آن دم که می گذشتی ای سرو سبزپوش
از غمزه ناوک افکن و از چهره گل فروش
چشمم چو بر شمایل و قدّ تو اوفتاد
دودم به سر برآمد و از من برفت هوش
آنم که دلبران ز غمم جوش می زنند
مغزم درآمدست ز سودای تو به جوش
بی تو مرا مباد مَی و زندگی حلال
بی من ترا مباد یکی شربت آب نوش
در پرده ای و پرده عشّاق می دری
بردار پرده از رخ و بر عاشقان مپوش
دوشت به خواب دیدم که دوشم به دوش تست
امروز جان همی دهم از آرزوی دوش
روزی بیا به گردن مقصود حلقه کن
دست جلال را که ترا هست حلقه گوش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از زیبایی معشوق و تاثیر آن بر روح و جان خودش میگوید. او به توصیف چهره و قامت یار میپردازد و اعلام میکند که در حضور او هوش از سرش میرود. شاعر از غم دوری عشقش صحبت میکند و زندگی بدون او را بیمعنا میداند. او همچنین به خوابش اشاره میکند که در آن معشوق را در آغوش داشته و از آرزوی نزدیک شدن به او سخن میگوید. در نهایت خواهش میکند که معشوقش روزی به او نزدیک شود و حلقهای از عشق به گردن بگذارد.
هوش مصنوعی: زمانی که تو ای سرو سبزپوش از کنارم میگذشتی، چشمانت مانند تیر دلربایی بود که بر دل مینشست و چهرهات مانند گلی زیبا میدرخشید.
هوش مصنوعی: وقتی چشمم به زیبایی و قامت تو افتاد، تمام وجودم دچار آشفتگی شد و هوش و حواسم را از دست دادم.
هوش مصنوعی: من همان کسی هستم که دلبرها به خاطر غم من به تپش میافتند. از شدت عشق و افکار تو، ذهنم به شدت مشغول و پریشان است.
هوش مصنوعی: زندگی بدون تو برایم ارزشی ندارد و نوشیدنی و شادی هم بدون حضور من برای تو وجود ندارد. یک جرعه آب بنوش، تا کمی از این حال و هوا کم شود.
هوش مصنوعی: در دل یک راز و پردهای قرار داری و مانند عاشقان دیگر، به عشق خود بپرداز. حالا زمان آن است که پردهای که صورت تو را پوشانده کنار بگذاری و زیبایی خود را به نمایش بگذاری. به عاشقان نگو که عشق تو را از دیگران پنهان کند.
هوش مصنوعی: در خواب تو را دیدم که بر دوش من نشستهای، امروز به خاطر آرزوی تو جانم را فدای تو میکنم.
هوش مصنوعی: روزی بیایید و دست جلال را به نشانه محبت به گردن بزنید، چرا که شما نیز حلقهای در گوش دارید که به شما ارتباط میدهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دندان و عارض بتم از من ببرد هوش
کاین در نوش طعمست ، آن ماه مشکپوش
جوشان شده دو زلف بت من بروی بر
جانم بر آتش است از آن آمده بجوش
اندر چهار چیزش دارم چهار چیز
[...]
ای آفتاب ملک، رهی خفته بود دوش
غایب شده ز عقل و جدا مانده ای ز هوش
وقت سحر، که چشم شود باز از قضا
دیدم بکوی خلقی ماننده سروش
گفتند بنده را که: اغل را شه جهان
[...]
معلوم من نشد که کجا رفت پیر اوش؟
با او چه کرد گردش ایام دی و دوش؟
وز پس سپید کاری چونش سیاه کرد
صبح سپید جامه و شام سیاه پوش؟
شاه جهان گذشت و ما همچنان خموش
کو صد هزار نعره و کو صد هزار جوش
ای تیغ بهر قبضه مسعود خون ببار
وی کوس بهر رایت بوالفتح برخروش
ای سلطنت چو صبح بدر جامه تا به ناف
[...]
امروز گم شدم: تو بر آهم مدار گوش
فردا طلب مرا به سر کوی میفروش
دوش آن صنم به ساغر و رطلم خراب کرد
و امشب نگاه کن که: دگر میدوم به دوش
رندم، تو پر غرامت رندی چو من بکش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.