گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵

 

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوشحافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشستتا دید محتسب که سبو می‌کشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشانکردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمیدرکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار می‌رسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶

 

امروز گم شدم: تو بر آهم مدار گوشفردا طلب مرا به سر کوی می‌فروش
دوش آن صنم به ساغر و رطلم خراب کردو امشب نگاه کن که: دگر میدوم به دوش
رندم، تو پر غرامت رندی چو من بکشمستم، تو بر سلامت مستی چو من بکوش
ای هوشیار، پند مده پر مرا، که منزان باده خورده‌ام که نیایم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

درگوش دارم این سخن از پیر می‌فروش
کای طفل بر نصیحت پیران بدار گوش
خواهی که خنده سازکنی چون غرابه خند
خواهی که باده نوش کنی چون پیاله نوش
کآن یک‌هزار خنده نموده است و دیده تر
وین یک‌هزار جرعه کشیدست و لب خموش
پوشیده می بنوش که سهل است این خطا
با رحمت خدای خطابخش جرم‌پوش
بر دوش اگر سبوی می آری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

شاهد به کام و شیشه به دست و سبو به دوشمستانه می‌رسم ز در پیر می‌فروش
خواهی که کام دل ببری لعل وی ببوسخواهی که نیش غم نخوری جام می بنوش
ماییم و کوی عشق و درونی پر از خراشماییم و بزم شوق و دهانی پر از خروش
دانی که داد بلبل شیدا به دست کیستاز دست آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی