گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳

 

چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنمکز چاکران پیر مغان کمترین منم
هرگز به یمن عاطفت پیر می فروشساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاکبازپیوسته صدر مصطبه‌ها بود مسکنم
در شان من به دردکشی ظن بد مبرکآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم
شهباز دست پادشهم این چه حالت استکز یاد برده‌اند هوای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۸

 

ای گوش من گرفته تویی چشم روشنمباغم چه می بری چو تویی باغ و گلشنم
عمری است کز عطای تو من طبل می خورمدر سایه لوای کرم طبل می زنم
می مالم این دو چشم که خواب است یا خیالباور نمی‌کنم عجب ای دوست کاین منم
آری منم ولیک برون رفته از منیچون ماه نو ز بدر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۱

 

گر تیغ برکشد که محبان همی‌زنماول کسی که لاف محبت زند منم
گویند پای دار اگرت سر دریغ نیستگو سر قبول کن که به پایش درافکنم
امکان دیده بستنم از روی دوست نیستاولیتر آن که گوش نصیحت بیاکنم
آورده‌اند صحبت خوبان که آتش استبر من به نیم جو که بسوزند خرمنم
من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاددر قید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۸ - در شکر مجلس صاحب ناصرالدین

 

ای بارگاه صاحب عادل خود این منمکز قربت تو لاف زمین بوس می‌زنم
تا دامن بساط ترا بوسه داده‌امبر جیب چرخ می‌سپرد پای دامنم
تا پای بر مساکن صحنت نهاده‌امپیوسته با تجلی طورست مسکنم
با برکهٔ تو رای نباشد به کوثرمبا روضهٔ تو یاد نیاید ز گلشنم
دور از سعادت تو درین روزها دلمکز دوری بساط تو خون بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۵

 

گر دست دوست وار در آری بگردنم
پیوسته بوی دوستی آید ز دشمنم
دیده رخ چو آتش تو دید برفروخت
قندیل عشق در دل چون آب روشنم
در سوز و در گداز چو شمعم که روز و شب
سوزی فتیله وار و گدازی چو روغنم
گر یکدم آستین کنم از پیش چشم دور
از آب دیده تر شود ای دوست دامنم
هرگه شراب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰

 

من از کمال شوق ندانم که این توییتو از غرور حسن ندانی که این منم
گر برکنند دیده‌ام از ناخن عتابگر دیده از شمایل خوب تو برکنم
بگذشتم از بهشت برین آستین فشانتا خاک آستان تو کردند مسکنم
مشنو ز من به غیر نواهای سوزناکزیرا که دست پرور مرغان گلشنم
آن قمری حدیقهٔ عشقم که کرده بختزلف بلند سروقدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۶

 

تا کی ستم‌ کند سر بی‌مغز بر تنم

زین بار عبرت آبله دوشست‌ گردنم

طفلی‌گذشت و رفت جوانی هم از نظر

پیرم‌ کنون و جان به دم سرد می‌کنم

ماضی‌گرفت دامن مستقبل امید

از آمدن نماند به جا غیر رفتنم

دستی که سر ز دامن دلدار می‌کشد

از کوتهی‌ کنون به سر خویش می‌زنم

پایی‌که بودگرمتر از اشک قطره‌اش

خوابیده با شکستگی چین دامنم

از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی