گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۰

 

دیر آمده‌ای مرو شتابانای رفتن تو چو رفتن جان
دیر آمدن و شتاب رفتنآیین گل است در گلستان
گفتی چونی چنانک ماهیافتاده میان ریگ سوزان
چون باشد شهر شهریارابی دولت داد و عدل سلطان
من بی‌تو نیم ولیک خواهمآن باتویی که هست پنهان
شب پرتو آفتاب هم هستخاصه به تموز گرم و تفسان
قانع نشود به گرمی اوجز خفاشی ز بیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۲

 

ما شادتریم یا تو ای جانما صافتریم یا دل کان
در عشق خودیم جمله بی‌دلدر روی خودیم مست و حیران
ما مستتریم یا پیالهما پاکتریم یا دل و جان
در ما نگرید و در رخ عشقما خواجه عجبتریم یا آن
ایمان عشق است و کفر ماییمدر کفر نگه کن و در ایمان
ایمان با کفر شد هم آوازاز یک پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۵

 

بازآمد آستین فشانانآن دشمن جان و عقل و ایمان
غارتگر صد هزار خانهویران کن صد هزار دکان
شورنده صد هزار فتنهحیرتگه صد هزار حیران
آن دایه عقل و آفت عقلآن مونس جان و دشمن جان
او عقل سبک کجا ربایدعقلی خواهد چو عقل لقمان
او جان خسیس کی پذیردجانی خواهد چو بحر عمان
آمد که خراج ده بیاورگفتم که چه ده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۳

 

برخیز و صبوح را برنجانای روی تو آفتاب رخشان
جان‌ها که ز راه نو رسیدندبر مایده قدیم بنشان
جان‌ها که پرید دوش در خوابدر عالم غیب شد پریشان
هر جان به ولایتی و شهریآواره شدند چون غریبان
مرغان رمیده را فرازآرحراقه بزن صفیر برخوان
هرچ آوردند از ره آوردبیخود کنشان و جمله بستان
زیرا هر گل که برگ دارداو بر نخورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۶

 

ای کودک خوبروی حیراندر وصف شمایلت سخندان
صبر از همه چیز و هر که عالمکردیم و صبوری از تو نتوان
دیدی که وفا به سر نبردیای سخت کمان سست پیمان
پایان فراق ناپدیدارو امید نمی‌رسد به پایان
هرگز نشنیده‌ام که کرده‌ستسرو آنچه تو می‌کنی به جولان
باور که کند که آدمی راخورشید برآید از گریبان
بیمار فراق به نباشدتا بو نکند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۷

 

برخیز که می‌رود زمستانبگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نهمنقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بارزحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروزدر باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاقدر موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نمانددر زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروزو آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروخته‌ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۹ - در نعت امام هشتم (ع)

 

دین را حرمیست در خراساندشوار ترا به محشر آسان
از معجزهای شرع احمداز حجتهای دین یزدان
همواره رهش مسیر حاجتپیوسته درش مشیر غفران
چون کعبه پر آدمی ز هر جایچون عرش پر از فرشته هزمان
هم فر فرشته کرده جلوههم روح وصی درو به جولان
از رفعت او حریم مشهداز هیبت او شریف بنیان
از دور شده قرار زیرانزدیک بمانده دیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۵

 

بر جانور و نبات و ارکانسالار که کردت ای سخن‌دان؟
وز خاک سیه برون که آورداین نعمت بی‌کران و الوان؟
خوانی است زمین پر ز نعمتتو خاک مخوانش نیز خوان‌خوان
خویشان تو اند جانور پاکزیرا که تو زنده‌ای چو ایشان
پس چونکه رهی و بنده گشتند،ای خویش، تو را بجمله خویشان؟
تو در خز و بز به زیر طارمخویشانت برهنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۵ - در ستایش موفق الدین عبد الغفار

 

ای نایب عیسی از دو مرجانوی کرده ز آتش آب حیوان
ای زهر تو دستگیر تریاقوی درد تو پای‌مرد درمان
از جام تو صاف نوش‌تر، تیغدر دام تو صید خوارتر جان
جزع تو به غمزه برده جان‌هالعل تو به بوسه داده تاوان
وصل تو به زیر پر سیمرغپرورده به سایهٔ سلیمان
در عین قبول تو خرد رایک رنگ نموده کفر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۶ - مطلع دوم

 

اکنون که گشاد گل گریباندست من و دامن گلستان
بی‌بادهٔ زر فشان نباشمچون باد شده است عنبرافشان
خاصه که به هر طرف نشسته استصد باربد از هزار دستان
از شاخ شکوفه ریز گوئیکرده است فلک ستاره باران
آن رنگ سیاه لاله ماناکاندر دل مشتری است کیوان
در پیکر باغ شکل نرگسچشمی است که ریخته است مژگان
بر قامت گل قبای اطلسزربفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۷ - مطلع سوم

 

یعقوب دلم، ندیم احزانیوسف صفتم، مقیم زندان
او در چه آب بد ز اخوتمن در چه آتشم ز اخوان
چون صفر و الف تهی و تنهاچون تیر و قلم نحیف و عریان
صد رزمهٔ فضل بار بستهیک مشتریم نه پیش دکان
از دل سوی دیده می‌برم سیلآری ز تنور خاست طوفان
شنگرف ز اشک من ستاندصورتگر این کبود ایوان
یارب چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۹ - به یکی از معاندین

 

ای کسروی ای سفیه نادان
سرکشته تیه بغی و خذلان
بدبخت کسی که چون تو باشد
یک عمر به کار خوبش حیران
منفور به نزد پیر و برنا
ملعون بر کافر و مسلمان
از روز ازل فکنده ابلیس
در قلب تو کارگاه عصیان
آیینت سفاهتی هویدا
«‌پیمانت‌» حماقتی نمایان
تو ز اهرمنی و از تو بیزار
روح مشی و روان مشیان
ای مغز تو خوابگاه ابلیس
وی قلب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۵۹ - در مدح خاقان ارسلان خان کمال‌الدین ابوالقاسم محمد

 

ای روی تو آفتاب تابان
بردی دل و نیست بر تو تاوان
تو آفت جانی و جهانی
نام تو نهاده‌اند جانان
چون عهد تو پشت من شکسته
چون جعد تو کار من پریشان
هجر تو مرا ز پای افگند
فریاد مرا ز دست هجران!
با خد تو تیره ماه گردون
از قد تو طیره سرو بستان
درد دل صدهزار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۷۱

 

آدینه و صبح و عید قربان
فرخنده گشاد هر سه یزدان
بر ناصر دین و تاج ملت
شاه عجم و پناه ایران
سنجر که نهیب خنجر او
در کاشغرست و زابلستان
شیری که به نوک نیزه خارد
پیشانی شیر در بیابان
شاهی که بدو رسیده میراث
شاهی و ولایت از سه سلطان
با دولت او زمانه کردست
با فتح و ظفر وفا و پیمان
زان است که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی