گنجور

 
غالب دهلوی
 

آنان که وصل یار همی آرزو کنند

باید که خویش را بگدازند و او کنند

وقتست کز روانی می ساقیان بزم

پیمانه را حباب لب آب جو کنند

می نالی از نیی که به ناخن شکسته اند

این وای ناخنی به دلت گر فرو کنند

دیوانه وجه رشته ندارد مگر همان

تاری کشد ز جیب که چاکی رفو کنند

خون هزار ساده به گردن گرفته اند

آنان که گفته اند نکویان نکو کنند

لب تشنه جوی آب شمارد سراب را

می زیبد ار به هستی اشیا غلو کنند

از بس به شوق روی تو مست ست نوبهار

بوی می آید ار دهن غنچه بو کنند

پیمانه را به ماتم صهبا نشاندن ست

ای وای گر ز خاک وجودم سبو کنند

آلوده ریا نتوان بود غالبا

پاکست خرقه ای که به می شستشو کنند