اوست

بر نام تو این خطبه اقبال مبارک

معنی نشنیدم که در آن لفظ شود گم

این طرفه گهر بر صدف قال مبارک

نعتش نمکین نقطه پر‌گار کمالست

بر چهره خورشید تو این خال مبارک

بر جوهر اول دم مدحش بدمیدی

این روح قدس بر تن تمثال مبارک

خورشید ثنا رفت به بیت‌الشرف خویش

بر شهر سخن غره این سال مبارک

فال نقطی می‌زند از کلک تو خورشید

خمیازه‌کش جاه ترا فال مبارک

هر موی تو عید هنری سایه‌نشین داشت

شد جمله ز نعت شرف آل مبارک

ای شانه‌کش طره نعت تو زبانها

وی دانه‌کش خرمن مدح تو بیانها

نعت تو شها ناسخ آیات عذابست

با نعمت تو دوزخ سخن آتش و آبست

ظلم از غضبت دیده به مسمار مژه دوخت

ور ز آنکه گشوده‌ست ز خمیازه خوابست

بر روی هم آراید اگر خصم صف کین

همچون صف مژگان به نگاه تو خرابست

چون نقش کنم بر ورق از پرتو معنی

گویی که رقم کرده به آب زر نابست

پرواز کند حرف ز کلکم سوی نامه

از بس به ره منقبتت گرم شتابست

آنجا که شود موجه‌فشان بحر کمالت

مانا که کمال دو جهان عین سرابست

ای خطبه سلطانی کونین به نامت

وی عرش برین سایه‌نشین در و بامت

ای طور شبستان ترا تازه ندیمی

نه پرده چرخ از حرمت کهنه گلیمی

خاک در تو تربیت عرش برین کرد

چونان که کسی تربیت طفل یتیمی

هر شمع از‌ین وادی ایمن سره نخلیست

هر جلوه شمعی دیت خون کلیمی

خورشید سراسیمه دود تا در مشرق

گر شعله شمعی طپد از موج نسیمی

فردوس به عذر آید و لطفت نپذیرد

گستاخ اگر باد رود پیش شمیمی

خدام تو هر یک چو کلیمند در‌ین طور

ای کعبه در‌ین کوی چو من تیره گلیمی

کاهند الف‌وار و ز اعجاز نمایند

اسرار جهان را همه در نقطه جیمی

شیخ حرم قرب و مرید دل خویشند

فیض دو جهانند و در آب و گل خویشند

امشب شب عیدست و مرا روز سیاهست

عزم سف نعش مرا سوی هراهست

امشب ز جگر تا مژه‌ام اشک وداعست

فرداست که این مائده‌ام توشه راهست

امشب نگهم را نفس بازپسین‌ست

فرداست که یک یک مژه تابوت نگاهست

تا مهره گردون نفس سوخته چون دود

بنشسته از‌ین ماتم در شعله آهست

ای معتکفان حرم قدس نگاهی

بر کار من خسته که پر حال تباهست

چون موج مخندید کز‌ین چشمه رحمت

بر‌بست فلان رخت و همان نامه سیاهست

بر زخم من الماس مپاشید که عذرم

صد مرتبه روشن‌تر از آیینه ماهست

من ابر سیه کارم و این مرحله خورشید

زین مرحله‌ام زود شدن عذر گناهست

ایمان فصیحی‌ست درت جان فصیحی

رفتم من و بی عیب شد ایمان فصیحی