گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱

 

آسودگان چو نشئه درد آرزو کنندآیند و خاک کشتهٔ تیغ تو بو کنند
یک دم اگر ستم نکنی میرم از المبیچاره آن کسان که به لطف تو خو کنند
ای دل رسی چه بر در بیت‌الحرام وصلکاری مکن که بر رخ ما در فرو کنند
کو صبر با دو چشم نظر باز خویش راتگزارم از حسد که نگاهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۴

 

جمعی‌ که با قناعت جاوید خو کنند

خود را چوگوهر انجمن آبروکنند

حیرت زبان شوخی اسرار ما بس است

آیینه‌مشربان به نگه گفتگوکنند

محجوب پردهٔ عدمی بی‌حضور دل

پیدا شوی‌گر آینه‌ات روبروکنند

آنجاکه عشق خلعت رسوایی آورد

پیراهنی که چاک ندارد رفو کنند

لب‌تشنهٔ هوای ترا محرمان راز

چون نی به جای آب نفس درگلوکنند

نقش خیال و خامهٔ نقاش مشکل‌ست

ما را مگر به فکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۵

 

حق‌مشربان دمی که به تحقیق رو کنند

خود را ز خود برند به جایی ‌که او کنند

بر دوش غیر تکیه ز دردی‌کشان خط‌است

دستی مگر به گردن خود چون سبو کنند

مشتاق جلوهٔ تو ندارد دماغ گل

اینجا دل شکسته به یاد تو بو کنند

زین گلستان به سیر خزان نیز قانعیم

رنگ شکسته کاش به ما روبرو کنند

مضمون تازه بی‌نقط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶

 

روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند

هم در طلسم خویش تماشای او کنند

پاکی چو بحر موج زند از جبینشان

قومی که از گداز تمنا وضو کنند

آزادگان نهال گلستان ناله‌اند

بر باد اگر روند نشاط نموکنند

پروانه مشربان بساط وفا چو شمع

اجزای خویش را به گداز آبرو کنند

ما را به زندگی ز محبت گزیر نیست

نتوان گذشت گر همه با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی