گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۹۰

 

سرمست درآمد از درم دوستلب خنده زنان چو غنچه در پوست
چون دیدمش آن رخ نگاریندر خود به غلط شدم که این اوست
رضوان در خلد باز کردندکز عطر مشام روح خوش بوست
پیش قدمش به سر دویدمدر پای فتادمش که ای دوست
یک باره به ترک ما بگفتیزنهار نگویی این نه نیکوست
بر من که دلم چو شمع یکتاستپیراهن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷۹ - مطایبه

 

دی گفت به طنز نجم قوالکای بنده سپهر آبنوست
در زنگولهٔ نشید دانیگفتم چه دهند از این فسوست
در پردهٔ راست راه دانموانگاه به خانهٔ عروست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷

 

در خانقهی که شیخ ما اوست
سرحلقه و شیخ هر دو نیکوست
دشمن چه کنیم یار غاریم
از دوست طلب کنیم هم دوست
آیینهٔ روشنی به دست آر
اما می بین که هر دو یک روست
زلفش بگشود و داد بر باد
زان بوی نسیم صبح خوشبوست
خورشید جمال او برآمد
عالم همه نور طلعت اوست
سر رشتهٔ فقر ما طلب کن
تا دریابی که رشته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۵

 

چون جان و دلم ملازمِ اوست
بنشست به جایِ جان و دل دوست
بویی‌ست بمانده در دماغم
از دوست حیات من از آن بوست
یارم چو به حسن بی‌نظیرست
گوباش اگر به طبع بدخوست
خوی بد اگر چه عیب ناک است
چون لایقِ طبعِ ماست نیکوست
در آرزویِ جمالِ رویش
از آبِ دو چشمِ من روان جوست
تر خواهم داشت دیده از اشک
تا خشک شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری