گنجور

 
جلال عضد

آن دم که می گذشتی ای سرو سبزپوش

از غمزه ناوک افکن و از چهره گل فروش

چشمم چو بر شمایل و قدّ تو اوفتاد

دودم به سر برآمد و از من برفت هوش

آنم که دلبران ز غمم جوش می زنند

مغزم درآمدست ز سودای تو به جوش

بی تو مرا مباد مَی و زندگی حلال

بی من ترا مباد یکی شربت آب نوش

در پرده ای و پرده عشّاق می دری

بردار پرده از رخ و بر عاشقان مپوش

دوشت به خواب دیدم که دوشم به دوش تست

امروز جان همی دهم از آرزوی دوش

روزی بیا به گردن مقصود حلقه کن

دست جلال را که ترا هست حلقه گوش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

دندان و عارض بتم از من ببرد هوش

کاین در نوش طعمست ، آن ماه مشکپوش

جوشان شده دو زلف بت من بروی بر

جانم بر آتش است از آن آمده بجوش

اندر چهار چیزش دارم چهار چیز

[...]

عمعق بخاری

ای آفتاب ملک، رهی خفته بود دوش

غایب شده ز عقل و جدا مانده ای ز هوش

وقت سحر، که چشم شود باز از قضا

دیدم بکوی خلقی ماننده سروش

گفتند بنده را که: اغل را شه جهان

[...]

حمیدالدین بلخی

معلوم من نشد که کجا رفت پیر اوش؟

با او چه کرد گردش ایام دی و دوش؟

وز پس سپید کاری چونش سیاه کرد

صبح سپید جامه و شام سیاه پوش؟

سید حسن غزنوی

شاه جهان گذشت و ما همچنان خموش

کو صد هزار نعره و کو صد هزار جوش

ای تیغ بهر قبضه مسعود خون ببار

وی کوس بهر رایت بوالفتح برخروش

ای سلطنت چو صبح بدر جامه تا به ناف

[...]

اوحدی

امروز گم شدم: تو بر آهم مدار گوش

فردا طلب مرا به سر کوی می‌فروش

دوش آن صنم به ساغر و رطلم خراب کرد

و امشب نگاه کن که: دگر میدوم به دوش

رندم، تو پر غرامت رندی چو من بکش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه